تبليغاتX
AL-BORHAN
AL-BORHAN is a weblog aboat sects in IRAN

دوستان عزیز از تاخیر خودم در تکمیل وبلاگ عذر خواهی می کنم و توجه شما را به چهارمین مقاله تاریخ جامع صابئین در آرشیو مربوطه جلب می کنم .

موفق باشید

نوشته شده توسط برهان قاطع در ساعت 12:6 | لینک 

یک تذکر مهم :

      آنچه در ادامه مطالعه می کنید مقاله ای است که به بررسی کلیات دین مندایی ( صائبی ) می پردازد و توسط آقای مسعود فروزنده نگارش یافته است . نویسنده این مقاله که خود از صابئین ایران است در این نوشتار مطالب جالبی را به دست داده که نگاه به آنها برای محقق ایرانی بسیار جالب و مفید خواهد بود . ضمن درج این مقاله در وبلاگ ( که اصل آن در سایت www.iranmanda.com قابل دسترسی است ) کوشیده ایم تا در موارد مورد نیاز بدون دخل و تصرف در متن و با رعایت اصل امانت داری توضیحاتی را در انتهای متن و در پاورقی بیافزائیم امید آنکه مفید واقع گردد . منتظر نظرات شما هستم .

با تشکر - جواد نوائیان رودسری

 

منشاء مندائيان

يكي از معضلات بررسي تاريخي منشا مندائيان، فقدان اسناد تاريخي به روايت ملل مجاور همچون آشور، بابل، ماد، يهود، مصر و از همه مهمتر اقوام ساكن شهر حران است. جز روايات اسطوره اي متون مندايي، هيچ منبع گويا و روشني كه تاريخ مندائيان را ترسيم كند، در اختيار نداريم. اسناد يهودي و مصري بسيار كم و ضعيف هستند. از مادها سندي در اختيار نداريم. در كتيه هاي آشوري اشاره مستقيم به مندائيان نشده است. از همه تاسف بار تر فقدان اسناد رسمي دولت اشكاني است كه مندائيان بيشترين بهره و آسودگي را در عصر ايشان طي نموده اند ، و به احترام اردوان شاه اشكاني ، بارها از او يه به نيكي ياد كرده اند.

در يك بررسي مقايسه اي و تركيبي، بايستي به پنج موضوع اساسي كه ريشه و خاستگاه سير تكامل سازمان اجتماعي يك ملت يا قوم را تشريح مي كند، پرداخته شود.

1-     نژاد

2-     خاك

3-     زبان

4-     دين

5-     دولت

از فرآيند تركيب پنج ركن بالا وضعيت سازمان اجتماعي و نوع تشكيل آن معلوم مي گردد:

نژاد

مندائيان بنا به اعتراف خويش از نژاد سامي هستند. هر چند خود را وابسته به آدم نخستين و شصت فرشته نازل شده(از آسمان براي توليد نسل بشر به زمين) ميدانند.

ولي در گروه بندي نژادي جز نسل سام فرزند نوح پيامبر به حساب مي آيند. شايد بدين خاطر تاكيدا سام به اشكال مختلف مورد ستايش واقع گشته است،به حدي كه فرشته سام زيوا را جز پنج فرشته بزرگ آسمان بالايي قلمداد كرده اند ، مندائيان تا قبل از اخراجشان از اورشليم(قرن اول ميلادي)در يك قوم سامي- بني اسرائيل- وشايد در مجاورت با ايشان (در سرزمين اورشليم) به سر مي برند.

سه فرض براي تعيين تبار مندائيان از متون مندايي قابل استخراج است :

* نياي مندائيان زميني نيست. فرشتگان نوراني آباء مندائيان اوليه هستند كه براي ازدواج و توليد مثل به زمين آمده  و سه فرزند آدم نخستين: هيبل و شيتل و انش ، در ميان شصت فرشته خانواده مندايي (يا شصت نفر) زندگي نموده و زاد و ولد كرده و از اين طريق نژاد مندائيان شكل گرفته است.

** نياي مندائيان زميني است، و به آدم نخستين ختم مي شود،  و سه فرزند آدم نخستين : هيبل و شيتل و انش، پدران و روساي قوم مندايي محسوب مي شوند.

مطابق اين فرض مندائيان، نژاد برتر و برگزيده و خالص بوده، و اقوام ديگر ازاين صفات بي بهره مي باشند. اين نظريه در مقابل ادعاي بني اسرائيل قرار مي گيرد، كه برگزيدگي خويش از سوي يهود اعتقاد داشتند.

*** مندائيان گروهي انشعابي از بني اسرائيل بودند، كه به علت پيروي از يحيي معمدان و در تضاد آييني و عقيدتي با روحانيون يهودي، از اورشليم اخراج گشتند.

در اين فرض مندائيان از نژاد سامي، ولي با هويتي مشكوك ، معرفي مي شوند . مشكوك از اين نظر، كه به درستي معلوم نيست آنها به كدام يك از اسباط دوازده گانه بني اسرائيل تعلق دارند. متون مندايي هيچ اشاره اي به تعلق مندائيان به هر يك از قبايل دوازده گانه نكرده است. احتمال اينكه اين گروه از گروههاي همراه يهوديان در خروجشان از مصر باشد، بعيد نيست. اين فرض كه: مندائيان اوليه گروههاي مادون طبقه شهري و بي بضاعت و صحرا گرد ژنده پوشي كه هويت ملي و طبقاتي خود را در جامعه يهودي از دست داده و به يحيي معمدان گرويده بودند، قابل بررسي و تامل بيشتر است ولي مندائيان كنوني اين فرض را به شدت محكوم مي كنند.

اين موضوع كه هويت طبقاتي مندايئان در جامعه يهودي اورشليم به چه عللي ضعيف و كم رنگ و حتي نامعلوم مانده بود، مي تواند به گرايشات عقيدتي آنان مرتبط باشد. بعد از بازگشت يهوديان از بابل بسياري از آنان به مكاتب ديگر آشنا شده بودند.

چهره و اندام مندائيان كنوني به نژاد سامي نزديكتر است. صورتهاي گندمي رنگ و كشيده ، چشمان ميشي رنگ و گونه هاي تورفته، پيشاني هاي بلند و اندامي نه چندان درشت ، آنان را به نژاد سامي نزديكتر مي كند. بعيد مي نمايد كه تغييرات ژنتيك حداقل در دو هزار سال اخير در آنها با پوستي روشن و چشمان آبي و بدني گوشتالود، با لبهاي نازك و دهان كوچك چهره زيباتري از اين نژاد را نشان مي دهد.

خاك

نام مكانهايي كه به عنوان سرزمين مندائيان در متون مندايي آمده، عبارتند است از :

* سرانديب

            متون مندايي، مكان هبوط آدم نخستين را سرزمين سرانديب معرفي كرده است.

سرانديب بر اساس روايات اسلامي در سرزمين هندكنوني است. كوه سرانديب محل پرورش آدم نخستين است.

جز اين اشاره ، توضيح ديگري درباره سرانديب و پرورش فرزندان آدم در اين مكان نيامده است. حتي اشاره اي به مكان نزول شصت فرشته آسماني كه قرار بود با فرزندان آدم وصلت كنند نشده است.

سرانديب نامي مجهول براي نياي نخستين مندائيان است كه تاكنون مجهول الهويه باقي مانده است. اينكه سرزمين هند را خاستگاه باستاني اساطيري مندائيان قلمداد كنيم، به علت عدم تكرار و تشريح آن، نظريه اي عبث و غير مسئولانه است. هيچ اشاره اي به سرزمين هند و رودهاي گنگ وسند و شهرهاي باستاني هند نشده است. همچنين جز تشابه بسيار كم در آيين هاي هندي و مندايي، هيچ فصل مشتركي بين اين دو ديده نمي شود. سير مهاجرت مندائيان نيز دلالت بر اين دارد كه هيچ گاه مندائيان در شرق فلات ايران سكونت و يا راهپيمايي نداشته اند.

داستانهاي اساطيري مندائيان بيش از هر چيز به سرزمين ماداي و مصر و حران اشاره كرده اند.

** مصر

 داستانهاي اساطيري مندائيان و مندرجات طومار حران كويثا حكايت از آن دارند كه مندائيان از مصر به اورشليم آمده اند. اما هيچ معلوم نيست كه مدت سكونت آنها در مصر و شيوه زندگي شان و اختلاطشان با قوم يهود به چه مقدار و چه شكلي بوده است. يك سنت هميشگي به شكل نمادين، حكايت از تعلق خاطر مندائيان به سرزمين مصر دارد، اجزا مراسم عاشوريه است كه به نوعي مي توان آنرا بزرگداشت مهاجرت مندائيان به مصر دانست.

            مندائيان در تشريح مهاجرت خويش از مصر به سرزمين ماداي، يهوديان را مورد سرزنش قرار داده و آنها را پيروان الهه خورشيد بوريا و يا شمس معرفي مي كنند. از همين نقطه نظر، مصريان به احترام ياد مي شوند، و يهوديان مورد لعنت و نفرين قرار ميگيرند.

            در اين اسطوره، روحا خداوندگار قوم يهود است. و موسي با عصاي جادويي خويش دريا را به دو نصف كرده و پيروان خود را از دريا عبور مي دهد. فرعون براي دستگيري موسي و پيروانيش به سوي راه گشوده شده در دريا رفته ولي دريا آنها را به آغوش گرفته و غرق مي كند.

            به همين مناسبت غذاي آمرزشي (لوفاني ) هر ساله تحت عنوان عاشوريه در بين مندائيان براي آمرزش مصرياني كه در دريا غرق شدند برگزار مي شود.

            بنا به اعتقاد اساطير مندايي، مصريان بر خلاف سلسله فراعنه ، به دين مندايي وفادار بودند.

            مندائيان بيش از روايت بالا ، ياد و خاطره اي از فرهنگ و تمدن مصري ندارند.

***  اورشليم

سرزمين ديگر مندائيان، اورشليم است. سرزميني با خاطرات تلخ و جانكاه كه مندائيان به عنوان يك گروه ضعيف مجبور به اقامت در آن بودند.

اينكه آيا مندائيان همراه يهوديان از مصر به اورشليم (ارض موعود) مهاجرت نموده اند، يا خير؟ ويا اين فرضيه كه آيا مندائيان در ماقبل از ظهور يحيي، يك گروه يهوي بودند همگي به علت عدم دسترسي به مستندات تاريخي، در هاله اي از ابهام قرار دارد.

آنچه مسلم است اين است كه ، مندائيان در سرزمين اورشليم استقرار داشته و فرهنگ اين قوم هم به لحاظ نژاد و هم ادبيات با بني اسرائيل مشابهت دارد. تاريخي كه مندائيان براي خود تهيه كرده اند به تاريخ بني اسرائيل انطباق ندارد. مندائيان به پيامبراني نظير رام ورود شورباي و شوربا هيبل، سام و نوريثا اعتقاد دارند كه تورات از آنها گزارشي ارائه نمي دهد. رام و شورباي وسام مردان پيامبر و رود و شوربا هيبل و نوريثا همسران آنها هستند. در تورات نيز اشاراتي به زنان مقدس در شكل مبلغ و رهبرديني (نظير دبوره) شده است. فلسفه تاريخ ظهور پيامبران در نظر گاه مندائيان با روايت تورات متفاوت است. تاريخ از نظر گاه مندائيان دوره اي است. در پايان هر دوره يك حريق عالم سوز و يا طوفان در ميگيرد، و با نابودي مظاهر فساد دوره پيشين دوره جديد به رهبري پيامبر جديد شروع مي شود. تورات بدين گونه به تاريخ بشريت نگاه نمي كند. از نظرگاه تورات، تاريخ در امتداد يك خط رو به پيشرفت است . نابودي و تولد دوباره در فلسفه تاريخ تورات ديده نمي شود، اين اعتقاد تورات است و در تعارض صريح با گنزا قرار دارد.

گنزا بازبان ساده حضور مندايئان در اورشليم را اينگونه بيان مي كند:

                        « . . . پس عالم به حالت جنگ و مرگ قرار گرفت.

. . . . رام و زني به نام رود باقي ماندند. از زمان آدم تا دوران رام و رود 30 دوران گذشته بود . . .

10 دوران بعد از رام و رود دنيا به فساد افتاد و عالم در آتش گداخته قرار گرفت . . . شورباي و شوربا هيبل باقي ماندند . . . (رهبري مندائيان به دست آنها بود) 15 دوران بعد از شورباي و شوربا هيبل عالم دچار طوفان آب شد. و نوح صاحب كشتي كويلا و سام فرزند نوح و نوريثا همسر سام باقي ماندند.

6 دوران بعد از نوح اورشليم ساخته مي شود و 1000 سال هم مي گذرد پس امير سليمان فرزند داود متولد شده و پادشاه يهود مي شود. او مسلط شده و پادشاه بزرگ اورشليم مي شود و اجنه و ديوها در مقابل او تعظيم مي كنند . . . پس امشياه (عمانييل) پيامبر يهوديان مي شود. . . . در آن موقع برخي آفتاب و ماه را عبادت مي كنند.

عمانييل خدعه و نيرنگ مردم را به صحرا مي برد وبه وسيله سحر و جادو آنها را گرفتار مي كند.

            تنازع مندائيان با يهوديان به علت گروش مندائيان به يحيي تعميد كننده شدت گرفته، و به ناچار از اورشليم اخراج مي شوند. كتاب گنزا اشاره اي به تبعيد يهوديان توسط سارگن پادشاه آشور ندارد، بلكه به يكباره اشاره به خرابي اورشليم مي كند.

. . . سپس شهر اورشليم خراب مي شود و مردم از اورشليم بيرون مي آيند و در جاهاي مختلف پراكنده مي شوند . . . .

طومار حران كويثا تكميل كننده  كتاب گنزاي راست است. طومار حران كويثا به خروج مندائيان به رهبري 360 روحاني ، پس از 60 سال بعداز يحيي معمدان اشاره كرده، و مهاجرت آنهارا بالاجبار توصيف مي كند. يهوديان آنها را غارت و چپاول كرده، ناگزير به شهر حران در كنار رود فرات داخل مي شوند. از آن پس گسترش مندائيان به موازات رودهاي دجله و فرات و به سمت جنوب توصيف ميشود.

            اگر روايت تورات را مبناي زمان بندي مهاجرت مندائيان از مصر به اورشليم قرار دهيم، اقامت مندائيان درشهرهاي يهودي نشين قريب 1200 سال به طول انجاميد . در طول اين مدت هيچ گاه مندائيان به صورتي مستقل ظاهر نشدند، و در حاكميت پادشاه و داوران بني اسرائيل نقشي به عهده نداشتند.

**** كوه ماداي

ماداي يا مداي نام كوه سرزميني است كه مندائيان خود را به آنجا متعلق مي دانستند. ماداي احتمالاً سرزمين ايران باشد كه مندائيان از آن به احترام و نيكي ياد كرده اند. اساطير مندايي اشاره دارند به اينكه مندائيان در سرزمين ماداي، مندي ساخته و به عبادت و انجام شعايرديني مشغول بوده اند. ذكر شاه اردوان (اشكاني) به عنوان حاكم ماداي ، ايراني بودن اين منطقه را روشن تر مي سازد.

كوه سفيد پروان كه يحيي معمدان در آن پرورش يافت در منطقه ماداي يا مداي قرار دارد، جايي كه آبهاي روان از آنجا سرچشمه ميگرند.

تعيين نقطه جغرافيايي سرزمين ماداي بسيار مشكل است. ماداي سرزميني كوهستاني است كه كوه سفيد پروان در آن جاي دارد و احتمالاً اقوام ترك در مجاورت با آن قرار داشتند و ساكنين شهر ماداي عموماً ناصورايي (مومن) نبودند و تنها مندائيان ساكن آنجا و روحانيون عالي رتبه مندايي به شعاير دين مندايي مي پرداختند.

از داستانهاي اساطيري مربوط به سرزمين ماداي نمي توان معناي ملت را براي مندائيان استفهام نمود. نمي توان نوعي رابطه را بين واژه مندايي با ماداي را استخراج كرد. اين احتمال كه مندا به معناي عرفان و مندايي به معناي اهل عرفان نباشد، موقعي متقن و صحيح است كه اثبات نمائيم تنها وجه تسميه مندايي و مندا به دليل وابستگي ارضي به سرزمين آماداي است.

تاثير انديشه ايراني بر انديشه مندائيان در خصوص نور و ظلمت، كم و بيش مورد اتفاق كليه مندايي شناسان معاصراست. آماداي، اشاره به استراحت گاه و محل سكونت موقت است كه مندائيان در عصر اشكاني بين قرن اول تا سوم با آن آشنا شده اند. سرزميني با آب و هواي معتدل و بهار گرم كه احتمالاً در نواحي شرقي جلگه بين النهرين و در رشته كوههاي زاگرس قرار دارد. از نقطه نظر اخير ، مندي به معناي مكان، كلبه و محل عبادت است. اگر معناي مكاني را براي واژه mandā درنظر بيگيريم، آن موقع براي ترجمه مندا اد حيي بايستي اطلاع خانه زندگي را قبول داشته باشيم، كه با اصول هستي شناسانه و عرفاني مندائيان در تعارض قرار مي گيرد. واژه مندي به معناي كلبه مراسم و نمايشگر اسم مكان است، در حاليكه واژه مندا به معناي عرفان ، عقل و حكمت آمده است. مندايي نيز به اهل عرفان (اسم فاعل) ترجمه ميشود. در بخشهايي از انياني و سيدرا اد نشماتا ، مانا به صورت مجرد و بدون پسوند ، به عقل، جوهر و مجرا ترجمه شده است. اما با همه اين قراين هيچ گنجور و روحاني عالي رتبه اي حاضر به قبول اطلاق يگانه مفهوم مكان بر واژه «منداادحيي» نخواهد شد.

ارتباط لغوي سرزمين «آمادي»و «مندا»و كوشش براي برقرارساختن اين ارتباط، شيرين وجذاب است،ولي براي تحقيقات مندايي شناسي چه در عرصه دين شناسي و چه در تاريخ اديان، و حتي براي كشف خاستگاه جغرافيايي آنها، ضعيف وتا حدي غير علمي است.

شايد آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي ايران به زمان قديم تر مربوط شود.

در قرن هشتم قبل از ميلاد، شلمنصر پادشاه آشور طي حمله اي به پادشاهي اسرائيل، بخش عظيمي از يهوديان را به اسارت برده وآنها را به سرزمين ماديان تبعيد ميكند.

تورات چنين نقل مي كند:

و در سال چهارم فرقيا پادشاه، كه سال هفتم هوشع بن ايله پادشاه اسرائيل بود، شلمنصر پادشاه آشور به سامره بر آمده آن را محاصره كرد. و در آخر سال سوم در ششم فرقيا، آن را گرفتند يعني در سال نهم هوشع پادشاه اسرائيل سامره گرفته شد و پادشاه آشور اسرائيل را به آشور كوچانيده ايشان را در حلح و خاپور نهر جوزان و در شهرهاي ماديان برده سكونت داد.

اين احتمال وجود دارد كه ريشه آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي و حتي آشنايي با آتش و لباس سفيد روحانيون و فرهنگ زرتشتي ريشه در اين حادثه تاريخي داشته باشد، كه قريب هشتصد سال قبل از تولد يحيي معمدان به وقوع  پيوسته بود. اما مشكلي كه در روايت مندائيان در طومارحران كويثا وجود دارد اين است كه كوي ماداي وسرزمين ماداي را نام اردوان (لقب پادشاهان اشكاني)، حاكم صلح جوي ايراني معرفي مي كنند. اين دو حادثه قريب هزار سال با يكديگر فاصله دارند.

اين نظريه كه احتمالاً مندائيان از تبار ايرانيان كهن باشند به علل زبانشناسي و علم الاديان مردود است. تنها مي توانيم آثار و رگه هايي از انديشه مهرپرستي و مزديسنايي و واژه هاي ايراني را در آنها دريابيم. بيش از اين در هيچ جاي متون مندايي، رد پايي از فرهنگ و انديشه ايراني نخواهيم يافت. ورود بيش از 125 واژه ايراني و برافروختن بخور در مراسم تعميد و هماهنگي لباس ترميده ها با موبدان در چاچوب تحليل فوق قابل قبول است. بزرگداشت دو شاه ايراني : اردوان و بهرام نشانه احترام شديدي است كه مندائيان نسبت به شاهان ايراني داشته اند. اردوان به مثابه رهبر مندائيان تلقي شده است و در طومار حران كويثا، صراحتاً او را به عنوان يك رئيس مقتدر شناسانده اند. بهرام نمادي از ايزد مزديسني ، و يا شايد نمادي از بهرام اول شاه ساساني است، كه ماني (رقيب متاخر مندايئان) را به دار آويخت . غسل تعميد مندائيان به نام ملكا بهرام ربا، فرشته مقتدر و نگهبان و گواهي دهنده غسل تعميد ، انجام مي شود. بهرام ياوهرام به معني فتح و پيروزي ، و در ادبيات مزديسنايي نشانه پيروزي و نگهبان فتوحات است. به همين مناسبت يكي از آتشكده هاي مهم ساساني به نام آتشكده بهرام نامگذاري شده بود. در يك بازنگري تنجيمي، بهرام جايگاه رفيع يافته و فلك پنجم از افلاك هفتگانه را به خود اختصاص مي دهد.

رام اوستايي به معناي صلح و آسايش جاويد نيز در ساختار آفريدگاران مندايي داخل شده و به راما ربا كبيرا صلح بزرگ متعال فرشته مقتدر عالم بالايي تغيير شكل مي يابد.

لغاتي نظير:

1

اد درفشا

Ed Drafša

درفش

2

مرگنا

Margenā

عصاي روحاني از زيتون

3

پانداما

Pandāmā

تور پارچه اي دهان

4

تاگا، طاقا

Tāgā

تاج

5

هميانا

Hemyānā

كمربند

6

ياور

Yāvar

دوست ، مددكار

7

گينزا

Ginzā

گنج

8

گنزورا

Ginz-Vrrā

گنجور

9

مانا

Māna

ظرف، جام، رگ

10

ديو

Div

ديو

11

ملكا

Mlkā

فرشته، ارباب ، بزرگ

12

بهرام

Bahrām

بهرام

 

همگي نشانه همزيستي مسالمت آميز مندائيان در سرزمينهاي ايراني است كه به اختيار، آنها را پذيرفته و به كار برده اند. ديگر نشانه هاي فرهنگي تاثير تمدن ايراني در مندائيان عبارتند از :

الف: انديشه و هستي شناسي

1-     تضاد اهورا مزدا و اهريمن تضاد مانا ربا كبيرا و روحا.

2-     امشا سپندان ملاخي: فرشته هاي نوراني.

3-     اصلي بودن حقيقت و درستكاري امشوني كشطا: عالم حقيقي و اعمال حقيقي، رفتار نيك.

4-     ديوان ملاخي: فرشته هاي ظلماني و روحا : عالم ظلمت و دروغ.

5-     دوره اي بودن تاريخ با ظهور سوشيانس دوره اي بودن تاريخ ا ظهور شيتل (: شيث).

6-     تقديس آب: آناهيتا تقديس آب (يردنا).

ب: فرهنگ اجتماعي

1-     كراهت عزا و ماتم براي مردگان در هر دو دين

2-     پوشيدن لباس سفيد و هفت تكه پارچه نخي توسط روحانيون در مراسم، در هر دو دين

3-      برافروختن آتش در كنار رودخانه در مراسم غسل تعميد مندائيان

4-     بستن پانداما (تو رجلوي دهان) توسط موبدان وترميده ها

5-     داشتن درفش ملي ديني در هر دو دين

6-     عدم به كار بستن زيور آلات و جواهرات توسط روحانيون هر دو دين

7-     انجام مراسم نماز پنجگانه در هر دو دين

8-     ازدواج دروني در هر دو دين : كراهت در ازدواج با غير هم دين

9-     برابري زن و مرد در هر دو دين. هم در مراسم اجتماعي و هم در ارتقا ديني

10- احترام فوق العاده به ازدواج اول و كراهت در چند همسري

***** حران (Harran)

            حران در جنوب تركيه امروزي و در 25 كيلومتري اورفه است.

مندائيان به صورت مهاجر در تبعيد، به علت آزادي ديني و وجود مدارس يوناني و بابلي و نيز به علت تخاصم دو امپراطوري ايران و روم بر سر منطقه وسيع رقه ، قريب 300 سال از نيمه دوم قرن ميلادي در آن سكونت داشته، و در طول اين دوره به مهاجرت خويش به موازات رودخانه هاي دجله و فرات به سمت جنوب بين النهرين ادامه داده، و به علت تمكين سياسي از دولتهاي حاكم محلي توانستند در بسياري از شهرهاي مجاور دجله و فرات و نهرهاي فرعي آنها استقراريابند. هيچ گاه حران به مثابه سرزمين اصلي و يا ارض موعود خوانده نشده است. عليرغم تاثيرات فراوان انديشه هاي تنجيمي حرانيان بر فرهنگ ديني مندائيان، حران به شكل الگوي ما در شهر ديني مندائيان در نيامد.

            طومار حران كويثا (حران داخلي) به چگونگي حوادث مهاجرت پرداخته است. احتمالاً اين طومار در قرن سوم تا چهارم ميلادي تدوين يافته و تا ظهور اسلام، اضافاتي بر آن صورت گرفته است. فهرست پادشاهان ايراني و ذكر تهاجم اعراب، تدوين هاي مكرر و طول زمان تدوين آن را نشان مي دهد.

            مندائيان در حران نيز در تضاد با آراء كلداني و انديشه هاي كوكب پرستانه آنها قرار گرفتند. كتابهاي آغازين گنزاي راست مكرراً بر نمادهاي كوكب پرستانه حرانيان لعنت فرستاده، و آنهارا شيطاني، مردود و فاني معرفي مي كند. طولي نمي كشد كه اين لعنت ها و نفرين ها كاهش يافته و به تدريج الگوهاي اصلي انديشه تنجيمي حرانيان به متون مندايي سرايت مي كنند. براي بار دوم مندائيان از ملل مجاور تاثير ميپذيرند، و ساختار فلسفه دينيشان ، صبغه اي حراني كلداني مي گيرد. اين موضوع كه عليرغم سكونت مندائيان در شهر حران ، چرا احساس توطن به مندائيان دست نداد، مربوط به عامل مهم اقتصادي و سياسي مي شد كه در كنار عامل دين، آنها را از احساس مالكيت و مشاركت، دور مي ساخت. به لحاظ اقتصادي، زمين هاي كشاورزي حران را تحت سيطره بزرگ زمين داري امپراطوري ايران بوده كه به صورت ارثي متناوباً دست به دست مي شده، و هيچ گاه گروه صحرا گرد و ضعيف البنيه اي چون پيروان يحيي معمدان، توانايي حضور در اين صحنه اقتصادي كه تنها در پرتو پيوندهاي سياسي خوني با دربار شاهنشاهي ايران قابل حصول بود، را نمي توانستند به دست آورند . ساتراپ نشينهاي اراني كه يا از حكام محلي و زمين داران بزرگ انتخاب  مي شدند و يا از خانواده هاي ايراني تبار اشكاني و يا ساساني گلچين مي گشتند ، مسئوليت حفظ مرزهاي قلمرو شاهنشاهي و ارسال ماليتهاي ساليانه و سرانه را به عهده داشتند.

            درمرتبه هاي پائين تر ، دهقانها (زمينداران متوسط) و فرماندهان لشكري بودند، كه براي امرار سپاهيان بر آبياري و كشاورزي اراضي داير، نظارت و حكمفرمايي مي كردند. مالكيت ارضي در تاريخ ايران هميشه در اختيار اشراف نظامي بود، كه با دربار پيوند سياسي و يا خوني داشت.

            مندائيان هميشه از اين خصايص بي بهره بودند. به لحاظ سياسي نيز، مندائيان نتوانستند در حاكميت سياسي مشاركت نمايند.

            عدم قدرت اجتماعي وعدم مشروعيت ديني دو عامل مهم در عدم كاميابي سياسي مندائيان به شمار مي رود.

            مندائيان همواره در سطح قبيله (و نه متمركز) در شهر حران حضور داشتند. آنها حاضر به وصلت خوني با هيچ يك از اقوام ديگر نمي شدند. بالطبع رشد جمعيت آنها هميشه در مدار ضعيفي در نوسان قرار داشت.

            بدين سان مفاهيم مالكيت ارضي و توطن و دولت، هيچ گاه در مندائيان به وجود نيامد، و خاطره سكونت در حران موجب پيدايش نظريه ارض موعود نگرديد.

نتيجه گيري

در يك جمع بندي در بين سرزميني كه مندائيان در آن سكونت داشتند مي توان گفت:

الف: بيشترين علاقه مندائيان به سرزمين ماداي (ايران) است.

ب: بعد از سرزمين ماداي، مصر در رتبه دوم قرار دارد.

ج: هيچ يك از پنج سرزمين به عنوان ارض موعود معرفي نشده اند .

د: رابطه نژاد و خاك: مندائيان بيشترين وابستگي را به سرزمين اورشليم دارند. مصر نمي تواند خاستگاه خوني و منشا تبار مندائيان به حساب آيد.

زبان

يكي از راه هاي تعيين كننده خاستگاه مندايئان، بررسي هاي زبان شناسانه است. زبان هر قوم نشان دهنده خاستگاه جغرافيايي و تعلقات قومي نژادي است. ما در اين بررسي بيش از همه مرهون تلاشهاي رودلف ماتسوخ زبانشناس فقيد آلماني هستيم. او در سال 1992 در پي حمله قلبي در شهر برلين وفات يافت. آخرين اثر او بررسي لهجه خرمشهري در زبان مندايي است كه پس از اقامت سه ماهه شيخ سالم چهيلي در برلين تدوين يافت.

خط و زبان آرامي حداقل از قرن پنجم قبل از ميلاد در سطح بين النهرين گسترش يافت و دولتهاي هخامنشي و اشكاني از اين زبان براي مراسلات رسمي اداري خويش بهره مي جستند. زبانهاي عربي و عبري و سرياني هيچ گاه تا قرن هفتم ميلادي بدين سطح گسترش كمي نيافتند.

زبان آرامي به علت سيطره دولت هخامنشي شام و فلسطين موجب شد كه از535 ق م تا 335 ق م يهوديان بدين زبان آشنا شده، و برخي از آنها ادعيه و آيات تورات را با زبان آرامي قرائت نمايند. به همين علت خط و زبان آرامي و اصطلاحات آرامي در منطقه يهودي نشين فلسطين متداول گشت.

زبان آرامي به علت گستردگي جغرافيايي و نوع به كارگيري اش و ادغامش با زبانهاي ديگر داراي لهجه هاي مختلف گرديد. به همين لحاظ مندايي در هيات آرامي شرقي ظاهر شد.

زبان مندايي يك لهجه آرامي (تلمود بابلي) و بيشتر به شرق بين النهرين مرتبط است.

وفور واژه هاي سرياني و ايراني و بابلي قديم به علت مهاجرت مندائيان در مسيري طولاني حاصل شده است. يكي از مشكلات مهم بررسي زبانشناسانه اين زبان، حضور واژه ها و اصطلاحات بالا است كه تعلق خاص آن به يك اقليم جغرافيايي را مورد ترديد قرار مي دهد.

اين فرضيه كه: چون خط و زبان آرامي در عصري كه مندائيان به كتابت روي آوردند، تعلق به ديوانسالاري دولت اشكاني داشته، و به همين دليل آنها را بايد در زمره گروههاي ايراني و يا وابسته به ايران قرار داد، غير منطقي است. بدين دليل كه چه بسا مندائيان تنها به خاطر استفاده خط آرامي كه در حوزه علمي حران و شرق بين النهرين شيوع داشت، از اين خط براي كتابت و نسخه برداريها بهره جسته و به تدريج زبانشان به تبعيت از خط آرامي و استقرار در شهرهايي كه زبان آرامي رايج بوده تغيير يافت.

همچنين اين فرضيه كه : احتمالاً مندائيان گروههاي آرامي تبار ساكن حوزه فلسطين كه فاقد هويت طبقاتي ويژه بوده اند، كه به علت عدم وابستگي سياسي و نژادي به بني اسرائيل نتوانستد در حاكميت سياسي يهود مستحيل شوند، نيز قابل بررسي وتامل بيشتر است.

اگر مندائيان هويتي نبطي داشتند، حضورشان دراورشليم به خاطر كينه يهوديان غير قابل تحمل بود. و از همه مهمتر خطي و زباني كه از آن سرزمين را بايستي به همراه مي آوردند، و يا حداقل حوزه وسيع تري از اساطير مصري و اصطلاحات و واژه هاي مصري را در متون خويش مي گنجانيدند.

اين در حالي است كه كمتر رديابي از زبان و خط نبطي در متون مندايي ديده مي شود، و فرهنگ و تمدن مصري در شكل قصه ها و اساطير و حتي در هستي شناسي و فرهنگ اجتماعي مندائيان مشاهده نمي گردد.

از اين نقطه نظر فرهنگ و تمدن ايراني بيش از فرهنگ و تمدن مصري بر مندائيان تاثير داشته است. واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان كه جنبه بنيادي دارند، بيش از همه بر حوزه فلسطين كه آرامي غربي در آن رايج بود تعلق دارند.

بخش عظيم ديگر واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان به حوزه شرق بين النهرين تعلق دارند. زبان محاوره اي ، زبان اسطوره اي و زبان نيايش روز مره شان كاملاً درهيات آرامي شرقي است .

واژه يردنا كه در زبان صبي به صورت عام به هر رودخانه اي اطلاق مي شود برگرفته از واژه اردن است كه مندائيان خاطره اقامت در آن و احتمالاً تعميدهاي اوليه شان در رود اردن را از ياد نبرده اند. يردنا در واقع به زبان آرامي غربي است، كه مندائيان در هيات زبان آرامي شرقي به كار مي برند. يردنا از واژه هاي بنيادي و مهم مندائي است كه تشريح كنند ه آيين غسل تعميد مندائيان است . در كليه كتابها و طومارها واژه يردنا به معناي رودخانه آمده است. اين موضوع وقتي شگفت انگيز تر مي شود كه بدانيم، مندائيان حداقل بيش از 1800 سال است در كناره هاي رود فرات و دجله قرار دارند، ولي نام فرات را جايگزين اردن ننموده اند. اين نشانه تعلق خاطر شديد مندائيان اوليه در عصر يحيي معمدان و خاستگاه اوليه جغرافيايي شان است.

واژه بعدي mandā است.  مندا به زبان آرامي غربي (در حوزه شام وفلسطين) تعلق دارد. مندا به معني عرفان ، شناخت، علم است. مندا اد حيي mandā ed haii معناي عرفان هستي است. اين واژه بيان گر هستي شناسي مندايي و نشانه عالي ترين موجود نوراني در عالم بالا است. مندا اد حيي كه مخلوق بلاواسطه حيي haii است بر يحيي نازل گرديده و اورا تربيت نموده، و آخر الامر در تمام مراحل زندگي راهنماي يحيي معمدان بوده است. مندا اد حيي با يحيي و غسل تعميد متقارن است و اين سه به حوزه شام و فلسطين تعلق دارند.

واژه بعدي ناصورايي است. ناصوراييnasorāë به معناي محافظ قوانين و دستورات ديني و در حوزه شام و فلسطين در هيات زبان آرامي غربي به كار مي رفته و چندان ارتباطي با شهر ناصره موطن عيسي ندارد. عيسي ناصري به معناي عيسي اهل شهر ناصره است، ولي در دين مندايي، ناصورايي به طبقه روحانيون كه محافظ دستورات ديني و مجري آيين غسل هستند اطلاق مي گردد. هنوز نيز بعداز قريب دو هزار سال اين واژه تغيير نيافته است.

ساطانا به معناي شيطان نيز از واژه هاي كليدي است كه نشان دهنده ارتباط مندائيان با دين يهود و يا شهر اورشليم است. گنزاي راست در بوثه هاي 1 تا 3 از ساطانا به عنوان نماد پليدي و انحراف ياد كرده، و به تدريج واژه روحا جايگزين آن مي شود. اين تبديل شايد نشانه مهاجرت از منطقه يهودي نشين به منطقه كلداني نشين باشد. اين نظريه به شرطي درست است كه معناي روحا را با روح سرگردان آسمانها (ارواح دوازده منطقه البروج) يكي بدانيم . در عين اين احتمال كه شايد روحا برگرفته شده از روح القدس مسيحيت باشد را بايد همواره در نظر داشته باشيم.

ساطانا Satāna تغيير يافته شيطان عربي است كه داود و ايوب پيامبران بني اسرائيل را اغوا نمود. مفهوم شيطان در گنزا نشانه تعلق خاطر به دين يهود و منطقه وسيع آرامي زبان بين النهرين از قرن پنجم ق م تا پيدايش اسلام است. هيبل (يا هيول) احتمالاً برگردان از هابيل تورات باشد كه در گنزاي راست و ديگر متون مندايي هم به عنوان فرزند آدم و هم به عنوان فرشته عالي قدر و بلند مرتبه (از فرشتگان كارفرما) آمده است. پسوند زيوا (نوراني) براي هيبل موجب آسماني نمودن اين موجود زميني ميگردد. همچنين انش و شيتل نيز احتمالاً اقتباسي از انش و پدرش شيث تورات باشند كه تغيير شكل يافته اند.

نتيجه گيري

در مجموع بررسي اجمالي منشاء زبان شناسانه دين مندايي مي توان به جمع بندي ذيل نايل شد:

1-   زبان مندايي در هيات آرامي شرقي ظاهر گرديد، ولي واژه هاي قديمي تر آرامي باستان متعلق حوزه جغرافيايي شام و فلسطين در آن ديده ميشود.

2-   واژه هاي بنيادي متون مندايي مانند مندا اد حيي و يردنا و ناصورايي ومانا ربا كبيرا كه نشانه هستي شناسي مندايي است به حوزه فلسطين تعلق دارند.

3-     يك رابطه قوي ادبي بين متون مندايي باافكار وفرهنگ عبري و سپس ايراني ديده ميشود.

4-   شايد مندائيان از تبار يهودياني باشند، كه به علت شيوع زبان آرامي در عصر امپراطوري هخامنش بدين زبان مانوس گشته و تكلم مي نمودند.

اما اگر اين فرض را قبول نمائيم با يك تضاد مواجه ميشويم. مندائيان در زبان وكتاب يهوديان را لعن و نفرين نموده و اصرار بسيار دارند (طبق متون ديني شان) كه از نسل آدم و حوا بوده و ادامه دهنده نسل انبيا بوده و خون هيچ قومي با خون آنها ممزوج نگشته است. اين نظريه متعلق به مندائيان كنوني نيست. از صدر تا ذيل عموم متون مندايي اشاره به پاك بودن خون و برگزيده بودن قوم مندائيان در نزد ديگر اقوام شده است.

به صداقت بايد اعتراف كرد بين اسناد تاريخي و روايات متون قرون چهارم تا هفتم هجري با متون مندايي در خصوص تبار مندائيان اختلاف نظر عمده وجود دارد. 

دين

يكي از راههاي تعيين خاستگاه جغرافيايي مندائيان و منشا آنها، بررسي مقايسه اي بين الاديان است. اينكه چه تشابهات و چه اختلافاتي بين آنها و ديگر اديان و فٍرق بوده، و عرصه فكر وانديشه (فلسفي ديني) و فرهنگ ديني (آيين ها) و فرهنگ اجتماعي (رسوم) چه داد و ستدهايي صورت گرفته است؟

در سطح بين النهرين جنوبي و شمالي و همچنين كناره شرقي درياي مديترانه (حوزه شام و فلسطين) اديان و مكاتب مختلفي از سه سال قبل از ميلاد حضور داشتند، برخي از آنها ثابت و برخي ديگر تغيير شكل داده و در فرهنگ هاي ديني ديگر مستحيل شده بودند.

در شرق و غرب بين النهرين، ايران و يونان بودند، اولي به ميترائيسم و زروان گرايي و بعدها به دين زرتشت و دومي به ايدئولوژي چند خدايي هلني در چهارچوب اساطير كهن هومري معتقد بودند. در درون بين النهرين تمدن هاي سومر و اكدو آشور و بابل همگي به ايدئولوژي چند خدايي و پرستش رب النوع اعتقاد داشته و فرهنگ ديني اين تمدن ها در بستر اساطير آفرينش، زايش، جنگ، زراعت و انديشه تنجيمي گشته بود.

حال به اساسي ترين تشابهات ديني مندايي با ديگر اديان و مكاتب همسايه مي پردازيم.

1- يكي از كهن ترين اعتقادات ايراني درباره خالق و خلقت، اعتقاد به موجودي به نام زروان است كه حامل دو فرزند اورمزد و اهريمن است. دو فرزند نيك و بد نماينده دو دنياي روشنايي و تاريكي هستند كه به شكل همزاد از درون زروان كه موجودي دو جنسيتي و حامل زمان است پديد مي آيند. در دين مندائيان حيي بالاترين وجود و رتبه هستي است. فيض دهندگي اش موجب پيدايش هستي در بستري از نور و ظلمت گشته است. آير به مثابه هواي پاك و نخستين و فاقد ذرات نور و ظلمت است، كه حيي آن را پديد آورد. يا بهتر است بگوئيم، آير بخشي از وجود حيي است كه براي پيدايش اوليه جهان آنرا پديد آورده است.

با تركيب دو عنصر نور و تاريكي با آير، دو فضاي متضاد اهورايي پديدار مي گردند. نور و ظلمت به رهبري پادشاهانشان به نبرد مي پردازند و نور ، ظلمت را اسير مي كند.

فلسفه ديني مندائيان از اين نقطه نظر به كهن ترين انديشه ايراني نزديك تر است. اين در حالي است كه يهوه خداي بني اسرائيل فاقد كاركردهاي حيي مندايي است. يهوه بني اسرائيل همه كاره، قدرتمند و جبار و همچون مرد آهنين مصمي است، كه قصد پيروزي قومش را دارد . در حاليكه حيي مندايي نظاره گر بي حب و بغضي است، كه در بالاترين نقطه هستي در بستري از نور و قدرت و نيكي جلوس نموده، با تعارضات فرشتگان نوراني اش عليه فرشتگان ظلمت چشم دوخته است. تمام نيازها و كارهاي مندائيان بايستي به توسل به آفريدگاران درجه دو انجام پذيرد. مردوك خداي بابل و آشور خداي آشور و زئوس رب النوع هاني نيز فاقد كارهاي حيي هستند . آن خداي آسمان سومري ها، عليرغم مقام رفيع و علوش كه شاه علي الااطلاق آسمان نام گرفته بود، زايندگي و مهرباني ذاتي و همدردي جهاني حيي را ندارد.

2- تعارض نور و ظلمت و گاه همبستگي آنها، نشانه دو جهاني بودن هستي است، و هميشه دريك ديالك تيك ماهوي به سر مي برند، تنها از تركيب اين دو جهان ، ماده پديدار مي گردد. اين خود نشانه حادث بودن ماده است. اهورا و اهريمن زرتشتي كه نمادي از انديشه كهن تر ايراني دارند، در انديشه مندايي ديده ميشوند. دردين مندايي ذات هستي در استتار و اختفا به سر مي برد. از اين لحاظ ذات دروني هستي (حيي) هم مخفي است، هم مقامي رفيع دارد. بخش بيروني هستي داراي ثنويت هست. نور در شمال آسماني و ظلمت در جنوب قرار دارد. ماده در بخش وسط عالم قرار دارد (ماده از تركيب نور و ظلمت حادث شده است). شدت تعارض نور و ظلمت و كاركردهاي آن در دين زرتشتي وجود دارد، در كمتر دين و آييني ديده مي شود. پرستش نور، مهر ، نيكي نمادهاي آسماني آنها ، خمير مايه تشكيل گروههاي گنوسي بين النهرين بود، كه با تلفيق انديشه مسيحي در زهد و تقوي (و اقتصاد اشتراكي مادون زندگي شهري)، موجب تاثير گذاري اش از شمال تا جنوب بين النهرين گرديد (جايگزين مكاتب اساطيري كلداني و بابلي در شهرهاي مجاور دجله و فرات شد.)

در قرون دوم تا هفتم ميلادي ، در دو سوي شرق و غرب بين النهرين ، دو دين قدرتمند زرتشتي و مسيحي حضور داشتند، از تركيب اين دو گروههاي گنوسي پديدار گشتند. همه اين گروههاي گنوسي به نور و تجلي عاشقانه آن در انسان وهدايت عرفاني انسان و بيرون راندن ماده ظلمت از جسم اعتقاد داشتند.

در گذشته باستاني اعتقاد به اقيانوس شور و شيرين و اتصال آنها براي پيدايش جهان، نيز اتصال آسمان و زمين (اورانوس و گايا) و ظهور موجودات در انديشه يونانيان و سومريها و بابلي ها وجود داشت ، ولي هيچ يك در دين مندايي تجلي نيافت. اشاره اي كه متون مندايي به تركيب آب شور و آب شيرين دارد، در واقع نمادي از تركيب نور و ظلمت دارند، و ارتباط تاريخي و ديني با تمدن هاي بالا در آن ديده نميشود. همه اجسام خوشبو و شيرين و زيبا نشئه اي از نور دارند، همه اجسام بد و شور و زشت نشئه اي ازتاريكي دارند. دنيايي پر از موجودات زشت و بد بود كه قصد آشوبگري جهان را دارند. موقعيت جغرافيايي روحا با ديگر تمدن ها و آيين ها برابري دارد. هادس به معناي دنياي تاريكي در فرهنگ هلني يوناني است.

دنياي تاريكي جايگاه ارواح مردگان است. همه نمادهاي دنياي تاريكي در يونان و مصر و سومر و بابل در جنوب يا زير زمين و يا انتهاي رودخانه قرار دارند، كه با مصداق مندايي آن ها برابر هستند. اما دنياي تاريكي (روحا) مندايي بيش از ديگران كارآيي دارد، و در تمامي اعمال و آيين هاي زميني نيز نقشي شوم و هول انگيز ايفا مي كند.

به طور مستمر مندائيان از روحا ترسانيده ميشوند، همه دنياي نوراني در صدد به اسارت كشانيدنش هستند، تا مبادا از او آسيبي و گزندي به دنياي نوراني برسد. از اين بابت دنياي تاريكي (روحا) بيشتر از آنچه كه تصور شود، به فلسفه ديني و آيين ديني زرتشت نيز به همين ميزان از كاركرد دنياي اهريمني براي تحكيم ساختار فلسفه ديني اش مدد گرفته است.

لوياتان (اژدها) چند سر كه در آبها استقرار دارد، (توسط يهوه سركوب مي شود)، شايد بازتاب اسطوره اوگاريتي بعل و يم نهر باشد. بعل خداي رعد و برق و يم نهر خداي رودها، است. بعل و يم نهر در جنگ هميشگي هستند. يم نهر نمادي از آشوب وتاريكي است كه در آبها سكونت دارد. يم نهر از ال خداي بزرگ درخواست تسليم بعل را دارد، و ال قول مساعد مي دهد. بعل خدايان را به ترسو بودن متهم مي كند، و با تهاجم بر يم نهر او را در بند مي كشد. همين اسطوره در شكل عبري اش به گونه ديگر تشريح مي شود .

يهوه ، لوياتان را (كه در آبهاي سركش قرار داشت) سركوب مي كند.

در كتاب اشعيا آمده است.

خداوند به شمشير سخت عظيم محكم خود آن مار تيز رو لوياتان را و آن مار پيچيده لوياتان را سزا خواهد داد و آن اژدها كه در دريا است را خواهد كشت.

هر چند شباهت ظاهري بين اسطوره اوگاريتي بعل و يم نهر و اسطوره عبري لوياتان با عالم تاريكي روحا در دين مندايي وجود دارد، ولي هيچ يك كاركردهاي شناخت گونه و اخلاق گرايانه مندايي را ندارند. علاوه بر اينها ، هيچ يك به روشني دين مندايي دو بن هستي را تشريح نمي كنند.

يم نهر دوست ال خداي بزرگ است، اين برخلاف دين مندايي است. همچنين در فلسفه ديني يهود، لوياتان موجودي مستقل كه كاركردهاي آفرينش داشته باشد، در اختيار ندارد. لوياتان هيچ گاه موجودي بالذاته مستقل و هميشه معارض با فرشتگان يهوه معرفي نشده است. در دين مندايي روحا به شكل دوازده صورت فلكي و هفت سياره و پنج موجود و گاه به شكل اژدهاي عظيم الجثه اي كه قضايي كه تمامي طبقات منظومه شمسي در شكم جاي داده است، ظاهر مي شود. روحا مونث است ، با فرزند خود نزديكي مي كند، و از سه بار نزديكي دوازده و پنج و هفت موجود خلق مي شوند. آنها طالع نحس هستند، و اكرون، معادل اكرون يوناني، اسامي عاريتي از فرهنگ هلني يوناني هستند، كه در دين مندايي به موجودات هوس باز و شهوت پرست عالم تاريكي مسمي گشته اند.

روح القدشا معادل (روح القدس مسيحي) از ديگر اسامي روحا است. دين مندايي فرهنگ كلداني و مسيحي را به مبارزه دعوت مي كند. آنها نمادهاي آسماني ملل مجاور را معادل عالم ظلمت خويش ، گرفته از اين طريق برتري فلسفي و ديني خود را ابراز مي كنند.

در جاي ديگر، دوازده و پنج و هفت موجود به موجودات نيكي و نوراني تبديل مي‌شوند. گويا چرخش مندائيان حاكي از آشتي با نمادهاي فرهنگ كلداي است. اما اين آشتي موجب استحاله مندائيان در تمامي فرهنگ كلداني نگشت. تنها بخش هايي از انديشه تنجيمي كلدانيان (بابليان معاصر مندائيان) پذيرفته شد، كه قابليت انطباق با فلسفه ديني مندائيان را رد خود داشت.

3- آيين غسل تعميد با آب و تقديس آب.

همه تمدنها و اديان و مكاتب به تقديس آب پرداخته اند. آب از نظر گاه همه اديان و اساطير سرچشمه زايندگي است. بنابراين سخت است، نوعي رابطه خاص بين تقديس آبهاي روان در دين مندايي به ديگر اديان و اساطير را بيان نمائيم. رابطه اي كه يك سويه باشد و مندائيان تنها از يك منبع الهام گرفته باشند!

            در يونان باستان ، آب و درياها تقديس مي گشت. همر به پرستش روخانه ها توسط مردم شهر تروا اشاره مي كند. اسبان زنده را به رودخانه مي سپردند، و پنجاه ميش براي چشمهاي اسپر كئوس قرباني مي كردند. اقوام ژرمني نيز به درگاه رودخانه قربانياني بي شمار تقديم مي كردند.

            كيمبرها (اقوام ژرمني) براي رود روان قرباني تقديم مي داشتند .خدايان رودخانه در يونان نمادي از انسان داشتند . رود اسكامندر با اشيل مي جنگند . اشيلوس با هراكلوس مي ستيزند. اشيلوش نامداران خدا از ميان خدايان رودخانه ها بود. از او بالاتر ، پوزئيدن خداي آب و زمين لرزه است ، كه سيمايي وحشي و خيانت پيشه دارد. به وضوح تعارضي شگرف فيمابين نظرگاه مندايي ها در باره آبهاي روان و عقيده يونانيها ديده مي شود. مندايي ها آب را مايه حيات و تجديد جواني و عنصر پاكسازي روان از گناهان و پديد آورنده درخت زندگي و چيزي كه نور در آن استقرار يافته مي دانند. بدين لحاظ آبهاي حقيقي را در عالم بالا در آن سوي آسمانها تلقي كرده، آبهاي زميني را ادامه آبهاي بالايي دانسته، لذا غسل تعميد در آبهاي روان به نحوي با تجديد حيات و احيا نيروي دروني و اتصال به عالم نوراني بالا مرتبط است.

            هندوها آب را تقديس مي كنند. آب را شفا بخش و برطرف كننده بيماريها و عامل پاكي روح مي دانند. تلقي پزشكي از آب همراه برداشت عارفانه از آب در مكاتب هندو ديده مي شود . شايد به خاطر شيوع بيماريهاي سالانه بود كه پزشكان و جادوگران ، آب را مايه پاكي و بهداشت تن معرفي كرده بودند. شستشوي مذهبي در رودخانه گنگ مفاهيم پاكسازي روح و تجديد حيات را در برداشت.

            ارتباط دين مندايي با آيين هندويسم به خاطر فاصله جغرافيايي بسيار و عدم استناد تاريخي كه دال بر مهاجرت اقوام هندويي به بين النهرين و يا بالعكس باشد ضعيف وغير مسئولانه است.

حتي اگر ارتباطات تجاري بين دو تمدن بيش از آنكه تاريخ به ياد دارد وجود مي داشت، براي حل معما كافي نبود.

در ايران باستان آب با ايزد آناهيتا مورد ستايش قرار مي گرفت . آب مظهر پيدايش موجودات و نمادي از نطفه جهاني و محل نطفه زرتشت (در رودخانه اي در سيستان) بود، كه مي بايست منجيان بعدي از آن پديدار گردند. سه منجي (اوشيدر، هوشيدر، سوشيانس) در سه هزاره اخري ظاهر گشته و موجبات تغيير جهان را فراهم مي كنند.

در مقايسه آيين مندايي با ستايش آناهيتاي ايراني، به وجوه بارز اختلاف بين اين دو نايل مي شويم. ايرانيان كهن تر و حتي در دوران ظهور زرتشت و تا ظهور عصر هخامنشي كه سيطره قدرت دولتش تا حوزه شام و فلسطين كشانيده شد، هيچ گاه آب را محلي براي غسل تعميد نمي دانستند. آب بعد از آتش مقدس بود، و نبايد اشيا و اجرام كثيف درآن انداخته شود. همين لحاظ استرابون جغرافي نويس يوناني مي نويسد:

«ايرانيان در آب جاري استحمام نمي كنند . در آن لاشه و مردار نمي اندازند . و عموماً آنچه ناپاك است در آن نمي ريزند.»

هرودت مي گويد:

«ايرانيان خورشيد و ماه و زمين و آتش و آب و باد را گرامي مي دارند و در ميان آب روان تفو نمي اندازند. در آن دست نمي شويند و متحمل هم نمي شوند كه ديگري آن را به كثافاتي آلوده كند. احترامات بسياري براي آب قائل هستند.»

غسل تعميد و شستشوي با آب جهت پاكسازي روان هيچ گاه سنت رايج ايرانيان نبوده است. مندائيان عليرغم اكتساب مقدار كثيري از انديشه هاي ايراني، در اين موضوع چيزي را از ايرانيان اقتباس نكردند.

اسني ها يا اسي اوي به معناي گروه پاك، گروهي يهودي در تبعيد بودند، كه در تضاد با فريسيان و صدوقيان و ديگر گروههاي ممتاز و اشرف يهودي از حوزه اورشليم خارج و در حوالي جنوب غربي بحرالميت در اطراف غار كومران و به صورت بسته واشتراكي در زهد و پرهيزكاري زندگي مي كردند. عادات معروف آنها ، شستشو در آب، پوشيدن لباس سفيد، برابري اقتصادي ، تسلط بر نفس، صميميت فوق العاده به يكديگر ، ممنوعيت قرباني ، تضاد نور و ظلمت ، اعتقاد به امير نوراني كه عدالت را به اجرا در مي آورد، اعتقاد به روز داوري و ظهور معلم عدالت در آخر الازمان مي باشند. خداي اسنه ها همچون يهود جبار و قمار و منتقم نيست، بلكه صبغه اي مسيحي دارد. او رحيم و بخشاينده و دوستار انسان است . غسل تعميد در نزد اسنه ها معمول بوده و معناي غسل تعميد با توبه باطني و ورود به ميثاق نوين برابري دارد. از اين نقطه نظر آنها بيش از آنكه به يهود شبيه باشند، با تعاليم يحيي معمدان و تعاليم عهد جديد عيسوي شبيه هستند. اسني ها معتقد بودند كه به ميثاق نويني (بريت خذشه) دست يافته اند و در مقابل يهوديان به مفهوم نويني از امت نايل شده اند. گزارش آنها در طومارهاي بحرالميت كه در سال 1947 توسط چوپانان فلسطيني در غار كومران كشف شد، حكايت از تعقيب و كشتار آنها دارد، كه احتمالاً تعقيب كنندگانشان يهوديان اورشليم بوده اند.

يوسف فلاويوس تشكيل اين فرقه را حدود سال 140 ق م گزارش نمود، او معتقد است اسني ها گروه منشعب شده از فرقه خسيديم بودند كه در حوالي 160 ق م در اورشليم به سر مي بردند. فرقه خسيديم (مومنين) گروه انقلابي و مومن يهودي بودند، كه در مقابل سلسله حسموني (دولت جبار برادران مكوي) آخرين دولت يهود تا قبل از هجوم روم و تسخير اورشليم در 63 ق م به رهبري پومپي مقاومت نمودند. اعضا فرقه خسيديم، معلمان و ربي ها و فقها يهودي بودند، كه نسبت به اجحافات صدوقيان و سلسله حسموني به مخالفت برخاستند.

اگر اسني ها را منشعبين فرقه خسيديم فرض نمائيم دلايل انزواي آنهاو رجوعشان به ادراك شهودي و تساوي اجتماعي و برابر و عدالت را در خواهيم يافت . ايدئولوژي آنها عكس العمل (واكنش در برابر) اوضاع تشنج آميز و بيداد گرانه دولت برادران مكوي (سلسله حسموني) بود، كه تنها راه زنده ماندنشان ، خروج از اورشليم و تشكيل صومعه در جنوب غربي بحرالميت تلقي مي شد.

ما هنوز دلايل مبتني بر اينكه يحيي از اين گروه برخاسته باشد، يا تحت تاثير يك سويه تعاليم آنها قرار گرفته باشد، يا حتي پيامبري يحيي بر اساس برنامه اي از پيش تعيين شده (از سوي اسني ها ) باشد، در اختيار نداريم. همه محققان اروپايي مسيحي شناس به نوعي ارتباط في ما بين مسيحيت با اسني ها و پيروان يحيي (مندائيان) با اسني ها اعتراف دارند، ليك وجوه بارز اختلافات آييني و شريعتي فيمابين از قبول كامل فرضيه بالا مي گردد. غسل تعميد اسني ها و از همه مهمتر تجديد حيات و پاكسازي حيات و توبه باطني در كنار آداب ديني ديگر شان از جمله فصول مشترك آنها با مندائيان است.

اگر ارتباط مندائيان را به هر نحوي با اسني ها قبول نمائيم، و بزرگداشت برخي از آيين ها را به اسني ها مرتبط بدانيم، حوزه جغرافيايي مندائيان به بالاتر و پائين تر از حوزه فلسطين كشيده نخواهد شد.

بر حسب روايات گنزا و اناجيل، يحيي عيسي مسيح را غسل داد. بدين لحاظ غسل تعميد بيش از آنكه به مسيحيت مربوط شود به پيروان يحيي تعلق دارد.

بنابراين ارتباط دادن غسل تعميد با آب و ستايش آب به مسيحيت ، استدلالي متقن و تاريخي نيست . مصريان به غسل اشيا نجس اعتقاد داشتند. لباسي كه با خوك اصابت كرده باشد مستحق غسل (همراه با صاحب لباس) مي دانند. در عين حال حيوانات مرده را به رودخانه مي انداختند.

براي رودخانه نيل ارزش و اهميت فوق العاده اي قائل بودند، ولي هيچ گاه همچون مندائيان مظهر سكونت نور و پاكي و وقار نگرديد. تشابه فرهنگ تنجيمي مصريان و مندائيان قابل ارزش گذاري و بررسي است. دوازده ماه مندائيان سي روز است كه پنج روز عيد پنجه را بدان اضافه مي كنند و اين بار رسم مصريان (بدون احتساب عيد براي پنج روز اضافي) برابري مي كند. در تمدن مصري بعد از ازيريس Osiris (شاه خدا) و رع Re (خورشيد خدا)، هاپي Hapi (نيل خدا) قرار دارد. اتون Atoon يك نيل زميني براي بهره وري مردم مصر از آن و نيز يك نيل آسماني (براي آب رساندن به اقوام بيگانه ) مي آفريند. نيل آسماني زايش و بركت آسمان است.

تعيين يك مثال آسماني براي نيل نشان دهنده اهميت حيات بخشي رود نيل در سيستم معيشتي و كشاورزي مردم مصر است. رامس چهارم در سالياني بعد از خروج قوم بني اسرائيل از مصر مي سرايد:

«تو نيل هستي، خدايان و آدميان از برون ريزي تو مي زيند.»

غرق شدن ازيريس (شاه خدا) در نيل و يافتنش توسط ازيريس، يكي از جنبه هاي پيوستگي اسطوره ازيريس و اسطوره هاي نيل خدا است. كاهنان مصري شبانه به كنار رود نيل رفته، با پر كردن ظروف طلايي بانگ بر مي آورند كه : «ازيريس پيدا شد» و  جزر و مدهاي طولاني رود نيل و گاه خروش و گاه كم آبي اش موجب پيدايش اسطوره هاي مرتبط با نيل گشت.

يكي از وجوه بارز تشابه بين مندائيان (كه خد مدعي استقرار موقت در مصر هستند) و فرهنگ مصري ، نيل آسماني است كه با اردن آسماني مندائيان برابري دارد. مندائيان هر آب رواني را به نام اردن (يردنا) مي نامند و به طور تمثيل يك يردناي آسماني را در عالم نوراني بالا قرار داده اند. كاركرد ظاهري هر دو يكي است ، ولي جايگاه ساختاري هر يك بسيار متنوع و متفاوت است.

نيل آسماني محل سكونت فرشتگان و ذرات نور و مظهر پاكي و جلال و قدرت خداوند هستي نيست. نيل آسماني ماواي ارواح نيكوكاران و راست كرداران در عالم حقيقي دنياي بالا نيست.

دنياي حقيقي مصريان كه سعد و نحس ها در آن رقم مي خورد و تقدير هر بشري در آن مستتر است، چيزي جز مناسبات كواكب نيست. صورتهاي فلكي به علت اتصالشان به هستي بيكران كه ارواح انسانها در آن مشاهده مي شود، مي توانند سرنوشت اشخاص را پيشگويي نمايند.

كاهنان مصري با توسل به انديشه تنجيمي به پيشگويي مي پرداختند. كوكب پرستي از دير باز رايج بوده، و پرستش رع (خورشيد خدا) به مثابه فعالترين و سوزناكترين و پرسودترين كوكب آسماني در همين چهارچوب معنا و مفهوم پيدا مي كند. شايد اولين آشنايي مندائيان با كواكب در مصر اتفاق افتاده است. ولي هر چه كه باشد اسامي و واژه هاي به كار گرفته شده درباره دوازده صورت فلكي و هفت سياره، كلداني و يوناني است، و واژه هاي مصري نبطي در آن ها ديده نمي شود.

4- كوكب پرستي و اصحاب مدبر (سازمان فرشتگان)

يكي از اتهامات وارده بر صابئين مندايي در متون اسلامي كوكب پرستي آنان است. شهرستاني (وفات 548 ه ق) بيشترين كوشش را براي اين موضوع صرف كرده است. شهرستاني در كتاب الملل و النحل، صابئين حراني را در مقابل حنفا قرار داده است. او اعتقاد دارد كه صابئين حراني به نوعي از افكار هرمس (ادريس پيامبر) و آغاذيمون (شيث پيامبر) پيروي مي كنند.

شهرستاني بر اين باور است، كه انديشه صابئه در مصر رشد فراواني نموده، اكثر مردم بدان اعتقاد داشته، ولي فرعون مصر از بعد از اعلام برتري اش : اناربكم الاعلي از دين صابئين خارج گرديد. شهرستاني به لحاظ تاريخي جغرافيايي ، حوزه مصر منشا و خاستگاه صابئين حراني مي داند. نظريه هستي شناسانه اصحاب مدبر كه شهرستاني آن را به صابئه منسوب مي كند، اشعار دارد كه، باري فيض خود را از طريق عقول آسمانها گذاشته به نباتات و حيوانات و انسانها سرايت مي دهد. مدبران آسماني هر يك كلي هستند كه مصاديق جزئي آن در طبيعت تحت امر آن كلي نشو و نمود مي كند و سپس مي ميرد و نفس آن دوباره به سوي آن كلي باز مي گردد و باران، برف ، سرما و باد هر يك داراي يك روحاني كلي هستند و براي هر مصداق آن در طبيعت فرشتگان كثيري به كار مي آيد. همچنين است براي ديگر امورات طبيعي نظير : رعد و برق ، تگرگ، قوس و قزح ، ستاره هاي دم دار، هاله، كهكشان ، رودخانه ها و ابرها . . . .

منشا نظريه اصحاب كواكب از فرضيه اصحاب مدبران آسماني است. هر مدبري (روحاني آسماني) بر يك فلك قرار مي يابد. روحاني ها برهفت فلك (سيارات سبعه) حكم مي رانند و مانند روح هستند. كه بر تن فرمان مي دهند. جايگاه روحاني ها هفت فلك آسماني هستند.

بنابراين واسطه بين انسان و ذات باري تعالي همين افلاكي هستند، كه اصحاب روحانيات بر آن فرمان مي رانند. از همين نقطه نظر تعظيم و ستايش كواكب و اجرام آسماني مشروعيت مي يابد، و جز شهرستاني صابئين را داراي سه گرايش مي داند:

1-     اصحاب روحانيات

2-     اصحاب هياكل و اشخاص

3-     حرنانيه

اصحاب اشخاص معتقدند چون هفت كوكب آسماني هميشه ديده نمي شوند، بايستي بت هايي را كه منسوب به آنها و نماينده آنها در زمين باشد را پرستيد، تا همواره ذهن آدمي متوجه اصحاب روحانيات باشد. اينان بت پرست گرديدند.

اصحاب هياكل كساني هستند كه براي هفت فلك آسماني، و مناسبات و احكام و منازل تعبيه كردند و برايهر يك از هفت ستاره معبدي ساخته و به قرباني و تعظيم شعاير پرداختند. سعد و نحس آسماني وپيشگويي بر اساس مناسبات كواكب اينگونه رشد نمود. ايشان خداوند متعال را قبول داشته ولي واسطگي انبيا را رد مي نمايند و به واسطگي روحانيات و هياكل اعتقاد دارند.

حرنانيه به قول شهرستاني: جماعتي از صابئه هستند كه گويند صانع معبود، واحد و كثير است. اما واحد است در ذات و اصل بودن و ازلي بودن و كثير است به اشخاص آسماني و زميني.

شهرستاني صابئه حراني را حاصل جمع اين سه فرقه مي داند. منظورنظر شهرستاني صابئين حراني كساني هستند كه اعتقاد به موارد ذيل دارند:

1-     صانع (خداوند) هم واحد است و هم كثير.

2-   از آن جهت كثير كه قابليت تكثير به اشخاص و هياكل است. در عين اينكه به كثرت تبديل مي شود، هيچ گاه وحدتش متزلزل نمي شود.

3-     اجرام و كواكب آسماني كه مدبران هستي هستند، به منزله آبا (پدران) مي باشند، و عناصر به منزله امهات (مادران ) هستند.

4-     آبا هستي (پدران) با عناصر (مادران) ازدواج نموده و فرزنداني (مركبات) حاصل مي آيد.

5-   تكرار پيدايش بعد از هر 36425 سال صورت مي گيرد. (در اينجا شهرستاني به حريق عالم سوز و يا شكل پايان پذيري دوره ها اشاره اي نمي كند.)

6-   دنيا محل قيامت است. قيامتي غير از سراي خاكي وجود ندارد. هر نفسي به اكتساب امور مي پردازد و جز او پاداشش را در اين دنيا مي گيرد.

شهرستاني را نمي توان محققي بي كفايت در علم كلام و دين دانست. او در نيمه اول قرن ششم هنگامي كه اكثر متون يوناني بعد از نهضت ترجمه مترجمان عربي يافتند دسترسي كامل به افكار و آرا رايج در بين النهرين را داشت، از همه بيشتر در فرقه هاي اسلامي مسلط بود. منابع شهرستاني درباره صابئين نامعلوم هستند، در هيچ جاي جلد اول كتابش از رويارويي او با صابئين ذكري نشده است. همچنين استنادات تاريخي اش بسان محققين ديگر اسلامي است . ولي با اين همه، مهمترين نظريه حرانيان (نظريه اصحاب روحانيات) را بخوبي تشريح كرده است. نظريه اي كه شانه به شانه افكار و آرا گنوسي است. او همه فرقه ها و ادياني كه به خداوند متعال و انبيا اعزامي اش اعتقاد نداشته، در عوض به انديشه هاي تنجيمي و واسطگي افلاك و كواكب معتقد باشند، در چارچوب اصحاب روحانيات قرار مي دهد. او هنديان و مصريان و برخي از ايرانيان كهن و يونانيها را در اين مدار جاي مي دهد. او در قالب مسلماني فداكار و متكلمي متعصب به اديان و فلاسفه ديگر نظر مي كرد، معيارهاي كلام و احكام اسلامي را در تحقيقات دين شناسي اش روا مي داشت، و تواريخ عمومي مسلمانان قرن سوم هجري به بعد را پايه كار خود قرار داده بود.

مندائيان به دنياي فرشتگان اعتقاد دارند. دنياي فرشتگان حلقه واسطه بين هستي متعال حيي و انسانها است. پنج فرشته بزرگ مندايي بعد از حيي در رتبه دوم هستند و فرشتگان كثير نوراني مرتبه پائين تر از اشيا نوراني طبيعت محافظت مي كنند.

توده مندائيان در فرهنگ عامه به دنياي فرشتگان علاقه وافري دارند. آنها بيش از آنكه يحيي را مورد ستايش قرار دهند به مندا اد حيي و سام زيوا و ماري ربوثا اليثا و شيشلام رباو اباثر ربا عشق مي ورزند و آنهارا مورد خطاب قرار مي دهند.

طي پرستش هاي حضوري كه از عوام مندائيان به عمل آورده ام، به اين نكته واقف شدم، خدايان (ايزد فرشته ها) بيش از هستي متعال (حيي) در تعاليم روزمره و خانوادگي و دنياي ذهني افراد جاي دارند. يك پيرزن هفتاد ساله مندايي به اباثر ربا به ديده خداي متعال مي نگريست، در غروب هر روز در خانه محقرش به سوي شمال در حالي كه ستاره دب اكبر را مشاهده مي كرد مي ايستاد، قطعه اي از انياني را مي سرود . او تمامي نيازهايش را از اباثر ربا مي خواست. اين در حالي  بود كه فرزندش يحيي يوحنا را مورد خطاب قرار مي داد، از او كمك مي خواست، واو را بالاترين خداي آسماني خود در دنياي پاك ذهنش قرار داده بود.

اما در متون مندايي بدين گونه نيست، خداي متعال همان حيي است . سه دنياي تو در توي نوراني، عرش بزرگ او، معرفي شده است. دنياي پر از فرشته هاي نوراني كه همچون كارگران ماهر به خلق و آباداني دنياي خاكي و دنياهاي ديگر مشغول هستند. پنج فرشته بزرگ، قدرتمندانه بر تمام فرشته ها نظارت دارند. و فرشته ها نيز به خلق جهان و مراقبت از روان مندائيان پاك و رودخانه ها و. . مشغول هستند. (فيض الهي از طريق اين واسطه هاي روحاني به انسان سرازير مي شود. درشكل زرتشتي اش، واسطه هاي فرشته گونه ونوراني بين اهورا مزدا و انسان خاكي به همين كاركردها متصف هستند. شش امشا سپند جاويد، نگهبان نيكي ها هستند. امشا سپندان به مثابه صفات و قدرت اهورا هستند. اهورا كه خود متعلق است، امشاسپندان را واسطه خويش قرار داده، تا به انسان و طبيعت فيض رساني نمايند.

در بندهاي 82 و 83 و 84 يشت ها آمده است كه امشا سپندان فروهر واسطه اهورا و انسان هستند كه توانايي، نيكي و نورانيت دارند:

فروهر هاي نيك توانايي پاك پارسايان را مي ستائيم . فروهرهاي امشا سپندان آن شهر ياران تيزچشم بلند بالاي بسيار زورمند دلير اهورايي آن پاكان جاودانه را مي ستائيم.

كه هر هفت تن يكسان انديشند، كه هر هفت تن يكسان سخن گويند كه هر هفت تن يكسان رفتار كنند، كه در انديشه و گفتار و كردار يكسانند كه اهورا مزدا پدر وسرور همه آنان است.

هر يك از آنان روان ديگري را به انديشه نيك و گفتار نيك وكردار نيك و گر زمان گرايش دارد. باز تواند نگريست. هنگامي  كه به سوي پيشكش زور پرواز مي كنند، راه آنان تابناك است.

در يسناي 29 به پرسش و پاسخ هاي في مابين اهورا و زرتشت و برخي ايزدان بر مي خوريم كه نشانه واسطگي عالم فرشته هاو فيض رساني آنها است.

فرشته ها و ديوان و دو دنياي نوراني و تاريكي (در هستي شناسي زرتشتي) حضور دارند شكل ذيل هندسه اين عقيده را به وضوح نشان مي دهد.

شش امشا سپند جاويد و كارآ (كارفرمايان دنياي فرشته ها) عبارتند از:

1-     وهومنه يا بهمن

2-     اشه و هيشته يا ارديبهشت

3-     خشتروئيريه يا شهريور

4-     سپنتا آرمه ئيتي يا اسفند

5-     هه اورتاب يا خرداد

6-     امرتات يا مرداد

شش امشا سپند نمادي از گاهشماري ايران باستان و نوعي مرتبط با انديشه تنجيمي است، (بر خلاف انديشه تنجيمي كلدانيان است). در فرهنگ كلداني، دوازده صورت فلكي تعيين كننده سعد و نحس ها و آينده بشريت هستند.

دنياي فرشتگان مندايي بيشتر به فرهنگ زرتشتي نزديكتر است، ولي با نظريه اصحاب روحانيات حرانيان نيز چندان تعارضي ندارد.

            كاركرد فرشته هاي انگره، مينو و سپند مينو با ساختار هستي شناسانه زرتشتي هم آهنگ است. اين حالت در دين مندايي صدق مي كند.

اصحاب روحانيات حراني ها (بزعم شهرستاني) فاقد برخي شباهتها با سازمان فرشتگان مندايي هستند:

1-   سازمان فرشتگان مندايي از نور و هواي پاك ازيك سو و تاريكي و هواي بد از سوي ديگر هويت يافته اند. در حالي كه اصحاب روحانيات صرفاً از روح مجرد عقلاني تشكيل شده اند.

2-   سازمان فرشتگان مندايي از نوع مثبت و منفي (خير و شر) با حفظ استقلال شخصيتي آنها تشكيل شده است. و اين بر خلاف هويت اصحاب روحانيات است.

3-   فرشتگان ظلماني مندايي آشوبگر، عصيانگر و بر هم زننده نظم هستند در حالي كه اجزا اصحاب روحانيات همگي واجد قابليت هاي نظم دهندگي و سامان دهندگي هستند.

حال به شباهتهاي متون اوستايي و متون مندايي درباره سازمان فرشتگان مي‌پردازيم:

كتاب يشتها شامل بيست و يك يشت است. يشت به معني ستايش ايزدان فروهر (امشا سپندان) است. هر يشت به چند فصل (كرده ) تقسيم مي شود. در فصلهاي 59 تا 62 تعداد فرشته هاي محافظ را 999/99 فرشته شمرده است. محافظت از درياي فراخ كرت (احتمالاً درياي مازندران)، محافظت و نگهباني از هفت اورنگ (ستاره دب اكبر)، و از همه مهمتر نگهباني از نطفه سپتيمان زرتشت (كه در درياي هامون نهفته و پنهان است) وظايف سازمان فرشتگان زرشتي است.

فروردين يشت، كرده هفدهم . سروده 59:

«فروهرهاي نيك توانايي پاك پارسايان را مي ستائيم 999/99 فروهر از آنان درياي درخشان فراخ كرت و نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده هجدهم، سروده 60:

«فروهرهاي نيك توانايي پاك پارسيان را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان هفت اورنگ را نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده نوزدهم ، سروده 61:

«فروهر هاي نيك توانايي پاك را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان پيكر گرشاسب بلند گيسوي گرز دارنده را نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده بيستم ، سروده 62:

«فروهرهاي نيك توانايي پارسيان را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان نطفه سپتيمان زرتشت پاك را نگاهباني مي كنند.»

حال به متون مندايي نظر مي افكنيم:

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 25:

            «به نام زندگي

وقتي كه اردن آب جاوداني (آب زندگي) به سام سمير، تابندگي بزرگ خداوند بخشيد ، 000/992 فرشته، پسران نور دهانهايشان را براي ستايش مندا اد حيي گشودند.»

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 36:

            «به نام زندگي

من مي پرستم، تمجيد و ستايش مي كنم ماناي بزرگ اسرار آميز و نخست را كه براي 000/999 سال در منزلگه خود تنها و بدون شريكي اقامت داشت.»

ادامه بوثه 36:

            «. . . سپس من شار را مي پرستم، تمجيد ميكنم آن تاك بزرگ اسرار آميز و نخست را كه از آن 000/888 فرشته تجلي كرد. من مي پرستم آن نطفه بزرگ و اسرار آميز و نخست را كه از او تجلي يافته است. آنها وجود داشتند اما براي 000/444 سال در منزلگه خودش به تنهايي سكني داشت، زيرا شريك و همتايي ندارد.

در ستايش فرشتگان كه دست اندر كار نگهباني و خلق جهان و طبيعت هستند، متون مندايي و اوستايي هماهنگ و هم ذوق هستند. تفاوت اساسي اين دو در اين است كه متون اوستايي نمادي واقعيانه تري از طبيعت و زندگي انساني ارائه مي دهند، برخلاف آن متون مندايي گرايش بيشتري به جنبه هاي عرفاني و ذهني طبيعت و انسان و رخدادهاي اجتماعي دارد.

فروردين يشت، كرده دوم، سروده 21:

«فروهر هاي نگاهبان آسمان را مي ستائيم. فروهرهاي نگاهبان آب را مي‌ستائيم. فروهرهاي نگاهبان زمين را مي ستائيم . . .»

فروردين يشت، كرده شانزدهم ، سروده 57:

«فروهر هاي نيك توانايي پاك پارسيان را مي ستائيم كه به ستارگان و ماه و خورشيد و انيران راههاي پاك بنمودند.»

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 9:

«. . . من شلمي و ندوي (نگهبانان آب روان) نمايندگان مندا اد حيي را كه بر اردن بزرگ خداوند، فرمانروايي مي كردند . . .

ستايش و مدح مي كنم.

. . . من اشعه هاي بي شمار و نورهاي قدرتمند بزرگ را ستايش و مدح مي‌كنم.»

در پايان اين قسمت بهتر است از زبان ابوريحان بيروني، زيباترين نظريه درباره تركيب عقايد و آيين هاي مندايي آورده شود.

ابوريحان بيروني در آثار الباقيه مي نويسد:

«در پيش گفتيم كه صابئين حقيقي آنهايي را گويند كه از اسيراني كه بخت‌النصر به بابل آورده بود در آنجا ماندند و پس از آنكه دير گاهي در بابل بماندند به همان ديار خو گرفتند و چون اصول صحيحي در دست نداشتند اين بود كه پاره اي از گفته هاي مجوس را در بابل شنيدند و كيش صابئين از مجوسيت و يهوديت آميخته است چنانچه همين قضيه براي اشخاصي كه از بابل به شام نقل شدند و به سامره معروفند پيش آمد.»

دولت

مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله شان هيچ گاه دولت نداشتند. مندائيان به علت عدم استنتاج كلامي فقهي از تعاليم ديني شان نتوانستند (در سير جامعه ديني شان)، به دولت مستقل و يا امارت دست يابند.

مهمترين عامل غير مادي در عدم دستيابي مندائيان به قدرت سياسي، همانا تعاليم ديني ايشان است. تعاليم ديني ، استفاده از زور و شمشير و به كارگيري قضاوت را ممنوع اعلام كرده است. برتري انسان بر انسان و يا حكومت انسان بر انسان محكوم شده است. هيچ انساني نبايستي عقل و اراده و روان خود را در اختيارانسان ديگر بگذارد. هر انسان بنا به عقل فطري اش به قدرت آسماني و قدرت لايزال فرشته هاي نوراني ايمان پيدا كرده، از اين طريق كمبود عقده حقارت و عقده قدرت در ضمير ناخودآگاه خود را بر طرف مي كند. در انديشه سياسي ديني مندائيان، انسان حاكم انسان نيست، انسان راهبر جامعه نيست، انسان شاه انسان نيست، انسان راهبر جامعه نيست، انسان فقط دوست انسان است، كمك كار و دستگير انسان ديگر است . هيچ انساني حق ديكته كردن فكر و عقيده و عملش را بر انسانهاي ديگر ندارد.

ليبراليسم ديني در مندائيان بسيار قوي است. بر خلاف فرق متصوفه و عرفاني اسلام و مسيحيت كه مريد بايد به دنبال مراد و پير حركت نمايد، هر مندايي با رجوع آزاد به كتاب و آيين غسل تعميد مي تواند از اقيانوس بي كران و آزاد عرفان ديني بهره جويد، بي هيچ محدوديني از سوي «ديگران مهم»، خود را در مسير آزادي روح و سلامت نفس و سكينه قلب قرار دهد.

سازمان سياسي و سازمان قضايي بنابه تعاليم سام فرزند نوح كه در كتاب ادراشا يحيي (تعاليم يحيي) آمده ممنوع است. گنزا در مبارزه منفي و عدم بكار گيري شمشير و آهن و صداقت دارد و هيچ گاه در طول تاريخ مندائياني جنگجوو رزم آور مشاهده نكرده‌ايم. آنها هميشه تابع دولتهاي اشكاني ساساني خلفاي عباسي و سلاطين ايراني بوده، تمكين و مماشات در سر لوحه سياسي ، نداشتن سازمان اجتماعي مناسب براي رزم است. سازمان اجتماعي مندائيان مبتني بر قبيله بوده است. قبيله اي متشكل از خانواده هايي (براي معيشت خويش مجبور به استقرار در جغرافياي نسبتاً وسيع بين النهرين بودند) كه به علت ازدواج دروني از رشد جمعيتي قابل ملاحظه اي برخوردار نبود. پراكندگي جغرافيايي مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله اش موجب كاهش مواليد و كاهش قدرت اجتماعي مي شد. در كنار اين، سياست اجباري (كه دولتهاي حاكم از آن خشنود بودند) و عدم مالكيت ارضي گسترده، موجب كاهش ثروت مندائيان ميگرديد. از اين رو شغل مندائيان هميشه بين كشاورزان محدود وصنعتگري در شهرها در نوسان بود. دولتهاي حاكم اموي و عباسي و امارت نشين هاي محلي هيچ گاه اجازه تصاحب بر زمينهاي مشروب بين النهرين را به مندائيان نمي دادند. به همين علت مندائيان به حرفه هاي صرافي ، بازرگاني ، صنعتگري و دبيري روي آوردند.

علاقه مندائيان به دولت اشكاني شايد به خاطر تسامح آن دولت و وفور آزادي ديني آن عصر بوده باشد. متون مندايي از هيچ شاهي به اندازه اردوان (ارتپان يا ارتوان) تقدير نكرده است. شاه اردوان مانند كوروش براي قوم يهود است. از اين نقطه نظر متون مندايي دولت ايده آل خود را، دولت اشكاني معرفي كرده است، اين خود دليلي ديگر در وابستگي مندائيان يهود و دولت بابل و دولت فرعون مصر را به بدي و تنفر ياد كرده است. از دولتهاي اموي و عباسي و يا غزوني و سلجوقي و آل بويه يادي نشده است. تنها در اظهارات گنزاي راست متعلق به قرون يازدهم و دوازدهم ازسلاطين دولت مشعشعيه در خوزستان (هويزه) گاه به خوبي و گاه به بدي ياد شده ، كه براي اين بررسي فاقد ارزش است.

نتيجه گيري فصل چهارم:

1-   مندائيان در فرهنگ ديني به دو دين مهم شرقي (مجوسيت و يهوديت) تشابه دارند. ولي مندائيان نه يهودي اند و نه زرتشتي، گرايش آشكار و قومي اين دين عرفان ديني، ادراك شهودي، تنزيه نفس و آيين گرايي است. شريعت كمتر از آيين دراين دين مورد توجه قرار گرفته است.

2-     زبان شناسي مندايي حكايت از تعلق خاطر مندائيان به حوزه فلسطين است.

3-     مسير مهاجرت مندائيان به روايت خودشان عبارت است از:

مصر اورشليم و رود اردن يك دوره كوتا در بابل ! - - - - -

- اورشليم كناره رود فرات جنوب بين النهرين خوزستان. خاطرنشان ميسازد دوره كوتاه در بابل را بر حسب آيه 61 كتاب انياني برداشت كرده ام . به همين اساس اعتقاد دارم مندائيان به همراه يهوديان در 597 ق م توسط دولت بابل به اسارت آورده شدند و كوروش در 539 ق م در آزادسازي بابل موجب بازگشت مندائيان به اورشليم مي شود. بر همين اساس است كه كوروش به نام آرسابان در كتاب قلستا آيه 152 مورد ستايش قرار ميگيرد.

ممكن است برخي از مندائيان كنوني اين نظريه را قبول نداشته باشند ولي آنان را به بازخواني آيات 150 تا 162 كتاب قلستا و آيه 61 و 62 و 63 كتاب انياني دعوت ميكنم و متواضعانه خواستار نقد علمي اين نظريه هستم.

4-   اينكه مندائيان يهودي تبار بوده اند يا خير؟! موضوع پيچيده اي است. لعن و نفرين ها و خشم ملت مندايي از يهوديت در جاي جاي متون مندايي ديده مي شود گمان نمي رود اين تضاد صرفاً بر اساس تعصب كور ديني بوجود آمده باشد. اما يك واقعيت غير قابل انكار وجود دارد، و آن اين است كه مندائيان در جامعه يهودي اورشليم و رود اردن قرنها با يهوديان همزيستي داشته اند !‌ ! ! ! !

 

 

نوشته شده توسط برهان قاطع در ساعت 12:2 | لینک  |