تبليغاتX
AL-BORHAN
AL-BORHAN is a weblog aboat sects in IRAN

یک تذکر مهم :

      آنچه در ادامه مطالعه می کنید مقاله ای است که به بررسی کلیات دین مندایی ( صائبی ) می پردازد و توسط آقای مسعود فروزنده نگارش یافته است . نویسنده این مقاله که خود از صابئین ایران است در این نوشتار مطالب جالبی را به دست داده که نگاه به آنها برای محقق ایرانی بسیار جالب و مفید خواهد بود . ضمن درج این مقاله در وبلاگ ( که اصل آن در سایت www.iranmanda.com قابل دسترسی است ) کوشیده ایم تا در موارد مورد نیاز بدون دخل و تصرف در متن و با رعایت اصل امانت داری توضیحاتی را در انتهای متن و در پاورقی بیافزائیم امید آنکه مفید واقع گردد . منتظر نظرات شما هستم .

با تشکر - جواد نوائیان رودسری

 

منشاء مندائيان

يكي از معضلات بررسي تاريخي منشا مندائيان، فقدان اسناد تاريخي به روايت ملل مجاور همچون آشور، بابل، ماد، يهود، مصر و از همه مهمتر اقوام ساكن شهر حران است. جز روايات اسطوره اي متون مندايي، هيچ منبع گويا و روشني كه تاريخ مندائيان را ترسيم كند، در اختيار نداريم. اسناد يهودي و مصري بسيار كم و ضعيف هستند. از مادها سندي در اختيار نداريم. در كتيه هاي آشوري اشاره مستقيم به مندائيان نشده است. از همه تاسف بار تر فقدان اسناد رسمي دولت اشكاني است كه مندائيان بيشترين بهره و آسودگي را در عصر ايشان طي نموده اند ، و به احترام اردوان شاه اشكاني ، بارها از او يه به نيكي ياد كرده اند.

در يك بررسي مقايسه اي و تركيبي، بايستي به پنج موضوع اساسي كه ريشه و خاستگاه سير تكامل سازمان اجتماعي يك ملت يا قوم را تشريح مي كند، پرداخته شود.

1-     نژاد

2-     خاك

3-     زبان

4-     دين

5-     دولت

از فرآيند تركيب پنج ركن بالا وضعيت سازمان اجتماعي و نوع تشكيل آن معلوم مي گردد:

نژاد

مندائيان بنا به اعتراف خويش از نژاد سامي هستند. هر چند خود را وابسته به آدم نخستين و شصت فرشته نازل شده(از آسمان براي توليد نسل بشر به زمين) ميدانند.

ولي در گروه بندي نژادي جز نسل سام فرزند نوح پيامبر به حساب مي آيند. شايد بدين خاطر تاكيدا سام به اشكال مختلف مورد ستايش واقع گشته است،به حدي كه فرشته سام زيوا را جز پنج فرشته بزرگ آسمان بالايي قلمداد كرده اند ، مندائيان تا قبل از اخراجشان از اورشليم(قرن اول ميلادي)در يك قوم سامي- بني اسرائيل- وشايد در مجاورت با ايشان (در سرزمين اورشليم) به سر مي برند.

سه فرض براي تعيين تبار مندائيان از متون مندايي قابل استخراج است :

* نياي مندائيان زميني نيست. فرشتگان نوراني آباء مندائيان اوليه هستند كه براي ازدواج و توليد مثل به زمين آمده  و سه فرزند آدم نخستين: هيبل و شيتل و انش ، در ميان شصت فرشته خانواده مندايي (يا شصت نفر) زندگي نموده و زاد و ولد كرده و از اين طريق نژاد مندائيان شكل گرفته است.

** نياي مندائيان زميني است، و به آدم نخستين ختم مي شود،  و سه فرزند آدم نخستين : هيبل و شيتل و انش، پدران و روساي قوم مندايي محسوب مي شوند.

مطابق اين فرض مندائيان، نژاد برتر و برگزيده و خالص بوده، و اقوام ديگر ازاين صفات بي بهره مي باشند. اين نظريه در مقابل ادعاي بني اسرائيل قرار مي گيرد، كه برگزيدگي خويش از سوي يهود اعتقاد داشتند.

*** مندائيان گروهي انشعابي از بني اسرائيل بودند، كه به علت پيروي از يحيي معمدان و در تضاد آييني و عقيدتي با روحانيون يهودي، از اورشليم اخراج گشتند.

در اين فرض مندائيان از نژاد سامي، ولي با هويتي مشكوك ، معرفي مي شوند . مشكوك از اين نظر، كه به درستي معلوم نيست آنها به كدام يك از اسباط دوازده گانه بني اسرائيل تعلق دارند. متون مندايي هيچ اشاره اي به تعلق مندائيان به هر يك از قبايل دوازده گانه نكرده است. احتمال اينكه اين گروه از گروههاي همراه يهوديان در خروجشان از مصر باشد، بعيد نيست. اين فرض كه: مندائيان اوليه گروههاي مادون طبقه شهري و بي بضاعت و صحرا گرد ژنده پوشي كه هويت ملي و طبقاتي خود را در جامعه يهودي از دست داده و به يحيي معمدان گرويده بودند، قابل بررسي و تامل بيشتر است ولي مندائيان كنوني اين فرض را به شدت محكوم مي كنند.

اين موضوع كه هويت طبقاتي مندايئان در جامعه يهودي اورشليم به چه عللي ضعيف و كم رنگ و حتي نامعلوم مانده بود، مي تواند به گرايشات عقيدتي آنان مرتبط باشد. بعد از بازگشت يهوديان از بابل بسياري از آنان به مكاتب ديگر آشنا شده بودند.

چهره و اندام مندائيان كنوني به نژاد سامي نزديكتر است. صورتهاي گندمي رنگ و كشيده ، چشمان ميشي رنگ و گونه هاي تورفته، پيشاني هاي بلند و اندامي نه چندان درشت ، آنان را به نژاد سامي نزديكتر مي كند. بعيد مي نمايد كه تغييرات ژنتيك حداقل در دو هزار سال اخير در آنها با پوستي روشن و چشمان آبي و بدني گوشتالود، با لبهاي نازك و دهان كوچك چهره زيباتري از اين نژاد را نشان مي دهد.

خاك

نام مكانهايي كه به عنوان سرزمين مندائيان در متون مندايي آمده، عبارتند است از :

* سرانديب

            متون مندايي، مكان هبوط آدم نخستين را سرزمين سرانديب معرفي كرده است.

سرانديب بر اساس روايات اسلامي در سرزمين هندكنوني است. كوه سرانديب محل پرورش آدم نخستين است.

جز اين اشاره ، توضيح ديگري درباره سرانديب و پرورش فرزندان آدم در اين مكان نيامده است. حتي اشاره اي به مكان نزول شصت فرشته آسماني كه قرار بود با فرزندان آدم وصلت كنند نشده است.

سرانديب نامي مجهول براي نياي نخستين مندائيان است كه تاكنون مجهول الهويه باقي مانده است. اينكه سرزمين هند را خاستگاه باستاني اساطيري مندائيان قلمداد كنيم، به علت عدم تكرار و تشريح آن، نظريه اي عبث و غير مسئولانه است. هيچ اشاره اي به سرزمين هند و رودهاي گنگ وسند و شهرهاي باستاني هند نشده است. همچنين جز تشابه بسيار كم در آيين هاي هندي و مندايي، هيچ فصل مشتركي بين اين دو ديده نمي شود. سير مهاجرت مندائيان نيز دلالت بر اين دارد كه هيچ گاه مندائيان در شرق فلات ايران سكونت و يا راهپيمايي نداشته اند.

داستانهاي اساطيري مندائيان بيش از هر چيز به سرزمين ماداي و مصر و حران اشاره كرده اند.

** مصر

 داستانهاي اساطيري مندائيان و مندرجات طومار حران كويثا حكايت از آن دارند كه مندائيان از مصر به اورشليم آمده اند. اما هيچ معلوم نيست كه مدت سكونت آنها در مصر و شيوه زندگي شان و اختلاطشان با قوم يهود به چه مقدار و چه شكلي بوده است. يك سنت هميشگي به شكل نمادين، حكايت از تعلق خاطر مندائيان به سرزمين مصر دارد، اجزا مراسم عاشوريه است كه به نوعي مي توان آنرا بزرگداشت مهاجرت مندائيان به مصر دانست.

            مندائيان در تشريح مهاجرت خويش از مصر به سرزمين ماداي، يهوديان را مورد سرزنش قرار داده و آنها را پيروان الهه خورشيد بوريا و يا شمس معرفي مي كنند. از همين نقطه نظر، مصريان به احترام ياد مي شوند، و يهوديان مورد لعنت و نفرين قرار ميگيرند.

            در اين اسطوره، روحا خداوندگار قوم يهود است. و موسي با عصاي جادويي خويش دريا را به دو نصف كرده و پيروان خود را از دريا عبور مي دهد. فرعون براي دستگيري موسي و پيروانيش به سوي راه گشوده شده در دريا رفته ولي دريا آنها را به آغوش گرفته و غرق مي كند.

            به همين مناسبت غذاي آمرزشي (لوفاني ) هر ساله تحت عنوان عاشوريه در بين مندائيان براي آمرزش مصرياني كه در دريا غرق شدند برگزار مي شود.

            بنا به اعتقاد اساطير مندايي، مصريان بر خلاف سلسله فراعنه ، به دين مندايي وفادار بودند.

            مندائيان بيش از روايت بالا ، ياد و خاطره اي از فرهنگ و تمدن مصري ندارند.

***  اورشليم

سرزمين ديگر مندائيان، اورشليم است. سرزميني با خاطرات تلخ و جانكاه كه مندائيان به عنوان يك گروه ضعيف مجبور به اقامت در آن بودند.

اينكه آيا مندائيان همراه يهوديان از مصر به اورشليم (ارض موعود) مهاجرت نموده اند، يا خير؟ ويا اين فرضيه كه آيا مندائيان در ماقبل از ظهور يحيي، يك گروه يهوي بودند همگي به علت عدم دسترسي به مستندات تاريخي، در هاله اي از ابهام قرار دارد.

آنچه مسلم است اين است كه ، مندائيان در سرزمين اورشليم استقرار داشته و فرهنگ اين قوم هم به لحاظ نژاد و هم ادبيات با بني اسرائيل مشابهت دارد. تاريخي كه مندائيان براي خود تهيه كرده اند به تاريخ بني اسرائيل انطباق ندارد. مندائيان به پيامبراني نظير رام ورود شورباي و شوربا هيبل، سام و نوريثا اعتقاد دارند كه تورات از آنها گزارشي ارائه نمي دهد. رام و شورباي وسام مردان پيامبر و رود و شوربا هيبل و نوريثا همسران آنها هستند. در تورات نيز اشاراتي به زنان مقدس در شكل مبلغ و رهبرديني (نظير دبوره) شده است. فلسفه تاريخ ظهور پيامبران در نظر گاه مندائيان با روايت تورات متفاوت است. تاريخ از نظر گاه مندائيان دوره اي است. در پايان هر دوره يك حريق عالم سوز و يا طوفان در ميگيرد، و با نابودي مظاهر فساد دوره پيشين دوره جديد به رهبري پيامبر جديد شروع مي شود. تورات بدين گونه به تاريخ بشريت نگاه نمي كند. از نظرگاه تورات، تاريخ در امتداد يك خط رو به پيشرفت است . نابودي و تولد دوباره در فلسفه تاريخ تورات ديده نمي شود، اين اعتقاد تورات است و در تعارض صريح با گنزا قرار دارد.

گنزا بازبان ساده حضور مندايئان در اورشليم را اينگونه بيان مي كند:

                        « . . . پس عالم به حالت جنگ و مرگ قرار گرفت.

. . . . رام و زني به نام رود باقي ماندند. از زمان آدم تا دوران رام و رود 30 دوران گذشته بود . . .

10 دوران بعد از رام و رود دنيا به فساد افتاد و عالم در آتش گداخته قرار گرفت . . . شورباي و شوربا هيبل باقي ماندند . . . (رهبري مندائيان به دست آنها بود) 15 دوران بعد از شورباي و شوربا هيبل عالم دچار طوفان آب شد. و نوح صاحب كشتي كويلا و سام فرزند نوح و نوريثا همسر سام باقي ماندند.

6 دوران بعد از نوح اورشليم ساخته مي شود و 1000 سال هم مي گذرد پس امير سليمان فرزند داود متولد شده و پادشاه يهود مي شود. او مسلط شده و پادشاه بزرگ اورشليم مي شود و اجنه و ديوها در مقابل او تعظيم مي كنند . . . پس امشياه (عمانييل) پيامبر يهوديان مي شود. . . . در آن موقع برخي آفتاب و ماه را عبادت مي كنند.

عمانييل خدعه و نيرنگ مردم را به صحرا مي برد وبه وسيله سحر و جادو آنها را گرفتار مي كند.

            تنازع مندائيان با يهوديان به علت گروش مندائيان به يحيي تعميد كننده شدت گرفته، و به ناچار از اورشليم اخراج مي شوند. كتاب گنزا اشاره اي به تبعيد يهوديان توسط سارگن پادشاه آشور ندارد، بلكه به يكباره اشاره به خرابي اورشليم مي كند.

. . . سپس شهر اورشليم خراب مي شود و مردم از اورشليم بيرون مي آيند و در جاهاي مختلف پراكنده مي شوند . . . .

طومار حران كويثا تكميل كننده  كتاب گنزاي راست است. طومار حران كويثا به خروج مندائيان به رهبري 360 روحاني ، پس از 60 سال بعداز يحيي معمدان اشاره كرده، و مهاجرت آنهارا بالاجبار توصيف مي كند. يهوديان آنها را غارت و چپاول كرده، ناگزير به شهر حران در كنار رود فرات داخل مي شوند. از آن پس گسترش مندائيان به موازات رودهاي دجله و فرات و به سمت جنوب توصيف ميشود.

            اگر روايت تورات را مبناي زمان بندي مهاجرت مندائيان از مصر به اورشليم قرار دهيم، اقامت مندائيان درشهرهاي يهودي نشين قريب 1200 سال به طول انجاميد . در طول اين مدت هيچ گاه مندائيان به صورتي مستقل ظاهر نشدند، و در حاكميت پادشاه و داوران بني اسرائيل نقشي به عهده نداشتند.

**** كوه ماداي

ماداي يا مداي نام كوه سرزميني است كه مندائيان خود را به آنجا متعلق مي دانستند. ماداي احتمالاً سرزمين ايران باشد كه مندائيان از آن به احترام و نيكي ياد كرده اند. اساطير مندايي اشاره دارند به اينكه مندائيان در سرزمين ماداي، مندي ساخته و به عبادت و انجام شعايرديني مشغول بوده اند. ذكر شاه اردوان (اشكاني) به عنوان حاكم ماداي ، ايراني بودن اين منطقه را روشن تر مي سازد.

كوه سفيد پروان كه يحيي معمدان در آن پرورش يافت در منطقه ماداي يا مداي قرار دارد، جايي كه آبهاي روان از آنجا سرچشمه ميگرند.

تعيين نقطه جغرافيايي سرزمين ماداي بسيار مشكل است. ماداي سرزميني كوهستاني است كه كوه سفيد پروان در آن جاي دارد و احتمالاً اقوام ترك در مجاورت با آن قرار داشتند و ساكنين شهر ماداي عموماً ناصورايي (مومن) نبودند و تنها مندائيان ساكن آنجا و روحانيون عالي رتبه مندايي به شعاير دين مندايي مي پرداختند.

از داستانهاي اساطيري مربوط به سرزمين ماداي نمي توان معناي ملت را براي مندائيان استفهام نمود. نمي توان نوعي رابطه را بين واژه مندايي با ماداي را استخراج كرد. اين احتمال كه مندا به معناي عرفان و مندايي به معناي اهل عرفان نباشد، موقعي متقن و صحيح است كه اثبات نمائيم تنها وجه تسميه مندايي و مندا به دليل وابستگي ارضي به سرزمين آماداي است.

تاثير انديشه ايراني بر انديشه مندائيان در خصوص نور و ظلمت، كم و بيش مورد اتفاق كليه مندايي شناسان معاصراست. آماداي، اشاره به استراحت گاه و محل سكونت موقت است كه مندائيان در عصر اشكاني بين قرن اول تا سوم با آن آشنا شده اند. سرزميني با آب و هواي معتدل و بهار گرم كه احتمالاً در نواحي شرقي جلگه بين النهرين و در رشته كوههاي زاگرس قرار دارد. از نقطه نظر اخير ، مندي به معناي مكان، كلبه و محل عبادت است. اگر معناي مكاني را براي واژه mandā درنظر بيگيريم، آن موقع براي ترجمه مندا اد حيي بايستي اطلاع خانه زندگي را قبول داشته باشيم، كه با اصول هستي شناسانه و عرفاني مندائيان در تعارض قرار مي گيرد. واژه مندي به معناي كلبه مراسم و نمايشگر اسم مكان است، در حاليكه واژه مندا به معناي عرفان ، عقل و حكمت آمده است. مندايي نيز به اهل عرفان (اسم فاعل) ترجمه ميشود. در بخشهايي از انياني و سيدرا اد نشماتا ، مانا به صورت مجرد و بدون پسوند ، به عقل، جوهر و مجرا ترجمه شده است. اما با همه اين قراين هيچ گنجور و روحاني عالي رتبه اي حاضر به قبول اطلاق يگانه مفهوم مكان بر واژه «منداادحيي» نخواهد شد.

ارتباط لغوي سرزمين «آمادي»و «مندا»و كوشش براي برقرارساختن اين ارتباط، شيرين وجذاب است،ولي براي تحقيقات مندايي شناسي چه در عرصه دين شناسي و چه در تاريخ اديان، و حتي براي كشف خاستگاه جغرافيايي آنها، ضعيف وتا حدي غير علمي است.

شايد آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي ايران به زمان قديم تر مربوط شود.

در قرن هشتم قبل از ميلاد، شلمنصر پادشاه آشور طي حمله اي به پادشاهي اسرائيل، بخش عظيمي از يهوديان را به اسارت برده وآنها را به سرزمين ماديان تبعيد ميكند.

تورات چنين نقل مي كند:

و در سال چهارم فرقيا پادشاه، كه سال هفتم هوشع بن ايله پادشاه اسرائيل بود، شلمنصر پادشاه آشور به سامره بر آمده آن را محاصره كرد. و در آخر سال سوم در ششم فرقيا، آن را گرفتند يعني در سال نهم هوشع پادشاه اسرائيل سامره گرفته شد و پادشاه آشور اسرائيل را به آشور كوچانيده ايشان را در حلح و خاپور نهر جوزان و در شهرهاي ماديان برده سكونت داد.

اين احتمال وجود دارد كه ريشه آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي و حتي آشنايي با آتش و لباس سفيد روحانيون و فرهنگ زرتشتي ريشه در اين حادثه تاريخي داشته باشد، كه قريب هشتصد سال قبل از تولد يحيي معمدان به وقوع  پيوسته بود. اما مشكلي كه در روايت مندائيان در طومارحران كويثا وجود دارد اين است كه كوي ماداي وسرزمين ماداي را نام اردوان (لقب پادشاهان اشكاني)، حاكم صلح جوي ايراني معرفي مي كنند. اين دو حادثه قريب هزار سال با يكديگر فاصله دارند.

اين نظريه كه احتمالاً مندائيان از تبار ايرانيان كهن باشند به علل زبانشناسي و علم الاديان مردود است. تنها مي توانيم آثار و رگه هايي از انديشه مهرپرستي و مزديسنايي و واژه هاي ايراني را در آنها دريابيم. بيش از اين در هيچ جاي متون مندايي، رد پايي از فرهنگ و انديشه ايراني نخواهيم يافت. ورود بيش از 125 واژه ايراني و برافروختن بخور در مراسم تعميد و هماهنگي لباس ترميده ها با موبدان در چاچوب تحليل فوق قابل قبول است. بزرگداشت دو شاه ايراني : اردوان و بهرام نشانه احترام شديدي است كه مندائيان نسبت به شاهان ايراني داشته اند. اردوان به مثابه رهبر مندائيان تلقي شده است و در طومار حران كويثا، صراحتاً او را به عنوان يك رئيس مقتدر شناسانده اند. بهرام نمادي از ايزد مزديسني ، و يا شايد نمادي از بهرام اول شاه ساساني است، كه ماني (رقيب متاخر مندايئان) را به دار آويخت . غسل تعميد مندائيان به نام ملكا بهرام ربا، فرشته مقتدر و نگهبان و گواهي دهنده غسل تعميد ، انجام مي شود. بهرام ياوهرام به معني فتح و پيروزي ، و در ادبيات مزديسنايي نشانه پيروزي و نگهبان فتوحات است. به همين مناسبت يكي از آتشكده هاي مهم ساساني به نام آتشكده بهرام نامگذاري شده بود. در يك بازنگري تنجيمي، بهرام جايگاه رفيع يافته و فلك پنجم از افلاك هفتگانه را به خود اختصاص مي دهد.

رام اوستايي به معناي صلح و آسايش جاويد نيز در ساختار آفريدگاران مندايي داخل شده و به راما ربا كبيرا صلح بزرگ متعال فرشته مقتدر عالم بالايي تغيير شكل مي يابد.

لغاتي نظير:

1

اد درفشا

Ed Drafša

درفش

2

مرگنا

Margenā

عصاي روحاني از زيتون

3

پانداما

Pandāmā

تور پارچه اي دهان

4

تاگا، طاقا

Tāgā

تاج

5

هميانا

Hemyānā

كمربند

6

ياور

Yāvar

دوست ، مددكار

7

گينزا

Ginzā

گنج

8

گنزورا

Ginz-Vrrā

گنجور

9

مانا

Māna

ظرف، جام، رگ

10

ديو

Div

ديو

11

ملكا

Mlkā

فرشته، ارباب ، بزرگ

12

بهرام

Bahrām

بهرام

 

همگي نشانه همزيستي مسالمت آميز مندائيان در سرزمينهاي ايراني است كه به اختيار، آنها را پذيرفته و به كار برده اند. ديگر نشانه هاي فرهنگي تاثير تمدن ايراني در مندائيان عبارتند از :

الف: انديشه و هستي شناسي

1-     تضاد اهورا مزدا و اهريمن تضاد مانا ربا كبيرا و روحا.

2-     امشا سپندان ملاخي: فرشته هاي نوراني.

3-     اصلي بودن حقيقت و درستكاري امشوني كشطا: عالم حقيقي و اعمال حقيقي، رفتار نيك.

4-     ديوان ملاخي: فرشته هاي ظلماني و روحا : عالم ظلمت و دروغ.

5-     دوره اي بودن تاريخ با ظهور سوشيانس دوره اي بودن تاريخ ا ظهور شيتل (: شيث).

6-     تقديس آب: آناهيتا تقديس آب (يردنا).

ب: فرهنگ اجتماعي

1-     كراهت عزا و ماتم براي مردگان در هر دو دين

2-     پوشيدن لباس سفيد و هفت تكه پارچه نخي توسط روحانيون در مراسم، در هر دو دين

3-      برافروختن آتش در كنار رودخانه در مراسم غسل تعميد مندائيان

4-     بستن پانداما (تو رجلوي دهان) توسط موبدان وترميده ها

5-     داشتن درفش ملي ديني در هر دو دين

6-     عدم به كار بستن زيور آلات و جواهرات توسط روحانيون هر دو دين

7-     انجام مراسم نماز پنجگانه در هر دو دين

8-     ازدواج دروني در هر دو دين : كراهت در ازدواج با غير هم دين

9-     برابري زن و مرد در هر دو دين. هم در مراسم اجتماعي و هم در ارتقا ديني

10- احترام فوق العاده به ازدواج اول و كراهت در چند همسري

***** حران (Harran)

            حران در جنوب تركيه امروزي و در 25 كيلومتري اورفه است.

مندائيان به صورت مهاجر در تبعيد، به علت آزادي ديني و وجود مدارس يوناني و بابلي و نيز به علت تخاصم دو امپراطوري ايران و روم بر سر منطقه وسيع رقه ، قريب 300 سال از نيمه دوم قرن ميلادي در آن سكونت داشته، و در طول اين دوره به مهاجرت خويش به موازات رودخانه هاي دجله و فرات به سمت جنوب بين النهرين ادامه داده، و به علت تمكين سياسي از دولتهاي حاكم محلي توانستند در بسياري از شهرهاي مجاور دجله و فرات و نهرهاي فرعي آنها استقراريابند. هيچ گاه حران به مثابه سرزمين اصلي و يا ارض موعود خوانده نشده است. عليرغم تاثيرات فراوان انديشه هاي تنجيمي حرانيان بر فرهنگ ديني مندائيان، حران به شكل الگوي ما در شهر ديني مندائيان در نيامد.

            طومار حران كويثا (حران داخلي) به چگونگي حوادث مهاجرت پرداخته است. احتمالاً اين طومار در قرن سوم تا چهارم ميلادي تدوين يافته و تا ظهور اسلام، اضافاتي بر آن صورت گرفته است. فهرست پادشاهان ايراني و ذكر تهاجم اعراب، تدوين هاي مكرر و طول زمان تدوين آن را نشان مي دهد.

            مندائيان در حران نيز در تضاد با آراء كلداني و انديشه هاي كوكب پرستانه آنها قرار گرفتند. كتابهاي آغازين گنزاي راست مكرراً بر نمادهاي كوكب پرستانه حرانيان لعنت فرستاده، و آنهارا شيطاني، مردود و فاني معرفي مي كند. طولي نمي كشد كه اين لعنت ها و نفرين ها كاهش يافته و به تدريج الگوهاي اصلي انديشه تنجيمي حرانيان به متون مندايي سرايت مي كنند. براي بار دوم مندائيان از ملل مجاور تاثير ميپذيرند، و ساختار فلسفه دينيشان ، صبغه اي حراني كلداني مي گيرد. اين موضوع كه عليرغم سكونت مندائيان در شهر حران ، چرا احساس توطن به مندائيان دست نداد، مربوط به عامل مهم اقتصادي و سياسي مي شد كه در كنار عامل دين، آنها را از احساس مالكيت و مشاركت، دور مي ساخت. به لحاظ اقتصادي، زمين هاي كشاورزي حران را تحت سيطره بزرگ زمين داري امپراطوري ايران بوده كه به صورت ارثي متناوباً دست به دست مي شده، و هيچ گاه گروه صحرا گرد و ضعيف البنيه اي چون پيروان يحيي معمدان، توانايي حضور در اين صحنه اقتصادي كه تنها در پرتو پيوندهاي سياسي خوني با دربار شاهنشاهي ايران قابل حصول بود، را نمي توانستند به دست آورند . ساتراپ نشينهاي اراني كه يا از حكام محلي و زمين داران بزرگ انتخاب  مي شدند و يا از خانواده هاي ايراني تبار اشكاني و يا ساساني گلچين مي گشتند ، مسئوليت حفظ مرزهاي قلمرو شاهنشاهي و ارسال ماليتهاي ساليانه و سرانه را به عهده داشتند.

            درمرتبه هاي پائين تر ، دهقانها (زمينداران متوسط) و فرماندهان لشكري بودند، كه براي امرار سپاهيان بر آبياري و كشاورزي اراضي داير، نظارت و حكمفرمايي مي كردند. مالكيت ارضي در تاريخ ايران هميشه در اختيار اشراف نظامي بود، كه با دربار پيوند سياسي و يا خوني داشت.

            مندائيان هميشه از اين خصايص بي بهره بودند. به لحاظ سياسي نيز، مندائيان نتوانستند در حاكميت سياسي مشاركت نمايند.

            عدم قدرت اجتماعي وعدم مشروعيت ديني دو عامل مهم در عدم كاميابي سياسي مندائيان به شمار مي رود.

            مندائيان همواره در سطح قبيله (و نه متمركز) در شهر حران حضور داشتند. آنها حاضر به وصلت خوني با هيچ يك از اقوام ديگر نمي شدند. بالطبع رشد جمعيت آنها هميشه در مدار ضعيفي در نوسان قرار داشت.

            بدين سان مفاهيم مالكيت ارضي و توطن و دولت، هيچ گاه در مندائيان به وجود نيامد، و خاطره سكونت در حران موجب پيدايش نظريه ارض موعود نگرديد.

نتيجه گيري

در يك جمع بندي در بين سرزميني كه مندائيان در آن سكونت داشتند مي توان گفت:

الف: بيشترين علاقه مندائيان به سرزمين ماداي (ايران) است.

ب: بعد از سرزمين ماداي، مصر در رتبه دوم قرار دارد.

ج: هيچ يك از پنج سرزمين به عنوان ارض موعود معرفي نشده اند .

د: رابطه نژاد و خاك: مندائيان بيشترين وابستگي را به سرزمين اورشليم دارند. مصر نمي تواند خاستگاه خوني و منشا تبار مندائيان به حساب آيد.

زبان

يكي از راه هاي تعيين كننده خاستگاه مندايئان، بررسي هاي زبان شناسانه است. زبان هر قوم نشان دهنده خاستگاه جغرافيايي و تعلقات قومي نژادي است. ما در اين بررسي بيش از همه مرهون تلاشهاي رودلف ماتسوخ زبانشناس فقيد آلماني هستيم. او در سال 1992 در پي حمله قلبي در شهر برلين وفات يافت. آخرين اثر او بررسي لهجه خرمشهري در زبان مندايي است كه پس از اقامت سه ماهه شيخ سالم چهيلي در برلين تدوين يافت.

خط و زبان آرامي حداقل از قرن پنجم قبل از ميلاد در سطح بين النهرين گسترش يافت و دولتهاي هخامنشي و اشكاني از اين زبان براي مراسلات رسمي اداري خويش بهره مي جستند. زبانهاي عربي و عبري و سرياني هيچ گاه تا قرن هفتم ميلادي بدين سطح گسترش كمي نيافتند.

زبان آرامي به علت سيطره دولت هخامنشي شام و فلسطين موجب شد كه از535 ق م تا 335 ق م يهوديان بدين زبان آشنا شده، و برخي از آنها ادعيه و آيات تورات را با زبان آرامي قرائت نمايند. به همين علت خط و زبان آرامي و اصطلاحات آرامي در منطقه يهودي نشين فلسطين متداول گشت.

زبان آرامي به علت گستردگي جغرافيايي و نوع به كارگيري اش و ادغامش با زبانهاي ديگر داراي لهجه هاي مختلف گرديد. به همين لحاظ مندايي در هيات آرامي شرقي ظاهر شد.

زبان مندايي يك لهجه آرامي (تلمود بابلي) و بيشتر به شرق بين النهرين مرتبط است.

وفور واژه هاي سرياني و ايراني و بابلي قديم به علت مهاجرت مندائيان در مسيري طولاني حاصل شده است. يكي از مشكلات مهم بررسي زبانشناسانه اين زبان، حضور واژه ها و اصطلاحات بالا است كه تعلق خاص آن به يك اقليم جغرافيايي را مورد ترديد قرار مي دهد.

اين فرضيه كه: چون خط و زبان آرامي در عصري كه مندائيان به كتابت روي آوردند، تعلق به ديوانسالاري دولت اشكاني داشته، و به همين دليل آنها را بايد در زمره گروههاي ايراني و يا وابسته به ايران قرار داد، غير منطقي است. بدين دليل كه چه بسا مندائيان تنها به خاطر استفاده خط آرامي كه در حوزه علمي حران و شرق بين النهرين شيوع داشت، از اين خط براي كتابت و نسخه برداريها بهره جسته و به تدريج زبانشان به تبعيت از خط آرامي و استقرار در شهرهايي كه زبان آرامي رايج بوده تغيير يافت.

همچنين اين فرضيه كه : احتمالاً مندائيان گروههاي آرامي تبار ساكن حوزه فلسطين كه فاقد هويت طبقاتي ويژه بوده اند، كه به علت عدم وابستگي سياسي و نژادي به بني اسرائيل نتوانستد در حاكميت سياسي يهود مستحيل شوند، نيز قابل بررسي وتامل بيشتر است.

اگر مندائيان هويتي نبطي داشتند، حضورشان دراورشليم به خاطر كينه يهوديان غير قابل تحمل بود. و از همه مهمتر خطي و زباني كه از آن سرزمين را بايستي به همراه مي آوردند، و يا حداقل حوزه وسيع تري از اساطير مصري و اصطلاحات و واژه هاي مصري را در متون خويش مي گنجانيدند.

اين در حالي است كه كمتر رديابي از زبان و خط نبطي در متون مندايي ديده مي شود، و فرهنگ و تمدن مصري در شكل قصه ها و اساطير و حتي در هستي شناسي و فرهنگ اجتماعي مندائيان مشاهده نمي گردد.

از اين نقطه نظر فرهنگ و تمدن ايراني بيش از فرهنگ و تمدن مصري بر مندائيان تاثير داشته است. واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان كه جنبه بنيادي دارند، بيش از همه بر حوزه فلسطين كه آرامي غربي در آن رايج بود تعلق دارند.

بخش عظيم ديگر واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان به حوزه شرق بين النهرين تعلق دارند. زبان محاوره اي ، زبان اسطوره اي و زبان نيايش روز مره شان كاملاً درهيات آرامي شرقي است .

واژه يردنا كه در زبان صبي به صورت عام به هر رودخانه اي اطلاق مي شود برگرفته از واژه اردن است كه مندائيان خاطره اقامت در آن و احتمالاً تعميدهاي اوليه شان در رود اردن را از ياد نبرده اند. يردنا در واقع به زبان آرامي غربي است، كه مندائيان در هيات زبان آرامي شرقي به كار مي برند. يردنا از واژه هاي بنيادي و مهم مندائي است كه تشريح كنند ه آيين غسل تعميد مندائيان است . در كليه كتابها و طومارها واژه يردنا به معناي رودخانه آمده است. اين موضوع وقتي شگفت انگيز تر مي شود كه بدانيم، مندائيان حداقل بيش از 1800 سال است در كناره هاي رود فرات و دجله قرار دارند، ولي نام فرات را جايگزين اردن ننموده اند. اين نشانه تعلق خاطر شديد مندائيان اوليه در عصر يحيي معمدان و خاستگاه اوليه جغرافيايي شان است.

واژه بعدي mandā است.  مندا به زبان آرامي غربي (در حوزه شام وفلسطين) تعلق دارد. مندا به معني عرفان ، شناخت، علم است. مندا اد حيي mandā ed haii معناي عرفان هستي است. اين واژه بيان گر هستي شناسي مندايي و نشانه عالي ترين موجود نوراني در عالم بالا است. مندا اد حيي كه مخلوق بلاواسطه حيي haii است بر يحيي نازل گرديده و اورا تربيت نموده، و آخر الامر در تمام مراحل زندگي راهنماي يحيي معمدان بوده است. مندا اد حيي با يحيي و غسل تعميد متقارن است و اين سه به حوزه شام و فلسطين تعلق دارند.

واژه بعدي ناصورايي است. ناصوراييnasorāë به معناي محافظ قوانين و دستورات ديني و در حوزه شام و فلسطين در هيات زبان آرامي غربي به كار مي رفته و چندان ارتباطي با شهر ناصره موطن عيسي ندارد. عيسي ناصري به معناي عيسي اهل شهر ناصره است، ولي در دين مندايي، ناصورايي به طبقه روحانيون كه محافظ دستورات ديني و مجري آيين غسل هستند اطلاق مي گردد. هنوز نيز بعداز قريب دو هزار سال اين واژه تغيير نيافته است.

ساطانا به معناي شيطان نيز از واژه هاي كليدي است كه نشان دهنده ارتباط مندائيان با دين يهود و يا شهر اورشليم است. گنزاي راست در بوثه هاي 1 تا 3 از ساطانا به عنوان نماد پليدي و انحراف ياد كرده، و به تدريج واژه روحا جايگزين آن مي شود. اين تبديل شايد نشانه مهاجرت از منطقه يهودي نشين به منطقه كلداني نشين باشد. اين نظريه به شرطي درست است كه معناي روحا را با روح سرگردان آسمانها (ارواح دوازده منطقه البروج) يكي بدانيم . در عين اين احتمال كه شايد روحا برگرفته شده از روح القدس مسيحيت باشد را بايد همواره در نظر داشته باشيم.

ساطانا Satāna تغيير يافته شيطان عربي است كه داود و ايوب پيامبران بني اسرائيل را اغوا نمود. مفهوم شيطان در گنزا نشانه تعلق خاطر به دين يهود و منطقه وسيع آرامي زبان بين النهرين از قرن پنجم ق م تا پيدايش اسلام است. هيبل (يا هيول) احتمالاً برگردان از هابيل تورات باشد كه در گنزاي راست و ديگر متون مندايي هم به عنوان فرزند آدم و هم به عنوان فرشته عالي قدر و بلند مرتبه (از فرشتگان كارفرما) آمده است. پسوند زيوا (نوراني) براي هيبل موجب آسماني نمودن اين موجود زميني ميگردد. همچنين انش و شيتل نيز احتمالاً اقتباسي از انش و پدرش شيث تورات باشند كه تغيير شكل يافته اند.

نتيجه گيري

در مجموع بررسي اجمالي منشاء زبان شناسانه دين مندايي مي توان به جمع بندي ذيل نايل شد:

1-   زبان مندايي در هيات آرامي شرقي ظاهر گرديد، ولي واژه هاي قديمي تر آرامي باستان متعلق حوزه جغرافيايي شام و فلسطين در آن ديده ميشود.

2-   واژه هاي بنيادي متون مندايي مانند مندا اد حيي و يردنا و ناصورايي ومانا ربا كبيرا كه نشانه هستي شناسي مندايي است به حوزه فلسطين تعلق دارند.

3-     يك رابطه قوي ادبي بين متون مندايي باافكار وفرهنگ عبري و سپس ايراني ديده ميشود.

4-   شايد مندائيان از تبار يهودياني باشند، كه به علت شيوع زبان آرامي در عصر امپراطوري هخامنش بدين زبان مانوس گشته و تكلم مي نمودند.

اما اگر اين فرض را قبول نمائيم با يك تضاد مواجه ميشويم. مندائيان در زبان وكتاب يهوديان را لعن و نفرين نموده و اصرار بسيار دارند (طبق متون ديني شان) كه از نسل آدم و حوا بوده و ادامه دهنده نسل انبيا بوده و خون هيچ قومي با خون آنها ممزوج نگشته است. اين نظريه متعلق به مندائيان كنوني نيست. از صدر تا ذيل عموم متون مندايي اشاره به پاك بودن خون و برگزيده بودن قوم مندائيان در نزد ديگر اقوام شده است.

به صداقت بايد اعتراف كرد بين اسناد تاريخي و روايات متون قرون چهارم تا هفتم هجري با متون مندايي در خصوص تبار مندائيان اختلاف نظر عمده وجود دارد. 

دين

يكي از راههاي تعيين خاستگاه جغرافيايي مندائيان و منشا آنها، بررسي مقايسه اي بين الاديان است. اينكه چه تشابهات و چه اختلافاتي بين آنها و ديگر اديان و فٍرق بوده، و عرصه فكر وانديشه (فلسفي ديني) و فرهنگ ديني (آيين ها) و فرهنگ اجتماعي (رسوم) چه داد و ستدهايي صورت گرفته است؟

در سطح بين النهرين جنوبي و شمالي و همچنين كناره شرقي درياي مديترانه (حوزه شام و فلسطين) اديان و مكاتب مختلفي از سه سال قبل از ميلاد حضور داشتند، برخي از آنها ثابت و برخي ديگر تغيير شكل داده و در فرهنگ هاي ديني ديگر مستحيل شده بودند.

در شرق و غرب بين النهرين، ايران و يونان بودند، اولي به ميترائيسم و زروان گرايي و بعدها به دين زرتشت و دومي به ايدئولوژي چند خدايي هلني در چهارچوب اساطير كهن هومري معتقد بودند. در درون بين النهرين تمدن هاي سومر و اكدو آشور و بابل همگي به ايدئولوژي چند خدايي و پرستش رب النوع اعتقاد داشته و فرهنگ ديني اين تمدن ها در بستر اساطير آفرينش، زايش، جنگ، زراعت و انديشه تنجيمي گشته بود.

حال به اساسي ترين تشابهات ديني مندايي با ديگر اديان و مكاتب همسايه مي پردازيم.

1- يكي از كهن ترين اعتقادات ايراني درباره خالق و خلقت، اعتقاد به موجودي به نام زروان است كه حامل دو فرزند اورمزد و اهريمن است. دو فرزند نيك و بد نماينده دو دنياي روشنايي و تاريكي هستند كه به شكل همزاد از درون زروان كه موجودي دو جنسيتي و حامل زمان است پديد مي آيند. در دين مندائيان حيي بالاترين وجود و رتبه هستي است. فيض دهندگي اش موجب پيدايش هستي در بستري از نور و ظلمت گشته است. آير به مثابه هواي پاك و نخستين و فاقد ذرات نور و ظلمت است، كه حيي آن را پديد آورد. يا بهتر است بگوئيم، آير بخشي از وجود حيي است كه براي پيدايش اوليه جهان آنرا پديد آورده است.

با تركيب دو عنصر نور و تاريكي با آير، دو فضاي متضاد اهورايي پديدار مي گردند. نور و ظلمت به رهبري پادشاهانشان به نبرد مي پردازند و نور ، ظلمت را اسير مي كند.

فلسفه ديني مندائيان از اين نقطه نظر به كهن ترين انديشه ايراني نزديك تر است. اين در حالي است كه يهوه خداي بني اسرائيل فاقد كاركردهاي حيي مندايي است. يهوه بني اسرائيل همه كاره، قدرتمند و جبار و همچون مرد آهنين مصمي است، كه قصد پيروزي قومش را دارد . در حاليكه حيي مندايي نظاره گر بي حب و بغضي است، كه در بالاترين نقطه هستي در بستري از نور و قدرت و نيكي جلوس نموده، با تعارضات فرشتگان نوراني اش عليه فرشتگان ظلمت چشم دوخته است. تمام نيازها و كارهاي مندائيان بايستي به توسل به آفريدگاران درجه دو انجام پذيرد. مردوك خداي بابل و آشور خداي آشور و زئوس رب النوع هاني نيز فاقد كارهاي حيي هستند . آن خداي آسمان سومري ها، عليرغم مقام رفيع و علوش كه شاه علي الااطلاق آسمان نام گرفته بود، زايندگي و مهرباني ذاتي و همدردي جهاني حيي را ندارد.

2- تعارض نور و ظلمت و گاه همبستگي آنها، نشانه دو جهاني بودن هستي است، و هميشه دريك ديالك تيك ماهوي به سر مي برند، تنها از تركيب اين دو جهان ، ماده پديدار مي گردد. اين خود نشانه حادث بودن ماده است. اهورا و اهريمن زرتشتي كه نمادي از انديشه كهن تر ايراني دارند، در انديشه مندايي ديده ميشوند. دردين مندايي ذات هستي در استتار و اختفا به سر مي برد. از اين لحاظ ذات دروني هستي (حيي) هم مخفي است، هم مقامي رفيع دارد. بخش بيروني هستي داراي ثنويت هست. نور در شمال آسماني و ظلمت در جنوب قرار دارد. ماده در بخش وسط عالم قرار دارد (ماده از تركيب نور و ظلمت حادث شده است). شدت تعارض نور و ظلمت و كاركردهاي آن در دين زرتشتي وجود دارد، در كمتر دين و آييني ديده مي شود. پرستش نور، مهر ، نيكي نمادهاي آسماني آنها ، خمير مايه تشكيل گروههاي گنوسي بين النهرين بود، كه با تلفيق انديشه مسيحي در زهد و تقوي (و اقتصاد اشتراكي مادون زندگي شهري)، موجب تاثير گذاري اش از شمال تا جنوب بين النهرين گرديد (جايگزين مكاتب اساطيري كلداني و بابلي در شهرهاي مجاور دجله و فرات شد.)

در قرون دوم تا هفتم ميلادي ، در دو سوي شرق و غرب بين النهرين ، دو دين قدرتمند زرتشتي و مسيحي حضور داشتند، از تركيب اين دو گروههاي گنوسي پديدار گشتند. همه اين گروههاي گنوسي به نور و تجلي عاشقانه آن در انسان وهدايت عرفاني انسان و بيرون راندن ماده ظلمت از جسم اعتقاد داشتند.

در گذشته باستاني اعتقاد به اقيانوس شور و شيرين و اتصال آنها براي پيدايش جهان، نيز اتصال آسمان و زمين (اورانوس و گايا) و ظهور موجودات در انديشه يونانيان و سومريها و بابلي ها وجود داشت ، ولي هيچ يك در دين مندايي تجلي نيافت. اشاره اي كه متون مندايي به تركيب آب شور و آب شيرين دارد، در واقع نمادي از تركيب نور و ظلمت دارند، و ارتباط تاريخي و ديني با تمدن هاي بالا در آن ديده نميشود. همه اجسام خوشبو و شيرين و زيبا نشئه اي از نور دارند، همه اجسام بد و شور و زشت نشئه اي ازتاريكي دارند. دنيايي پر از موجودات زشت و بد بود كه قصد آشوبگري جهان را دارند. موقعيت جغرافيايي روحا با ديگر تمدن ها و آيين ها برابري دارد. هادس به معناي دنياي تاريكي در فرهنگ هلني يوناني است.

دنياي تاريكي جايگاه ارواح مردگان است. همه نمادهاي دنياي تاريكي در يونان و مصر و سومر و بابل در جنوب يا زير زمين و يا انتهاي رودخانه قرار دارند، كه با مصداق مندايي آن ها برابر هستند. اما دنياي تاريكي (روحا) مندايي بيش از ديگران كارآيي دارد، و در تمامي اعمال و آيين هاي زميني نيز نقشي شوم و هول انگيز ايفا مي كند.

به طور مستمر مندائيان از روحا ترسانيده ميشوند، همه دنياي نوراني در صدد به اسارت كشانيدنش هستند، تا مبادا از او آسيبي و گزندي به دنياي نوراني برسد. از اين بابت دنياي تاريكي (روحا) بيشتر از آنچه كه تصور شود، به فلسفه ديني و آيين ديني زرتشت نيز به همين ميزان از كاركرد دنياي اهريمني براي تحكيم ساختار فلسفه ديني اش مدد گرفته است.

لوياتان (اژدها) چند سر كه در آبها استقرار دارد، (توسط يهوه سركوب مي شود)، شايد بازتاب اسطوره اوگاريتي بعل و يم نهر باشد. بعل خداي رعد و برق و يم نهر خداي رودها، است. بعل و يم نهر در جنگ هميشگي هستند. يم نهر نمادي از آشوب وتاريكي است كه در آبها سكونت دارد. يم نهر از ال خداي بزرگ درخواست تسليم بعل را دارد، و ال قول مساعد مي دهد. بعل خدايان را به ترسو بودن متهم مي كند، و با تهاجم بر يم نهر او را در بند مي كشد. همين اسطوره در شكل عبري اش به گونه ديگر تشريح مي شود .

يهوه ، لوياتان را (كه در آبهاي سركش قرار داشت) سركوب مي كند.

در كتاب اشعيا آمده است.

خداوند به شمشير سخت عظيم محكم خود آن مار تيز رو لوياتان را و آن مار پيچيده لوياتان را سزا خواهد داد و آن اژدها كه در دريا است را خواهد كشت.

هر چند شباهت ظاهري بين اسطوره اوگاريتي بعل و يم نهر و اسطوره عبري لوياتان با عالم تاريكي روحا در دين مندايي وجود دارد، ولي هيچ يك كاركردهاي شناخت گونه و اخلاق گرايانه مندايي را ندارند. علاوه بر اينها ، هيچ يك به روشني دين مندايي دو بن هستي را تشريح نمي كنند.

يم نهر دوست ال خداي بزرگ است، اين برخلاف دين مندايي است. همچنين در فلسفه ديني يهود، لوياتان موجودي مستقل كه كاركردهاي آفرينش داشته باشد، در اختيار ندارد. لوياتان هيچ گاه موجودي بالذاته مستقل و هميشه معارض با فرشتگان يهوه معرفي نشده است. در دين مندايي روحا به شكل دوازده صورت فلكي و هفت سياره و پنج موجود و گاه به شكل اژدهاي عظيم الجثه اي كه قضايي كه تمامي طبقات منظومه شمسي در شكم جاي داده است، ظاهر مي شود. روحا مونث است ، با فرزند خود نزديكي مي كند، و از سه بار نزديكي دوازده و پنج و هفت موجود خلق مي شوند. آنها طالع نحس هستند، و اكرون، معادل اكرون يوناني، اسامي عاريتي از فرهنگ هلني يوناني هستند، كه در دين مندايي به موجودات هوس باز و شهوت پرست عالم تاريكي مسمي گشته اند.

روح القدشا معادل (روح القدس مسيحي) از ديگر اسامي روحا است. دين مندايي فرهنگ كلداني و مسيحي را به مبارزه دعوت مي كند. آنها نمادهاي آسماني ملل مجاور را معادل عالم ظلمت خويش ، گرفته از اين طريق برتري فلسفي و ديني خود را ابراز مي كنند.

در جاي ديگر، دوازده و پنج و هفت موجود به موجودات نيكي و نوراني تبديل مي‌شوند. گويا چرخش مندائيان حاكي از آشتي با نمادهاي فرهنگ كلداي است. اما اين آشتي موجب استحاله مندائيان در تمامي فرهنگ كلداني نگشت. تنها بخش هايي از انديشه تنجيمي كلدانيان (بابليان معاصر مندائيان) پذيرفته شد، كه قابليت انطباق با فلسفه ديني مندائيان را رد خود داشت.

3- آيين غسل تعميد با آب و تقديس آب.

همه تمدنها و اديان و مكاتب به تقديس آب پرداخته اند. آب از نظر گاه همه اديان و اساطير سرچشمه زايندگي است. بنابراين سخت است، نوعي رابطه خاص بين تقديس آبهاي روان در دين مندايي به ديگر اديان و اساطير را بيان نمائيم. رابطه اي كه يك سويه باشد و مندائيان تنها از يك منبع الهام گرفته باشند!

            در يونان باستان ، آب و درياها تقديس مي گشت. همر به پرستش روخانه ها توسط مردم شهر تروا اشاره مي كند. اسبان زنده را به رودخانه مي سپردند، و پنجاه ميش براي چشمهاي اسپر كئوس قرباني مي كردند. اقوام ژرمني نيز به درگاه رودخانه قربانياني بي شمار تقديم مي كردند.

            كيمبرها (اقوام ژرمني) براي رود روان قرباني تقديم مي داشتند .خدايان رودخانه در يونان نمادي از انسان داشتند . رود اسكامندر با اشيل مي جنگند . اشيلوس با هراكلوس مي ستيزند. اشيلوش نامداران خدا از ميان خدايان رودخانه ها بود. از او بالاتر ، پوزئيدن خداي آب و زمين لرزه است ، كه سيمايي وحشي و خيانت پيشه دارد. به وضوح تعارضي شگرف فيمابين نظرگاه مندايي ها در باره آبهاي روان و عقيده يونانيها ديده مي شود. مندايي ها آب را مايه حيات و تجديد جواني و عنصر پاكسازي روان از گناهان و پديد آورنده درخت زندگي و چيزي كه نور در آن استقرار يافته مي دانند. بدين لحاظ آبهاي حقيقي را در عالم بالا در آن سوي آسمانها تلقي كرده، آبهاي زميني را ادامه آبهاي بالايي دانسته، لذا غسل تعميد در آبهاي روان به نحوي با تجديد حيات و احيا نيروي دروني و اتصال به عالم نوراني بالا مرتبط است.

            هندوها آب را تقديس مي كنند. آب را شفا بخش و برطرف كننده بيماريها و عامل پاكي روح مي دانند. تلقي پزشكي از آب همراه برداشت عارفانه از آب در مكاتب هندو ديده مي شود . شايد به خاطر شيوع بيماريهاي سالانه بود كه پزشكان و جادوگران ، آب را مايه پاكي و بهداشت تن معرفي كرده بودند. شستشوي مذهبي در رودخانه گنگ مفاهيم پاكسازي روح و تجديد حيات را در برداشت.

            ارتباط دين مندايي با آيين هندويسم به خاطر فاصله جغرافيايي بسيار و عدم استناد تاريخي كه دال بر مهاجرت اقوام هندويي به بين النهرين و يا بالعكس باشد ضعيف وغير مسئولانه است.

حتي اگر ارتباطات تجاري بين دو تمدن بيش از آنكه تاريخ به ياد دارد وجود مي داشت، براي حل معما كافي نبود.

در ايران باستان آب با ايزد آناهيتا مورد ستايش قرار مي گرفت . آب مظهر پيدايش موجودات و نمادي از نطفه جهاني و محل نطفه زرتشت (در رودخانه اي در سيستان) بود، كه مي بايست منجيان بعدي از آن پديدار گردند. سه منجي (اوشيدر، هوشيدر، سوشيانس) در سه هزاره اخري ظاهر گشته و موجبات تغيير جهان را فراهم مي كنند.

در مقايسه آيين مندايي با ستايش آناهيتاي ايراني، به وجوه بارز اختلاف بين اين دو نايل مي شويم. ايرانيان كهن تر و حتي در دوران ظهور زرتشت و تا ظهور عصر هخامنشي كه سيطره قدرت دولتش تا حوزه شام و فلسطين كشانيده شد، هيچ گاه آب را محلي براي غسل تعميد نمي دانستند. آب بعد از آتش مقدس بود، و نبايد اشيا و اجرام كثيف درآن انداخته شود. همين لحاظ استرابون جغرافي نويس يوناني مي نويسد:

«ايرانيان در آب جاري استحمام نمي كنند . در آن لاشه و مردار نمي اندازند . و عموماً آنچه ناپاك است در آن نمي ريزند.»

هرودت مي گويد:

«ايرانيان خورشيد و ماه و زمين و آتش و آب و باد را گرامي مي دارند و در ميان آب روان تفو نمي اندازند. در آن دست نمي شويند و متحمل هم نمي شوند كه ديگري آن را به كثافاتي آلوده كند. احترامات بسياري براي آب قائل هستند.»

غسل تعميد و شستشوي با آب جهت پاكسازي روان هيچ گاه سنت رايج ايرانيان نبوده است. مندائيان عليرغم اكتساب مقدار كثيري از انديشه هاي ايراني، در اين موضوع چيزي را از ايرانيان اقتباس نكردند.

اسني ها يا اسي اوي به معناي گروه پاك، گروهي يهودي در تبعيد بودند، كه در تضاد با فريسيان و صدوقيان و ديگر گروههاي ممتاز و اشرف يهودي از حوزه اورشليم خارج و در حوالي جنوب غربي بحرالميت در اطراف غار كومران و به صورت بسته واشتراكي در زهد و پرهيزكاري زندگي مي كردند. عادات معروف آنها ، شستشو در آب، پوشيدن لباس سفيد، برابري اقتصادي ، تسلط بر نفس، صميميت فوق العاده به يكديگر ، ممنوعيت قرباني ، تضاد نور و ظلمت ، اعتقاد به امير نوراني كه عدالت را به اجرا در مي آورد، اعتقاد به روز داوري و ظهور معلم عدالت در آخر الازمان مي باشند. خداي اسنه ها همچون يهود جبار و قمار و منتقم نيست، بلكه صبغه اي مسيحي دارد. او رحيم و بخشاينده و دوستار انسان است . غسل تعميد در نزد اسنه ها معمول بوده و معناي غسل تعميد با توبه باطني و ورود به ميثاق نوين برابري دارد. از اين نقطه نظر آنها بيش از آنكه به يهود شبيه باشند، با تعاليم يحيي معمدان و تعاليم عهد جديد عيسوي شبيه هستند. اسني ها معتقد بودند كه به ميثاق نويني (بريت خذشه) دست يافته اند و در مقابل يهوديان به مفهوم نويني از امت نايل شده اند. گزارش آنها در طومارهاي بحرالميت كه در سال 1947 توسط چوپانان فلسطيني در غار كومران كشف شد، حكايت از تعقيب و كشتار آنها دارد، كه احتمالاً تعقيب كنندگانشان يهوديان اورشليم بوده اند.

يوسف فلاويوس تشكيل اين فرقه را حدود سال 140 ق م گزارش نمود، او معتقد است اسني ها گروه منشعب شده از فرقه خسيديم بودند كه در حوالي 160 ق م در اورشليم به سر مي بردند. فرقه خسيديم (مومنين) گروه انقلابي و مومن يهودي بودند، كه در مقابل سلسله حسموني (دولت جبار برادران مكوي) آخرين دولت يهود تا قبل از هجوم روم و تسخير اورشليم در 63 ق م به رهبري پومپي مقاومت نمودند. اعضا فرقه خسيديم، معلمان و ربي ها و فقها يهودي بودند، كه نسبت به اجحافات صدوقيان و سلسله حسموني به مخالفت برخاستند.

اگر اسني ها را منشعبين فرقه خسيديم فرض نمائيم دلايل انزواي آنهاو رجوعشان به ادراك شهودي و تساوي اجتماعي و برابر و عدالت را در خواهيم يافت . ايدئولوژي آنها عكس العمل (واكنش در برابر) اوضاع تشنج آميز و بيداد گرانه دولت برادران مكوي (سلسله حسموني) بود، كه تنها راه زنده ماندنشان ، خروج از اورشليم و تشكيل صومعه در جنوب غربي بحرالميت تلقي مي شد.

ما هنوز دلايل مبتني بر اينكه يحيي از اين گروه برخاسته باشد، يا تحت تاثير يك سويه تعاليم آنها قرار گرفته باشد، يا حتي پيامبري يحيي بر اساس برنامه اي از پيش تعيين شده (از سوي اسني ها ) باشد، در اختيار نداريم. همه محققان اروپايي مسيحي شناس به نوعي ارتباط في ما بين مسيحيت با اسني ها و پيروان يحيي (مندائيان) با اسني ها اعتراف دارند، ليك وجوه بارز اختلافات آييني و شريعتي فيمابين از قبول كامل فرضيه بالا مي گردد. غسل تعميد اسني ها و از همه مهمتر تجديد حيات و پاكسازي حيات و توبه باطني در كنار آداب ديني ديگر شان از جمله فصول مشترك آنها با مندائيان است.

اگر ارتباط مندائيان را به هر نحوي با اسني ها قبول نمائيم، و بزرگداشت برخي از آيين ها را به اسني ها مرتبط بدانيم، حوزه جغرافيايي مندائيان به بالاتر و پائين تر از حوزه فلسطين كشيده نخواهد شد.

بر حسب روايات گنزا و اناجيل، يحيي عيسي مسيح را غسل داد. بدين لحاظ غسل تعميد بيش از آنكه به مسيحيت مربوط شود به پيروان يحيي تعلق دارد.

بنابراين ارتباط دادن غسل تعميد با آب و ستايش آب به مسيحيت ، استدلالي متقن و تاريخي نيست . مصريان به غسل اشيا نجس اعتقاد داشتند. لباسي كه با خوك اصابت كرده باشد مستحق غسل (همراه با صاحب لباس) مي دانند. در عين حال حيوانات مرده را به رودخانه مي انداختند.

براي رودخانه نيل ارزش و اهميت فوق العاده اي قائل بودند، ولي هيچ گاه همچون مندائيان مظهر سكونت نور و پاكي و وقار نگرديد. تشابه فرهنگ تنجيمي مصريان و مندائيان قابل ارزش گذاري و بررسي است. دوازده ماه مندائيان سي روز است كه پنج روز عيد پنجه را بدان اضافه مي كنند و اين بار رسم مصريان (بدون احتساب عيد براي پنج روز اضافي) برابري مي كند. در تمدن مصري بعد از ازيريس Osiris (شاه خدا) و رع Re (خورشيد خدا)، هاپي Hapi (نيل خدا) قرار دارد. اتون Atoon يك نيل زميني براي بهره وري مردم مصر از آن و نيز يك نيل آسماني (براي آب رساندن به اقوام بيگانه ) مي آفريند. نيل آسماني زايش و بركت آسمان است.

تعيين يك مثال آسماني براي نيل نشان دهنده اهميت حيات بخشي رود نيل در سيستم معيشتي و كشاورزي مردم مصر است. رامس چهارم در سالياني بعد از خروج قوم بني اسرائيل از مصر مي سرايد:

«تو نيل هستي، خدايان و آدميان از برون ريزي تو مي زيند.»

غرق شدن ازيريس (شاه خدا) در نيل و يافتنش توسط ازيريس، يكي از جنبه هاي پيوستگي اسطوره ازيريس و اسطوره هاي نيل خدا است. كاهنان مصري شبانه به كنار رود نيل رفته، با پر كردن ظروف طلايي بانگ بر مي آورند كه : «ازيريس پيدا شد» و  جزر و مدهاي طولاني رود نيل و گاه خروش و گاه كم آبي اش موجب پيدايش اسطوره هاي مرتبط با نيل گشت.

يكي از وجوه بارز تشابه بين مندائيان (كه خد مدعي استقرار موقت در مصر هستند) و فرهنگ مصري ، نيل آسماني است كه با اردن آسماني مندائيان برابري دارد. مندائيان هر آب رواني را به نام اردن (يردنا) مي نامند و به طور تمثيل يك يردناي آسماني را در عالم نوراني بالا قرار داده اند. كاركرد ظاهري هر دو يكي است ، ولي جايگاه ساختاري هر يك بسيار متنوع و متفاوت است.

نيل آسماني محل سكونت فرشتگان و ذرات نور و مظهر پاكي و جلال و قدرت خداوند هستي نيست. نيل آسماني ماواي ارواح نيكوكاران و راست كرداران در عالم حقيقي دنياي بالا نيست.

دنياي حقيقي مصريان كه سعد و نحس ها در آن رقم مي خورد و تقدير هر بشري در آن مستتر است، چيزي جز مناسبات كواكب نيست. صورتهاي فلكي به علت اتصالشان به هستي بيكران كه ارواح انسانها در آن مشاهده مي شود، مي توانند سرنوشت اشخاص را پيشگويي نمايند.

كاهنان مصري با توسل به انديشه تنجيمي به پيشگويي مي پرداختند. كوكب پرستي از دير باز رايج بوده، و پرستش رع (خورشيد خدا) به مثابه فعالترين و سوزناكترين و پرسودترين كوكب آسماني در همين چهارچوب معنا و مفهوم پيدا مي كند. شايد اولين آشنايي مندائيان با كواكب در مصر اتفاق افتاده است. ولي هر چه كه باشد اسامي و واژه هاي به كار گرفته شده درباره دوازده صورت فلكي و هفت سياره، كلداني و يوناني است، و واژه هاي مصري نبطي در آن ها ديده نمي شود.

4- كوكب پرستي و اصحاب مدبر (سازمان فرشتگان)

يكي از اتهامات وارده بر صابئين مندايي در متون اسلامي كوكب پرستي آنان است. شهرستاني (وفات 548 ه ق) بيشترين كوشش را براي اين موضوع صرف كرده است. شهرستاني در كتاب الملل و النحل، صابئين حراني را در مقابل حنفا قرار داده است. او اعتقاد دارد كه صابئين حراني به نوعي از افكار هرمس (ادريس پيامبر) و آغاذيمون (شيث پيامبر) پيروي مي كنند.

شهرستاني بر اين باور است، كه انديشه صابئه در مصر رشد فراواني نموده، اكثر مردم بدان اعتقاد داشته، ولي فرعون مصر از بعد از اعلام برتري اش : اناربكم الاعلي از دين صابئين خارج گرديد. شهرستاني به لحاظ تاريخي جغرافيايي ، حوزه مصر منشا و خاستگاه صابئين حراني مي داند. نظريه هستي شناسانه اصحاب مدبر كه شهرستاني آن را به صابئه منسوب مي كند، اشعار دارد كه، باري فيض خود را از طريق عقول آسمانها گذاشته به نباتات و حيوانات و انسانها سرايت مي دهد. مدبران آسماني هر يك كلي هستند كه مصاديق جزئي آن در طبيعت تحت امر آن كلي نشو و نمود مي كند و سپس مي ميرد و نفس آن دوباره به سوي آن كلي باز مي گردد و باران، برف ، سرما و باد هر يك داراي يك روحاني كلي هستند و براي هر مصداق آن در طبيعت فرشتگان كثيري به كار مي آيد. همچنين است براي ديگر امورات طبيعي نظير : رعد و برق ، تگرگ، قوس و قزح ، ستاره هاي دم دار، هاله، كهكشان ، رودخانه ها و ابرها . . . .

منشا نظريه اصحاب كواكب از فرضيه اصحاب مدبران آسماني است. هر مدبري (روحاني آسماني) بر يك فلك قرار مي يابد. روحاني ها برهفت فلك (سيارات سبعه) حكم مي رانند و مانند روح هستند. كه بر تن فرمان مي دهند. جايگاه روحاني ها هفت فلك آسماني هستند.

بنابراين واسطه بين انسان و ذات باري تعالي همين افلاكي هستند، كه اصحاب روحانيات بر آن فرمان مي رانند. از همين نقطه نظر تعظيم و ستايش كواكب و اجرام آسماني مشروعيت مي يابد، و جز شهرستاني صابئين را داراي سه گرايش مي داند:

1-     اصحاب روحانيات

2-     اصحاب هياكل و اشخاص

3-     حرنانيه

اصحاب اشخاص معتقدند چون هفت كوكب آسماني هميشه ديده نمي شوند، بايستي بت هايي را كه منسوب به آنها و نماينده آنها در زمين باشد را پرستيد، تا همواره ذهن آدمي متوجه اصحاب روحانيات باشد. اينان بت پرست گرديدند.

اصحاب هياكل كساني هستند كه براي هفت فلك آسماني، و مناسبات و احكام و منازل تعبيه كردند و برايهر يك از هفت ستاره معبدي ساخته و به قرباني و تعظيم شعاير پرداختند. سعد و نحس آسماني وپيشگويي بر اساس مناسبات كواكب اينگونه رشد نمود. ايشان خداوند متعال را قبول داشته ولي واسطگي انبيا را رد مي نمايند و به واسطگي روحانيات و هياكل اعتقاد دارند.

حرنانيه به قول شهرستاني: جماعتي از صابئه هستند كه گويند صانع معبود، واحد و كثير است. اما واحد است در ذات و اصل بودن و ازلي بودن و كثير است به اشخاص آسماني و زميني.

شهرستاني صابئه حراني را حاصل جمع اين سه فرقه مي داند. منظورنظر شهرستاني صابئين حراني كساني هستند كه اعتقاد به موارد ذيل دارند:

1-     صانع (خداوند) هم واحد است و هم كثير.

2-   از آن جهت كثير كه قابليت تكثير به اشخاص و هياكل است. در عين اينكه به كثرت تبديل مي شود، هيچ گاه وحدتش متزلزل نمي شود.

3-     اجرام و كواكب آسماني كه مدبران هستي هستند، به منزله آبا (پدران) مي باشند، و عناصر به منزله امهات (مادران ) هستند.

4-     آبا هستي (پدران) با عناصر (مادران) ازدواج نموده و فرزنداني (مركبات) حاصل مي آيد.

5-   تكرار پيدايش بعد از هر 36425 سال صورت مي گيرد. (در اينجا شهرستاني به حريق عالم سوز و يا شكل پايان پذيري دوره ها اشاره اي نمي كند.)

6-   دنيا محل قيامت است. قيامتي غير از سراي خاكي وجود ندارد. هر نفسي به اكتساب امور مي پردازد و جز او پاداشش را در اين دنيا مي گيرد.

شهرستاني را نمي توان محققي بي كفايت در علم كلام و دين دانست. او در نيمه اول قرن ششم هنگامي كه اكثر متون يوناني بعد از نهضت ترجمه مترجمان عربي يافتند دسترسي كامل به افكار و آرا رايج در بين النهرين را داشت، از همه بيشتر در فرقه هاي اسلامي مسلط بود. منابع شهرستاني درباره صابئين نامعلوم هستند، در هيچ جاي جلد اول كتابش از رويارويي او با صابئين ذكري نشده است. همچنين استنادات تاريخي اش بسان محققين ديگر اسلامي است . ولي با اين همه، مهمترين نظريه حرانيان (نظريه اصحاب روحانيات) را بخوبي تشريح كرده است. نظريه اي كه شانه به شانه افكار و آرا گنوسي است. او همه فرقه ها و ادياني كه به خداوند متعال و انبيا اعزامي اش اعتقاد نداشته، در عوض به انديشه هاي تنجيمي و واسطگي افلاك و كواكب معتقد باشند، در چارچوب اصحاب روحانيات قرار مي دهد. او هنديان و مصريان و برخي از ايرانيان كهن و يونانيها را در اين مدار جاي مي دهد. او در قالب مسلماني فداكار و متكلمي متعصب به اديان و فلاسفه ديگر نظر مي كرد، معيارهاي كلام و احكام اسلامي را در تحقيقات دين شناسي اش روا مي داشت، و تواريخ عمومي مسلمانان قرن سوم هجري به بعد را پايه كار خود قرار داده بود.

مندائيان به دنياي فرشتگان اعتقاد دارند. دنياي فرشتگان حلقه واسطه بين هستي متعال حيي و انسانها است. پنج فرشته بزرگ مندايي بعد از حيي در رتبه دوم هستند و فرشتگان كثير نوراني مرتبه پائين تر از اشيا نوراني طبيعت محافظت مي كنند.

توده مندائيان در فرهنگ عامه به دنياي فرشتگان علاقه وافري دارند. آنها بيش از آنكه يحيي را مورد ستايش قرار دهند به مندا اد حيي و سام زيوا و ماري ربوثا اليثا و شيشلام رباو اباثر ربا عشق مي ورزند و آنهارا مورد خطاب قرار مي دهند.

طي پرستش هاي حضوري كه از عوام مندائيان به عمل آورده ام، به اين نكته واقف شدم، خدايان (ايزد فرشته ها) بيش از هستي متعال (حيي) در تعاليم روزمره و خانوادگي و دنياي ذهني افراد جاي دارند. يك پيرزن هفتاد ساله مندايي به اباثر ربا به ديده خداي متعال مي نگريست، در غروب هر روز در خانه محقرش به سوي شمال در حالي كه ستاره دب اكبر را مشاهده مي كرد مي ايستاد، قطعه اي از انياني را مي سرود . او تمامي نيازهايش را از اباثر ربا مي خواست. اين در حالي  بود كه فرزندش يحيي يوحنا را مورد خطاب قرار مي داد، از او كمك مي خواست، واو را بالاترين خداي آسماني خود در دنياي پاك ذهنش قرار داده بود.

اما در متون مندايي بدين گونه نيست، خداي متعال همان حيي است . سه دنياي تو در توي نوراني، عرش بزرگ او، معرفي شده است. دنياي پر از فرشته هاي نوراني كه همچون كارگران ماهر به خلق و آباداني دنياي خاكي و دنياهاي ديگر مشغول هستند. پنج فرشته بزرگ، قدرتمندانه بر تمام فرشته ها نظارت دارند. و فرشته ها نيز به خلق جهان و مراقبت از روان مندائيان پاك و رودخانه ها و. . مشغول هستند. (فيض الهي از طريق اين واسطه هاي روحاني به انسان سرازير مي شود. درشكل زرتشتي اش، واسطه هاي فرشته گونه ونوراني بين اهورا مزدا و انسان خاكي به همين كاركردها متصف هستند. شش امشا سپند جاويد، نگهبان نيكي ها هستند. امشا سپندان به مثابه صفات و قدرت اهورا هستند. اهورا كه خود متعلق است، امشاسپندان را واسطه خويش قرار داده، تا به انسان و طبيعت فيض رساني نمايند.

در بندهاي 82 و 83 و 84 يشت ها آمده است كه امشا سپندان فروهر واسطه اهورا و انسان هستند كه توانايي، نيكي و نورانيت دارند:

فروهر هاي نيك توانايي پاك پارسايان را مي ستائيم . فروهرهاي امشا سپندان آن شهر ياران تيزچشم بلند بالاي بسيار زورمند دلير اهورايي آن پاكان جاودانه را مي ستائيم.

كه هر هفت تن يكسان انديشند، كه هر هفت تن يكسان سخن گويند كه هر هفت تن يكسان رفتار كنند، كه در انديشه و گفتار و كردار يكسانند كه اهورا مزدا پدر وسرور همه آنان است.

هر يك از آنان روان ديگري را به انديشه نيك و گفتار نيك وكردار نيك و گر زمان گرايش دارد. باز تواند نگريست. هنگامي  كه به سوي پيشكش زور پرواز مي كنند، راه آنان تابناك است.

در يسناي 29 به پرسش و پاسخ هاي في مابين اهورا و زرتشت و برخي ايزدان بر مي خوريم كه نشانه واسطگي عالم فرشته هاو فيض رساني آنها است.

فرشته ها و ديوان و دو دنياي نوراني و تاريكي (در هستي شناسي زرتشتي) حضور دارند شكل ذيل هندسه اين عقيده را به وضوح نشان مي دهد.

شش امشا سپند جاويد و كارآ (كارفرمايان دنياي فرشته ها) عبارتند از:

1-     وهومنه يا بهمن

2-     اشه و هيشته يا ارديبهشت

3-     خشتروئيريه يا شهريور

4-     سپنتا آرمه ئيتي يا اسفند

5-     هه اورتاب يا خرداد

6-     امرتات يا مرداد

شش امشا سپند نمادي از گاهشماري ايران باستان و نوعي مرتبط با انديشه تنجيمي است، (بر خلاف انديشه تنجيمي كلدانيان است). در فرهنگ كلداني، دوازده صورت فلكي تعيين كننده سعد و نحس ها و آينده بشريت هستند.

دنياي فرشتگان مندايي بيشتر به فرهنگ زرتشتي نزديكتر است، ولي با نظريه اصحاب روحانيات حرانيان نيز چندان تعارضي ندارد.

            كاركرد فرشته هاي انگره، مينو و سپند مينو با ساختار هستي شناسانه زرتشتي هم آهنگ است. اين حالت در دين مندايي صدق مي كند.

اصحاب روحانيات حراني ها (بزعم شهرستاني) فاقد برخي شباهتها با سازمان فرشتگان مندايي هستند:

1-   سازمان فرشتگان مندايي از نور و هواي پاك ازيك سو و تاريكي و هواي بد از سوي ديگر هويت يافته اند. در حالي كه اصحاب روحانيات صرفاً از روح مجرد عقلاني تشكيل شده اند.

2-   سازمان فرشتگان مندايي از نوع مثبت و منفي (خير و شر) با حفظ استقلال شخصيتي آنها تشكيل شده است. و اين بر خلاف هويت اصحاب روحانيات است.

3-   فرشتگان ظلماني مندايي آشوبگر، عصيانگر و بر هم زننده نظم هستند در حالي كه اجزا اصحاب روحانيات همگي واجد قابليت هاي نظم دهندگي و سامان دهندگي هستند.

حال به شباهتهاي متون اوستايي و متون مندايي درباره سازمان فرشتگان مي‌پردازيم:

كتاب يشتها شامل بيست و يك يشت است. يشت به معني ستايش ايزدان فروهر (امشا سپندان) است. هر يشت به چند فصل (كرده ) تقسيم مي شود. در فصلهاي 59 تا 62 تعداد فرشته هاي محافظ را 999/99 فرشته شمرده است. محافظت از درياي فراخ كرت (احتمالاً درياي مازندران)، محافظت و نگهباني از هفت اورنگ (ستاره دب اكبر)، و از همه مهمتر نگهباني از نطفه سپتيمان زرتشت (كه در درياي هامون نهفته و پنهان است) وظايف سازمان فرشتگان زرشتي است.

فروردين يشت، كرده هفدهم . سروده 59:

«فروهرهاي نيك توانايي پاك پارسايان را مي ستائيم 999/99 فروهر از آنان درياي درخشان فراخ كرت و نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده هجدهم، سروده 60:

«فروهرهاي نيك توانايي پاك پارسيان را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان هفت اورنگ را نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده نوزدهم ، سروده 61:

«فروهر هاي نيك توانايي پاك را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان پيكر گرشاسب بلند گيسوي گرز دارنده را نگاهباني مي كنند.»

فروردين يشت، كرده بيستم ، سروده 62:

«فروهرهاي نيك توانايي پارسيان را مي ستائيم كه 999/99 فروهر از آنان نطفه سپتيمان زرتشت پاك را نگاهباني مي كنند.»

حال به متون مندايي نظر مي افكنيم:

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 25:

            «به نام زندگي

وقتي كه اردن آب جاوداني (آب زندگي) به سام سمير، تابندگي بزرگ خداوند بخشيد ، 000/992 فرشته، پسران نور دهانهايشان را براي ستايش مندا اد حيي گشودند.»

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 36:

            «به نام زندگي

من مي پرستم، تمجيد و ستايش مي كنم ماناي بزرگ اسرار آميز و نخست را كه براي 000/999 سال در منزلگه خود تنها و بدون شريكي اقامت داشت.»

ادامه بوثه 36:

            «. . . سپس من شار را مي پرستم، تمجيد ميكنم آن تاك بزرگ اسرار آميز و نخست را كه از آن 000/888 فرشته تجلي كرد. من مي پرستم آن نطفه بزرگ و اسرار آميز و نخست را كه از او تجلي يافته است. آنها وجود داشتند اما براي 000/444 سال در منزلگه خودش به تنهايي سكني داشت، زيرا شريك و همتايي ندارد.

در ستايش فرشتگان كه دست اندر كار نگهباني و خلق جهان و طبيعت هستند، متون مندايي و اوستايي هماهنگ و هم ذوق هستند. تفاوت اساسي اين دو در اين است كه متون اوستايي نمادي واقعيانه تري از طبيعت و زندگي انساني ارائه مي دهند، برخلاف آن متون مندايي گرايش بيشتري به جنبه هاي عرفاني و ذهني طبيعت و انسان و رخدادهاي اجتماعي دارد.

فروردين يشت، كرده دوم، سروده 21:

«فروهر هاي نگاهبان آسمان را مي ستائيم. فروهرهاي نگاهبان آب را مي‌ستائيم. فروهرهاي نگاهبان زمين را مي ستائيم . . .»

فروردين يشت، كرده شانزدهم ، سروده 57:

«فروهر هاي نيك توانايي پاك پارسيان را مي ستائيم كه به ستارگان و ماه و خورشيد و انيران راههاي پاك بنمودند.»

كتاب سيدرا اد نشماتا ، بوثه 9:

«. . . من شلمي و ندوي (نگهبانان آب روان) نمايندگان مندا اد حيي را كه بر اردن بزرگ خداوند، فرمانروايي مي كردند . . .

ستايش و مدح مي كنم.

. . . من اشعه هاي بي شمار و نورهاي قدرتمند بزرگ را ستايش و مدح مي‌كنم.»

در پايان اين قسمت بهتر است از زبان ابوريحان بيروني، زيباترين نظريه درباره تركيب عقايد و آيين هاي مندايي آورده شود.

ابوريحان بيروني در آثار الباقيه مي نويسد:

«در پيش گفتيم كه صابئين حقيقي آنهايي را گويند كه از اسيراني كه بخت‌النصر به بابل آورده بود در آنجا ماندند و پس از آنكه دير گاهي در بابل بماندند به همان ديار خو گرفتند و چون اصول صحيحي در دست نداشتند اين بود كه پاره اي از گفته هاي مجوس را در بابل شنيدند و كيش صابئين از مجوسيت و يهوديت آميخته است چنانچه همين قضيه براي اشخاصي كه از بابل به شام نقل شدند و به سامره معروفند پيش آمد.»

دولت

مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله شان هيچ گاه دولت نداشتند. مندائيان به علت عدم استنتاج كلامي فقهي از تعاليم ديني شان نتوانستند (در سير جامعه ديني شان)، به دولت مستقل و يا امارت دست يابند.

مهمترين عامل غير مادي در عدم دستيابي مندائيان به قدرت سياسي، همانا تعاليم ديني ايشان است. تعاليم ديني ، استفاده از زور و شمشير و به كارگيري قضاوت را ممنوع اعلام كرده است. برتري انسان بر انسان و يا حكومت انسان بر انسان محكوم شده است. هيچ انساني نبايستي عقل و اراده و روان خود را در اختيارانسان ديگر بگذارد. هر انسان بنا به عقل فطري اش به قدرت آسماني و قدرت لايزال فرشته هاي نوراني ايمان پيدا كرده، از اين طريق كمبود عقده حقارت و عقده قدرت در ضمير ناخودآگاه خود را بر طرف مي كند. در انديشه سياسي ديني مندائيان، انسان حاكم انسان نيست، انسان راهبر جامعه نيست، انسان شاه انسان نيست، انسان راهبر جامعه نيست، انسان فقط دوست انسان است، كمك كار و دستگير انسان ديگر است . هيچ انساني حق ديكته كردن فكر و عقيده و عملش را بر انسانهاي ديگر ندارد.

ليبراليسم ديني در مندائيان بسيار قوي است. بر خلاف فرق متصوفه و عرفاني اسلام و مسيحيت كه مريد بايد به دنبال مراد و پير حركت نمايد، هر مندايي با رجوع آزاد به كتاب و آيين غسل تعميد مي تواند از اقيانوس بي كران و آزاد عرفان ديني بهره جويد، بي هيچ محدوديني از سوي «ديگران مهم»، خود را در مسير آزادي روح و سلامت نفس و سكينه قلب قرار دهد.

سازمان سياسي و سازمان قضايي بنابه تعاليم سام فرزند نوح كه در كتاب ادراشا يحيي (تعاليم يحيي) آمده ممنوع است. گنزا در مبارزه منفي و عدم بكار گيري شمشير و آهن و صداقت دارد و هيچ گاه در طول تاريخ مندائياني جنگجوو رزم آور مشاهده نكرده‌ايم. آنها هميشه تابع دولتهاي اشكاني ساساني خلفاي عباسي و سلاطين ايراني بوده، تمكين و مماشات در سر لوحه سياسي ، نداشتن سازمان اجتماعي مناسب براي رزم است. سازمان اجتماعي مندائيان مبتني بر قبيله بوده است. قبيله اي متشكل از خانواده هايي (براي معيشت خويش مجبور به استقرار در جغرافياي نسبتاً وسيع بين النهرين بودند) كه به علت ازدواج دروني از رشد جمعيتي قابل ملاحظه اي برخوردار نبود. پراكندگي جغرافيايي مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله اش موجب كاهش مواليد و كاهش قدرت اجتماعي مي شد. در كنار اين، سياست اجباري (كه دولتهاي حاكم از آن خشنود بودند) و عدم مالكيت ارضي گسترده، موجب كاهش ثروت مندائيان ميگرديد. از اين رو شغل مندائيان هميشه بين كشاورزان محدود وصنعتگري در شهرها در نوسان بود. دولتهاي حاكم اموي و عباسي و امارت نشين هاي محلي هيچ گاه اجازه تصاحب بر زمينهاي مشروب بين النهرين را به مندائيان نمي دادند. به همين علت مندائيان به حرفه هاي صرافي ، بازرگاني ، صنعتگري و دبيري روي آوردند.

علاقه مندائيان به دولت اشكاني شايد به خاطر تسامح آن دولت و وفور آزادي ديني آن عصر بوده باشد. متون مندايي از هيچ شاهي به اندازه اردوان (ارتپان يا ارتوان) تقدير نكرده است. شاه اردوان مانند كوروش براي قوم يهود است. از اين نقطه نظر متون مندايي دولت ايده آل خود را، دولت اشكاني معرفي كرده است، اين خود دليلي ديگر در وابستگي مندائيان يهود و دولت بابل و دولت فرعون مصر را به بدي و تنفر ياد كرده است. از دولتهاي اموي و عباسي و يا غزوني و سلجوقي و آل بويه يادي نشده است. تنها در اظهارات گنزاي راست متعلق به قرون يازدهم و دوازدهم ازسلاطين دولت مشعشعيه در خوزستان (هويزه) گاه به خوبي و گاه به بدي ياد شده ، كه براي اين بررسي فاقد ارزش است.

نتيجه گيري فصل چهارم:

1-   مندائيان در فرهنگ ديني به دو دين مهم شرقي (مجوسيت و يهوديت) تشابه دارند. ولي مندائيان نه يهودي اند و نه زرتشتي، گرايش آشكار و قومي اين دين عرفان ديني، ادراك شهودي، تنزيه نفس و آيين گرايي است. شريعت كمتر از آيين دراين دين مورد توجه قرار گرفته است.

2-     زبان شناسي مندايي حكايت از تعلق خاطر مندائيان به حوزه فلسطين است.

3-     مسير مهاجرت مندائيان به روايت خودشان عبارت است از:

مصر اورشليم و رود اردن يك دوره كوتا در بابل ! - - - - -

- اورشليم كناره رود فرات جنوب بين النهرين خوزستان. خاطرنشان ميسازد دوره كوتاه در بابل را بر حسب آيه 61 كتاب انياني برداشت كرده ام . به همين اساس اعتقاد دارم مندائيان به همراه يهوديان در 597 ق م توسط دولت بابل به اسارت آورده شدند و كوروش در 539 ق م در آزادسازي بابل موجب بازگشت مندائيان به اورشليم مي شود. بر همين اساس است كه كوروش به نام آرسابان در كتاب قلستا آيه 152 مورد ستايش قرار ميگيرد.

ممكن است برخي از مندائيان كنوني اين نظريه را قبول نداشته باشند ولي آنان را به بازخواني آيات 150 تا 162 كتاب قلستا و آيه 61 و 62 و 63 كتاب انياني دعوت ميكنم و متواضعانه خواستار نقد علمي اين نظريه هستم.

4-   اينكه مندائيان يهودي تبار بوده اند يا خير؟! موضوع پيچيده اي است. لعن و نفرين ها و خشم ملت مندايي از يهوديت در جاي جاي متون مندايي ديده مي شود گمان نمي رود اين تضاد صرفاً بر اساس تعصب كور ديني بوجود آمده باشد. اما يك واقعيت غير قابل انكار وجود دارد، و آن اين است كه مندائيان در جامعه يهودي اورشليم و رود اردن قرنها با يهوديان همزيستي داشته اند !‌ ! ! ! !

 

 

نوشته شده توسط برهان قاطع در ساعت 12:2 | لینک  | 

یک تذکر مهم :

      آنچه در ادامه مطالعه می کنید مقاله ای است که به بررسی کلیات دین مندایی ( صائبی ) می پردازد و توسط آقای مسعود فروزنده نگارش یافته است . نویسنده این مقاله که خود از صابئین ایران است در این نوشتار مطالب جالبی را به دست داده که نگاه به آنها برای محقق ایرانی بسیار جالب و مفید خواهد بود . ضمن درج این مقاله در وبلاگ ( که اصل آن در سایت www.iranmanda.com قابل دسترسی است ) کوشیده ایم تا در موارد مورد نیاز بدون دخل و تصرف در متن و با رعایت اصل امانت داری توضیحاتی را در انتهای متن و در پاورقی بیافزائیم امید آنکه مفید واقع گردد . منتظر نظرات شما هستم .

با تشکر - جواد نوائیان رودسری

 

بر اساس يك روايت تاريخي، حرانيان در زمان مأمون خليفه عباسي ، براي كسب امتياز اهل كتاب بودن خود را صابئه خواندند. از اين پس عموم محققين و مورخين و متكلمين قرون ميانه اسلام همواره صابئين را گروهي ستاره پرست و معتقدان به اصحاب روحانيات همسان حرانيان معرفي كردند. دليل ديگر يكسان سازي صابئين و حرانيان توسط اين مورخين، استقرار طولاني صابئين مغتسله در شهر حران بود.

به گمان ايشان حرانيان داراي گروهها و فرقه هاي مختلفي بوده كه در اين ميان صابئين تنها يكي از اين گروهها به شمار مي رفت.

مورخين اسلامي بنا به موقعيت علمي و دسترسي هايشان تصاوير مختلفي از حرانيان و صابئين و يا حرانيان صابئي ارائه نموده اند. همه اين تصاوير در يك نكته اشتراك دارند و آن اين است:

«حرانيان صائبي به واسطگي آسمان و اجرام سماوي (اصحاب روحانيات) بين خدا و انسان، و انجام ذبايح و نيايش به درگاه اين موجودات روحاني آسماني اعتقاد داشتند.»(1)

            در حقيقت همين تشابه عقيده بين حرانيان و مندائيان و تشابه وضعيت ظاهري (پوشاك عدم تراشيدن موي سر) موجب خلط موضوع و يكسان سازي اين گروه شده بود. عوامل ديگري ، اين خلط تاريخ عقيدتي را افزون و پررنگ تر مي نمود. عواملي همچون سكوت مندائيان، و عدم هياهوي تبليغي براي معرفي دين و آيين خويش و گستردگي مدارس و مكاتب حرانيان، كه ميراث دو هزار ساله كلدانيان و بابلي ها را در خود بارور مي نمودند، از اين جمله هستند. سازمان ديني و ساختار اقتصادي و قدرت علمي و پايگاه گسترده اجتماعي حرانيان موجب شده بود، كه نام و آوازه مندائيان ساده پوش و فروتن و فاقد قدرت را در كام خود فرو برد.

            انديشه هاي حرانيان تا قرون سوم و چهارم هجري در مكاتب و مدارس ايشان در هيات آراء فلسفي تدريس ميشد. دسترسي مورخين و متكلمين اسلامي به اين آرا بيشتر از دسترسي ايشان به آراء مندائيان خاموش بود. تغيير خلافت اموي به عباسي (132 ه ق) و مشكلات داخلي خلافت عباسي از يك طرف، و علاقه عباسيان به ترجمه آرا فلسفي يوناني و علوم عقلي و نقلي ملل ديگر (در رشته‌هاي نجوم، رياضايات، موسيقي، هندسه و پزشكي) از طرف ديگر موجب شده بود كه فشار سياسي خلافت عباسي بر مكاتب حراني و مكاتب مشابه آن كاهش يابد. فشار سياسي عباسيان براي اسلام آوردن ملل ديگر همواره متوالي و در يك خط نبود. از نظرگاه ديگر، خدمات حرانيان (و از جمله صابئين حراني به رهبري ثابت بن قره) در نهضت ترجمه غير قابل چشم پوشي است. آنها حلقه واسطه انتقال علوم عقلي و نقلي از حوزه علمي انطاكيه به بيت الحكمه بغداد بودند. به همين خاطر است كه مكرراً در متون اسلامي كه انبيا و رهبران حرانيان فلاسفه اي ، همچون هرمس و اغثاذيمون و اراني و سولون بوده اند. نسبت دادن حرانيان صابئه به اين فلاسفه بدين خاطر بود، كه آنها آخرين ميراث خوار آرا فلسفه مدرسه اسكندريه مصر تلقي مي شدند، و بر آن افتخار مي كردند. در تشريح سيماي صابئين و حرانيان ، و علل يكسان خواني آنها در متون اسلامي، همواره دو نكته از اهميت ويژه اي برخوردار هستند.

1-  قدمت تاريخي شهر حران و چگونگي تحولات انديشه ديني اين شهر كه حداقل از 2200 سال ق . م (هنگام مهاجرت ابراهيم خليل از اور به كنعان و استراحت موقت او در شهر حران) سابقه داشته و تا قرن يازدهم ميلادي يعني قريب سه هزار سال انديشه هاي گوناگون بت پرستي، ماه پرستي، ستاره پرستي، مهر پرستي، توحيد، انديشه فلسفي هرمس، عقل گرايي، يهوديت، مسيحيت و اسلام در آن رشد و نمو نموده اند. اين سه خط سير بزرگ تاريخ اين شهر را به يك مادر شهر و يا به يك شه راه بزرگ ديني و فلسفي تبديل كرده بود. اهميت تجاري اين شهر (اتصال جاده تجاري چين به شام) و سوق الجيشي بودن آن (به خاطر قرار گرفتنش در حد فاصل امپراطوريها) كمتر از اهميت ديني آن نبود. همه اينها موجب شده بود تضارب آرا و افكار در شهر حران به بهترين نحو ممكن صورت پذيرد. آزادي ديني و تسامح ديني حاكم بر آن، يكي از برجستگي هاي ويژه اين شهر به حساب مي آمد.

2-  نكته با ارزش بعدي، تشابه آرا فلسفي مندائيان با حرانيان فلسفه حسي را كنار گذاشته، و انديشه تنجيمي باستاني خود را با آرا تلطيف شده فلاسفه مدرسه اسكندريه امتزاج داده بودند. اعتقاد به واسطه هاي روحاني مهمترين و اصلي ترين ركن انديشه فلسفي ديني حرانيان شده بود. فلسفه ديني آنها بر اين باور استوار بود كه خداوند (هستي متعال) براي نظم دهي و فيض بخشي به جهان مادي مدبرهايي (فرشته هايي) را در آسمان قرار داده، تا از طريق اين مدبرها بر جهان مادي تقدير و اراده خود را تحميل نمايد. منزلگاه اين مدبرها، افلاك بودند. بنابراين به صورت غير مستقيم ، افلاك اراده خداوند را بر انسان جاري مي نمايند (ادراك شهودي هرمسي و هيئت بطلميوسي اين فرضيه را مدد مي رساندند).

آيين كلدانيان قديم كه با خوردن شراب و رقص و آواز و قرباني كردن ذبايح براي ماه و خورشيد و ستارگان همراه بود، جاي خود را به تزكيه فردي و تنزيه درون و رعايت آداب و شعاير خاص در پوشاك و خوراك و ارتباط دهي ذهن با ماورا طبيعت و مناسبات نجومي افلاك دوازده گانه داد. از ره يافت تاثير آرا فلسفي يوناني و آرا مهر پرستي و زرتشتي يكي انديشه التفاطي مبتني بر انديشه تنجيمي پديدار گشت. جبر گرايي و نفي اراده انسان و انجام آيين هاي مكرر و خسته كننده، مشخصه اصلي انديشه حرانيان بود. از اين نظرگاه انديشه حراني به تكوين گنوسيسم كمك شاياني نمود.

تشابه آرا مندايي با انديشه حراني دو نوع رابطه خدا با جهان ماده تبلور يافت. مندائيان به واسطگي سازمان عجيب فرشتگان كه اراده حيي را بر انسان تحميل مي كند اعتقاد داشته و دارند.

فرشتگاني مانند هيبل زيوا و مانا ربا كبيرا و مندا اد حيي و سام زيوا و شيشلام ربا حلقه واسطه فيض بخشي بين و جهان به حساب مي آيند. هر يك از اين فرشته ها مانند آن مدبرها (در انديشه حراني)، مسئوليت كلياتي از عناصر جهان هستند. آب ، باد، آتش، خاك، هوا، آباداني، زلزله، مرگ و ويراني و زشتي و پليدي كلياتي هستند، كه براي هر يك از اينها در عالم بالا فرشته صاحب منصبي گماشته شده است: تفاوت اساسي انديشه حراني و مندايي در اين قسمت در اين است كه: مندائيان بر خلاف حرانيان، فرشته هاي عالم بالا را مسئول خوبيها و آبادانيها و حاصلخيزيها مي دانند و زشتيها و ويرانيها و پليديها را به عالم پائين (ظلمت) نسبت مي دهند.

1-  مروج الذهب و التنبيه و الاشراف دو اثر علي بن حسين مسعودي

اولين نگاه به متون اسلامي از دو كتاب تاريخي كلامي علي بن حسين مسعودي (متولد 280 ه ق، وفات 345 ه ق ) شروع مي شود. مسعودي در 280 ه ق 891/م در بغداد متولد و به علت اشتياق به مباحث كلامي و تفحص درباره آرا اديان ديگر به جهانگردي روي مي آورد، تا مسير تحقق در آفاق و انفس ملل بيگانه حقيقت جهان هستي را دريابد. مسعودي نيمي از عمر خويش را صرف جهانگردي كرده و از نزديك در آداب و رسوم و آرا ملل مختلف مانند ايران، عراق، مصر، فلسطين، ارمنستان، هند، سيلان، عمان، سواحل شرق آفريقا، زنگبار و چين تحقيق مي كند. دراين مسير با دانشمندان و فلاسفه و رياضي دانهاي مختلف آشنا و از آگاهيهاي علمي آنها بهره مي برد. او با دانشمنداني نظير محمد بن جرير طبري، ابوبكر صولي (مورخ و اديب)، ابوالحسن دمشقي (اديب و شاعر)، جمهي (فقيه)، سنان بن ثابت بن قره (صابي- فيلسوف و رياضي دان)، ابو علي جبادي (متكلم) و محمد بن زكرياي رازي (شيمي دان) گفتگو داشته و از دانش آنهاسود مي جويد.

مسعودي شيعه بوده و دليل آن احترام فوق العاده به ائمه دوازده گانه شيعه است كه همه را با ذكر عليه السلام ياد نموده است.

در تاريخ و علم كلام و علم نجوم متبحر بوده و در مجموع سي و شش اثر از خود به يادگار گذاشت. از بين سي و شش اثر مسعودي تنها دو اثر معروفش به نامهاي 1- مروج الذهب، 2- التنبيه و الاشراف باقي مانده است. رسالاتي نظير : المقالات في الاصول الديانات و سرالحيات و الزف، در بررسيهاي دين شناسانه و احتجاجات كلامي است.

ابن خلدون او را امام المورخين لقب داده، و خود مسعودي تاكيد دارد كه نظراتش درباره اقوام و اديان ديگر با بي طرفي بيان شده است . مروج الذهب در 332 ه ق نوشته شده و در 336 ه ق تجديد نظر شده است. مروج الذهب به شكل تاريخ عمومي است. از زندگي حضرت آدم شروع و بعد از تشريح تاريخ انبيا و ملل زرد پوست و سياه پوست به تاريخ يونان و روم و در نهايت به تاريخ پيامبر اسلام و ائمه و عصر خويش مي پردازد.

در التبنيه و الاشراف به بررسيهاي گاهشماري و علم نجوم از نظر گاه ملل ديگر و همچنين به تشريح جغرافيايي هفت اقليم و تقسيمات اقليمي جهان و موقعيت درياها و در نهايت تاريخ ايران و يونان و روم و خلفاي اسلامي پرداخته و اقوام مختلف را در كنار نظر خود تشريح كرده است. روش تحقيق مسعودي بر مشاهده و گفتگو با علما هر ملتي استوار شده است. روش بررسيهاي خود به برخي از منابع اشاره كرده و از اين طريق مي توان به ارزيابي نظريات او پرداخت مسعودي در 345 ه ق چند ماه پس از پايان نگارش التبنيه و الاشراف در شهر فسطاط مصر وفات نمود.

مسعودي در كتاب التبنيه و الاشراف در بررسي گاهشماري و جغرافياي ملل و اقوام قبل از اسلام همواره صابيان را در زمره حنفاء قديم قرار داده و معتقدات است:

مصابق راي صابئين كه پيغمبري را به وحي ندانند. بلكه به نظر ايشان پيامبران نفوس پاكيزه اند كه از آلودگيهاي اين جهان صاف و مهذب شده اند و مايه هاي علوي به آنها يكي شده و از چگونگي چيزها بيش از وجود و هم از اسرار جهان خبر يافته اند.

اين طبقه اول از ملوك روم هستند كه بر دين صابيان يعني حنيفي قديم بودند و چهل پادشاه بودند.

اطلاق واژه صابي به انديشه امپراطوري روم ازسوي مسعودي در جاي جاي كتاب التبنيه و الاشراف بدون دليل موجه تاريخي و كلامي به چشم مي خورد. مسعودي نه تنها روميها را از گروه صابئه تلقي مي كند بلكه چينين ها و مصري ها را نيز منتسب به اين گروه مي داند.

مسعودي به طرز شگرفي اولين اطلاع از سكونت مندائيان در مردابهاي (حور) مابين واسط و بصره را به ما ارائه مي دهد. و از همه مهمتر قبله آنها به سمت شمال (قطب شمالي يا ستاره شمالي) مي داند. و جالب اينكه در يك مقايسه كوتاه و سطحي ، قبله صابئين مصر كه بزعم او صابيان حران باقيمانده آنها هستند را به سمت جنوب معرفي مي كند.

مسعودي در التبنيه و الاشراف صابيان جهان را بر حسب موقعيت جغرافيشان تقسيم بندي كرده است: 1- صابيان حران، 2- صابيان مردابهاي جنوب عراق (كنوني)، 3- صابيان بصره، 4- صابيان يونان، 5- صابيان روم، 6- صابيان چين، 7- صابيان هند.

در تشريح آداب آنها به دو نكته مهم اشاره دارد:

نكته اول) اين است، كه تنها صابيان ساكن مردابها به سمت قطب شمالي نماز مي خواندند، و ديگر ملل به جوانب ديگر مثل مشرق و جنوب عبادت مي كردند. به طور مثال صابيان چين و هند به سمت مشرق و صابيان حران به سمت جنوب نماز مي خواندند.

نكته دوم) اينكه ، صابيان يونان بر خلاف ديگر ملل صابي، خوردن گوشت خوك و جوجه و سير و باقلا را بر خود حرام نمي دانستند. مسعودي اصل مشترك همه صابيان را اعتقادات فلسفي و اومانيستي دانسته و شعار آنها را اين جمله افلاطون مي داند كه مي گويد:

هر كه خود را چنانكه بشناسد خدا شود. . .

اين احتمال وجود دارد كه مسعودي در آخرين سالهاي عمرش بيش از پيش به اين اصل معتقد شده كه كليه مللي كه تحت تعاليم انبيا عظام قرار نگرفته اند همان صابيان باستاني هستند كه آرا خويش را با صبغه فلسفي آراسته اند. آنچه مسعودي با زحمت بسيار در پي اثباتش بوده همان نظريه اي است كه شهرستاني در دو قرن بعد تحت نام اصحاب روحانيات ارائه داده است.

مسعودي در مروج الذهب نقل مي كند:

صابيان حراني معبدهايي به نام جواهر عقلاني و ستارگان داشتند كه از جمله معبد علت اول و معبد عقل بود. من نمي دانم منظورتان عقل اول بود يا عقل دوم، صاحب منطق در مقاله سوم از كتاب نفس از عقل اول كه عقل فعال است و از عقل دوم سخن آورده.

مسعودي معبدهاي صابيان را مشابه وصف ابن النديم بيان مي كند. معابد مثلث شكل. شش گوشه و چهارگوشه و هشت گوشه براي ستارگان و كواكب آسماني كه ذبايح در آنجا قرباني و سوزانيده مي شدند.

معبد عطارد سه گوشه و معبد زهره سه گوشه در داخل چهارگوشه و معبد ماه هشت گوشه و معابد نفس و سنبله كه صورت مثلث شكل داشتند.

مسعودي عليرغم استقرار موقتش در حران هيچ گاه موفق به ديدن درون معابد و چگونگي مراسم ديني صابيان حراني نشده و هر آنچه كه در گزارشش آمده به شنيدني ها و ديدني هاي بسيار زودگذر (احتمالاً با سكونت يك يا سه روزه اش) خلاصه مي گردد.

يكي از منابع تحقيق مسعودي در شهر حران كه احتمالاً با او گفتگو داشته، شخصي به نام حارث بن سنباط مسيحي است كه در ديگر كتب از او ذكري به ميان نيامده و احتمالاً از علما مسيحي معروف شهر حران نبوده است. مسعودي گزارش تشريحي حارث بن سنباط را در كتاب مروج الذهب نمي آورد، ولي اشاره به اين مطلب مي كند كه صابيان حراني ذبايحي را براي ستارگان قرباني مي كردند.

مسعودي در سال 332 ه ق در شهر حران معبدي در دروازه رقه ديده كه بر حسب اقوال مردم حران به آذر پدر (يا عموي) ابراهيم خليل الله، تعلق داشته است. ازجمله ديدني هاي با ارزشي كه مسعودي از آن گزارش كرده است جمله اي است كه بر بالاي درب انجمن صابيان حران به زبان سريالي و به نقل از افلاطون حك شده بود:

هر كه خويشتن را شناخت به خدايي رسيد.

مسعودي در مدت اقامت كوتاهش در شهر حران برخي از صابيان به گفتگو نشسته و درباه مراسم آنها پرس و جو مي كند. صابيان حراني در دفاع از خويش برخي شايعات درباره مراسم قرباني و نيايشها را انكار مي كنند.

من با مالك بن عقبون و صابيان ديگر درباره اين مسائل گفتگو كردم و بعضي شان قسمتي از آن را اعتراف كردند و قسمت ديگر كه موضوع قرباني ها است را انكار كردند.

در مجموع، مسعودي با ارائه دقيق ديدني ها و شنيدني هايش سيماي صابيان حراني را بهتر از ديگران و به صورت ملموس ارائه ميدهد. از آنجا كه او مورخي كوشا و محققي بي غرض بوده ، نمي توانيم (و دليل كافي در اختيار نداريم) گزارش او را به دليل متكلم بودنش و علاقه او به دفاع از دين اسلام، نارسا و يا آلوده به تعصبات ديني تلقي نمائيم هرچند در بررسيهاي تاريخي نتوانسته ريشه هاي تاريخي برخي از اقوام و ملل را شناسايي نمايد، كه مندائيان يكي از آنها به حساب مي آيد، ليك در توصيف جغرافيا و آيين هاي بومي و شاخص هاي اصلي فر هنگ ديني و اجتماعي هر ملتي موفق بوده است.

مهمترين خبر او گزارش از ساكنين مردابها و رودها و قبله گاه آنان است. او اولين و واقع بينانه ترين متن تاريخي را براي ما به ارمغان گذاشت.

2- تاريخ پيامبران و شاهان اثر حمزه بن حسن اصفهاني

تاريخ پيامبران و پادشاهان به زبان عربي در حوالي350 ه ق با عنوان تاريخ سني ملوك الارض النبيا در ده باب در تشريح تاريخ پادشاهان ايران، روم، قبطيان، اسرائيليان، لحميان، غسانيان و قريش و طاهريان، صفاريان و سامانيان تأليف شده است.

حمزه اصفهان نيز صابئين را بقاياي كلدانيان مي داند. او بر اين باور است كه بقاياي كلدانيان در شهرهاي حران و رُها سكونت دارند، و از روزگار مأمون خود را صابئين خوانده‌اند. حمزه اصفهاني در جاي ديگر تاريخ پيامبران و شاهان صابئين را فرقه اي از مسيحيان دانسته، و تفاوت دو نظريه خود كه يكي منشا صابئين را به كلدانيان و ديگري به مسيحيان نسبت مي دهد را بررسي نكرده است.

«پرستش و صورتگري بت ها در روزگار طهمورث ايجاد شد.

بدين سال كه گروهي از مردم عزيزان خود را از دست دادند،

آنگاه براي تسكين دردهاي خود مجسمه هايي همانند مردگان

خود بساختند، بعدها آنها را واسطه خود و خدا قرار دادند.

بوذاسف به وجود آوردنده ديني است كه كلدانيان بر آن هستند.

و بعدها خود را در اسلام صابئين خواندند. در حقيقت صابئين

فرقه اي از مسيحيان هستند كه در ناحيه اي واقع درباديه و بطيحه

سكونت دارند و با مسيحيان مخالفت و بدعت گزارند.»

حمزه اصفهاني در يك خبر كوتاه منشاء صابئين را به بودا و كلدانيان باستاني و مسيحيان مي رساند. بررسي اخبار مربوط به صابئين در كتاب تاريخ پيامبران و شاهان نشان مي‌دهد كه نويسنده با دستپاچگي و بي دقتي، روايتهاي تاريخي گذشته را با اقوال رايج در عصرش اختلاط كرده، و بدون بررسي كافي به رشته تحرير آورده است. موضوع مهم در خبر كوتاه حمزه اصفهاني انتساب صابئين به مسيحيت است كه متاسفانه بدون دنباله مي‌ماند.

از جمله آخر خبر، اين گونه استنباط مي گردد، كه در عصر حمزه اصفهاني اين گروه در باديه و بطائح زندگي مي كردند. همچنين مي توانيم استنتاج نمائيم كه جمله آخر كه با اصطلاح «در حقيقت» شروع گشته بر اساس روايت شفاهي بوده و حمزه اصفهاني آن را از اشخاص پيراموني اش شنيده و احتمال قريب به يقين به مذاق نويسنده خوشتر آمده و مورد تأييد ضمني قرار داده است.

3- مفاتيح العلوم اثر خوارزمي

ابو عبدالله محمد بن احمد بن يوسف خوارزمي در نيمه اول قرن چهارم هجري درشهر بلخ خراسان تولد يافت. عموم تحصيلاتش در شرق ايران خاصه در نيشابور بود. كتاب مفاتيح العلوم به شكل دايره المعارف ، اثري ارزنده و در نوع خود بي بديل است كه در بين سالهاي 367 تا 372 ه ق نگارش يافت. اين كتاب از سوي خوارزمي به ابولحسن عتبي (وزير نوح دوم، امير ساماني) اهدا گرديد. خوارزمي از دبيران برجسته ديوانسالاري عصر ساماني بود كه در پرتو حمايتهاي دولتي توانست به كتابخانه ها و گنجينه هاي علمي عصرش دسترسي يابد.

خوارزمي صابئين را فرقه اي از نصراني ها (مسيحيت) معرفي كرده است. و حرانيان (بزعم اوكلدانيان قديم) را بت پرست، مانند شمني ها ، معرفي كرده است. او در ذيل واژه سمنيه (شمني ها ) و تشريح بت پرستي آنها، حرانيان و صابئين را باقي مانده آنها مي داند. بوذاسف (بودا) هندي را پيامبر آنها معرفي كرده و به نقل از گروه مجهول الهويه اي ادعا دارد كه هرمس پيامبر ايشان است.

در ذيل واژه بوذاسف توضيح مي دهد كه: در روزگار طهمورث پادشاه، بوذاسف زندگي مي كرده و كتاب پارسي خود را آورده است. اين گروه را روزگار مأمون صابئين ناميده اند. ولي صابئين در حقيقت فرقه اي از نصراني ها هستند.

مفاتيح العلوم بيش از اين اطلاعاتي در اختيار ما نمي گذارد.

4- الفهرست اثر ابن النديم

ابن النديم (وفات 380 ه ق) صاحب كتاب الفهرست است. الفهرست چكيده و ميراث گرانبهاي علمي و ادبي تمدن اسلامي است. اين كتاب فهرست تأليفات علمي ادبي همراه نام نويسندگان و مؤلفان و حكماء را تا سال 377 ه ق ذكر كرده است. ابن النديم شيعه مذهب ، و از اهالي بغداد بود، و حرفه وراقي (صحافي) داشت. آشنايي او را آثار علمي ادبي و آراء مكاتب ديني و فلسفي بدين خاطر بود. امانتداري و عدم تعصب از خصيصه هاي بارز ابن النديم است.

منابع ابن النديم در كتاب الفهرست در خصوص صابئين عبارتند از:

1-     احمد بن طيب شاگرد كندي

2-     كندي فيلسوف بزرگ عرب

3-     ابو يوسف ايشع قطيعي نصراني

4-     ابو سعيد وهب بن ابراهيم

5-      نسخه ترجمه شده از رازهاي صابئين كه نام مولفين را نياورده است. (ابن النديم به اين نسخه با ديده شك مي نگرد.)

احمد ابن طيب كتابي با عنوان رساله في وصف مذاهب الصابئين داشته كه از استادش، ابو يوسف يعقوب بن اسحاق كندي درباره حرانيان آورده، در سه بخش فلسفي ، احكام و شعاير خلاصه مي گردد. مهمترين اين مطالب، در ارتباط دهي حرانيان صابئه به هرمس و اراني و اغثاذيمون، و موحد خواندن آنها (به ادعاي حرانيان) مي باشد.

مطالبي كه ابن النديم به نقل از ابو يوسف ايشع قطيع نصراني آورده عبارت است از:

1-     روايت گذر مأمون از حران و ملاقات با حرانيان كه پوشاك و وضع عجيبي داشتند.

2-    اسلام آوردن برخي از آنها بعد از حادثه ملاقات مأمون با حرانيان ، و به وجود آمدن انشعاب ديني در صابئين (گروهي به اسلام و گروهي به مسيحيت روي آوردند).

مطالبي كه ابن النديم به نقل از ابو سعيد وهب بن ابراهيم مي آورد عبارتند از:

1-     قربانيها صابئين براي كواكب در ايام هفته

2-     عيدهاي صابئين در دوازده ماه سال

همگي اين عيد ها و مراسم درج شده با گاهشماري ديني مندائيان كنوني مخالفت دارد، و احتمال اينكه اين مراسم بيش از آنكه به صابئين مندايي مربوط باشند، به حرانيان باستاني متعلق باشند، نزديك به يقين است.

بن النديم در آخر مبحث خود درباره صابئين به نسخه اي حاوي رازهاي حرانيان صابئه اشاره و در نقد آن مي نويسد:

«محمد بن اسحاق گويد: مترجم اين رازهاي پنج گانه، مرد ناتواني در سخن پردازي بوده و در عربيت فصاحتي نداشته، يا خواسته است با اين گونه ترجمه زشت و ناهنجار در نقل الفاظشان صداقت نشان داده باشد . . . »

قسمتي از رازهاي مندرج در اين نسخه به نقل از كتاب الفهرست (در هشت پاراگراف) مشتمل بر پنج راز در ذيل مي آيد:

«اول راز دوم: كه راز اهريمنان و بتان بوده و در آن گويند:

كاهن به يكي از بردگان گويد: آيا چيزي را كه به من دادي همان نيست كه به او داده اي و آنچه كه به من سپرده داشتي به او سپرده بودي . در جواب گويد: براي سگان و كلاغان و مورچه گان در جواب او باز بپرسد، بر ما چه چيز واجب است كه درباره سگان و كلاغان و مورچگان به جاي آوريم. جوابش دهد، اي گمراه آنها برادران ما باشند و خداوند قاهر است و ما خوشحالش داريم.»

ابن النديم با بي طرفي كامل روايتهاي مختلف را از منابع گوناگون گرد آوري كرده و به ارمغان گذاشته است. تشخيص صحت سقم و تفكيك سره از ناسره مطالب گردآوري شده به علت فقدان اسناد تاريخي مشكل و طاقت فرسا است. اكثر شعاير و احكامي كه به صابئين نسبت داده شده است، بيش از آنكه به مندائيان صابي مربوط باشد، به آيين حرانيان باستاني مشابهت دارد. آوردن واژه حرانيان صابئه در مقاله نهم كتاب الفهرست مويد اين نقل است، كه در افكار عامه محققان مسلمان قرن چهارم هجري ين صابئين مندايي (پيروان يحيي تعميدگر) و حرانيان باستاني ، تمايزي صورت نگرفته بود. علت اين عدم تمايز روشن نيست. شايد مندائيان براي احراز هويت ديني و آييني خويش هيچ كوششي به عمل نياورده بودند، و شايد صابئي خواندن حرانيان معلول تبليغات گسترده حرانياني بود كه مي خواستند به هر نحو ممكن در زير سايه ام خلافت عباسي سازمان ديني خود را حفظ كنند.

يكي از فرازهاي مهم الفهرست كه براي تاريخ صابئين مفيد واقع مي شود ذكر روساي صابئين در حران يا بغداد (قرن سوم و چهارم هجري) است. ابن النديم براي اين فصل از كتابش منبعي را معرفي نكرده است. پانزده تن از روساي صابئين كه از ثابت بن احواسا شروع و به قاسم بن قوقاني ختم مي گردد، همراه مدت رياستشان از جمله مسائل مهم تاريخ نگاري صابئين است كه در هيچ منبع ديگر اسلامي و يا يوناني و مسيحي نيامده است. احتمالاً اين عده ، رياست گروه صابئين مهاجر در بغداد را به عهده داشتند، كه از زمان معتصد (خليفه عباسي)با مهاجرت ثابت بن قره به بغداد (259 ه ق) در اين شهر سكني گزيده بودند.

احتمال دوم اين است كه اين پانزده رئيس متعلق صابئين مندايي مستقر در حران باشند. زيرا هيچ كدام از اين اسامي با ليست خاندان صابئين و ثابت بن قره هماهنگي و هم‌خواني ندارند.

احتمال سوم اين است كه فهرست ياد شده متعلق به حرانيان كوكب پرست بوده و با صابئين مندايي ارتباط نداشته باشند.

ابن النديم پانزده رئيس صابئين را اينگونه معرفي مي كند:

تاريخ رؤساي صابيان حراني در اسلام         

اين اشخاص از دوران عبدالملك بن مروان، كه مصادف با سال يك هزار و چهار اسكندري بود به كرسي رياست نشستند اولي آنان :

نام                                                        مدت رياست

1- ثابت بن احواسا                                              24 سال

2- ثابت بن قرثيا                                                 17 سال

3- قره بن ثابت بن ايليا                                        21 سال

4- سنان بن جابر بن قره بن ثابت بن ايليا                9 سال

5- ميخائيل بن عمر بن بقراريس                             5 سال

6- مغلس بن طيبا                                                5 سال

7- قره بن اشتر                                                   9 سال

8- ثابت بن طيون                                                16 سال

9- ثابت بن ايليا                                                  21 سال

10- جابر بن قره بن ثابت                                                 10 سال

11- عمروبني بن طيبا                                          17 سال

12- تقين بن قصرونا                                           5 سال

13- قسطاس بن يحيي بن زونق                             42 سال

14- عثمان بن مالي                                              24 سال

15- قاسم بن قوقاني                                            9 سال

آنچه كه در اين اسامي مهم به نظر مي رسد وجود نام ثابت بن قرثيا است كه مشابه ثابت بن قره است . هيچ يك از ديگر اسامي به حكماي مشهور خاندانهاي صابي در بغداد در قرون سوم تا پنجم مشابهت ندارند. نكته مهم ديگر اينكه؟ نامهاي روحانيون مندايي (مطابق زندگي نامه نويسي آنان در پايان متون مندايي) عموماً از نامهاي شبيه : يحيي، انش، بيان ، سام ، آدم ، زهرون ، رام ، بهرام ، هيبل ، كهيلي ، ديمار ، شيلياي تشكيل شده كه اين خود موجب ابهام درباره ماهيت نامهاي مندرج در الفهرست است . در اين نام ها تنها يك بار از نام يحيي ياد شده است. طيبا دوبار آمده است . ايليا دوبار و ميخائيل يك بار آمده اند.

وجه تسميه طيبا شايد شهر طيب در مشرق سرزمين بين النهرين (عراق فعلي) باشد كه مندائيان حداقل شانزده قرن در آن حضور داشته اند . ايليا و ميخائيل نيز نامهاي عبري هستند كه وابستگي ديني و آييني صاحبان نام ها را نشان مي دهد. در مجموع از طريق نامهاي پانزده رئيس صابي كه در الفهرست آمده، با قراين ضعيف مي توانيم عدم ارتباط آنها را با صابئين مندايي توضيح دهيم. ولي همه اينها جز اشاره اي ضعيف ، مصرف ديگري ندارند.

ابن انديم در تشريح آيين هاي حرانيان مي نويسد:

«چگونگي مذاهب حرانيان كلداني معروف به صابئه»

اين گروه بر آنند كه عالم يك علت است، و هميشه يكتا بوده و  فزوني  نيابد و از صفت معمولات چيزي به آن نپيوندد. و پيامبران را براي  راهنـمايي آنها فرستاد، و براي آنكه حـجت نمـايند. و از خشم و غصـبش هراسان دارند . . . . و برجسـتگان و بـزرگان آنـها: ارانــي و اغــثاذيمـون و هــرمـس بــوده و برخي سولون جد مادر افلاطون فيلسوف را در شمار آنها آورده‌اند. دعوت اين گـروه يكنواخت بود و در سنن و آيين با هــم اخــتلافي نداشتند و قبله خود را يكي مي دانستند و در سفر خردمندان قطب شما قرار داده شده بود، تا به حكمت دستيابي داشته باشند. و از آنچه با فطرت مناقصت دارد به دور مانند و خود را ملزم به رعايت فضايل چهارگانه نفس داشته باشند. . . . .و مـي‌گــفتـند، آســمان از روي اخــتيار و خــردمــندي در حــركــت بــوده و نــماز روزانــه بر سـه وقـت واجــب اســت. ولــي در هــشــــت ركــعت و هر ركعتي سه سجده پيش از طلوع آفتــاب بــه نــيــم ساعـت يـا  كــمتر بـا ســر زدن آفــتـاب بــه پـايـان برسد. دومي در پنج ركعت و هر ركعتي سه سجده كه با زوال آفتاب پايان يابد. و ســومي مــانند دومــي بــوده و بــا غـروب آفتاب به پايان مي رسـد. . . . .و سي روز ، روزه را واجب شمارند و اول آن از هشتيمن روز ماه اذار اسـت و نـه روز آخــر كانـون اول را روزه مـي گيرند. و هــمچنين هفـت روز از هشـتمين روز ماه شباط كه در نظرشان بسيار بزرگ و با اهــميت و در روزه نــافله هــايي دارنــد كه يــكي شـانزده روز و يـكي بيست و هفت روز است. و قربــاني هـايي بـراي تـقرب دارنـد و آن را ويـژه ستارگان دانند و به گفـتـه برخـي از آنان اگر قربـاني به نام بـاري تعالي شود آثار خوبي را نـشان نـخواهد داد زيــرا به عقيده آنـان ايـن كار چنان است كه يك كار عظـيم و بزرگي دست انـدازي شـود كه پائين تر از آن هم وجود داشته و تـرك شــده و بـه همين سـبب نـه خـوب درآيـد و نـه بـد. و ذبـيـحـه قربـاني عبارتست از گاو نر و بز و ساير چهارپايان به جز شــتري كه در فـكين دهانـش دنداني نباشـد، و از پـرنـدگان آن را قـربانــي كنـند كه از نـوع كبــوتر و مرغان شــكاري نباشـد و ذبـيـحه را بريـده شدن رگهاي گــردن و حلـقوم و تـزكيه را جدا نــشدن سـر از بـدن حــيوان دانـنـد و بيــشتر ذبيحه شـان خروس بـوده و قربــاني را نمـي خورند بلكه آن را مي سوزانند. و در روزي كه قرباني كنند به بت خانه نمي روند ودر هر ماه چهار وقت براي قرباني دارند: وقـت اجتــماع، وقت استـقبال، و روزهــاي هفـدهم و بيسـت و هشتم ماه . و اما عيــدهاي آنان: عـيدي به نــام عيــد فطـر السبـــعه و عيــد فطر الشـهر و به قولـي فطر الثلاثين در دو روز و يـكي هـم پس از گذشتن پــنج روز و يـكي ديــگر پس از گــذشتن هجـده روز كه روز بيست و  ششم آبان ماه ميشود. و عيدي در بيست و نهم تموز. و بــايد در جنـابت غسـل كنـنـد و جـامه عوض كنـد و با دست زدن به زن حـائض غسل كنند و جـامه عـوض كنـنـد و البـته زن حائض را بايد از هر چيزي دور نگه دارند. . . . در ارث زن و مرد يكسانند و طلاق ندارند . . . . پس از طلاق رجوع نــدارند و دو زن نگيرنــد و نزديكـي به زن را بــراي پـيدا كردن فرزند دانند.روز يــكشنبه بــراي آفـتاب كه نامش ايليوس اســت. دوشــنبه براي ماه كه نــامش ســين است. سـه شــنبه بــراي مـريخ كـه نامـش آريس است. چهــارشـنبه براي عــطارد كــه نامــش نـابق اســت. و ‏پـنـج‌شــنبه‏ بـراي مـشــتري كه نــامش يــان اســت. جـمعـه بــراي زهــره كه نامــش بــلـثـا اسـت. شــنبــه براي زحل كه نامش قرنس است.

 

عيدهاي آنان

نيسان

            سال حراينان از اول اين ماه شروع ميشود و روزهاي اول و دوم و سوم آن را براي اداهه بلثا كه زهره است، با راز و نيايش درآيند و دسته دسته يا به تنهايي به خانه آن الهه روند و قرباني كنند. حيوانات زنده را بسوزانند و روز ششم اين ماه ، گاه نري براي الهه ماه سر بريده و هنگام پايان روز آن را مي خورند . و در روز هشتم روزه بگيرند و با گوشت بره افطار كنند . . . .

ايار

و در اولين روز اين ماه عمل تقريب به سر الشمال و تشميس به جاي آورند . . . .

حزيران

در روز بيست وهفتم اين ماه براي الهه تيرانداز، شمس سرالشمال به جاي آروند.

تموز

در نيمه اين ماه عيد بوقات است. يعني زنان فراري كن و آن را تاوز و عيد الهه تاوز خوانند و زنان براي او گريه كنند . . . .
آب

در هشت روز از اين ماه به كار تهيه شراب تازه براي خدايان مشغول شوند . . .

ايلول

در سه روز اين ماه آب گرم كنند تا براي سرالشمال و براي رئيس جنيان كه خداي بزرگش دانند استحمام نمايند . . . .

تشرين اول

در نميه اين ماه براي مردگان خورد و خوراك مي سوزانند . . . .

تشرين ثاني

از بيست و يكم اين ماه نه روز براي خداي بخت روزه دار شوند . . . .

كانون اول

در چهارم اين ماه گنبدي بر پا كنند و آن را پرده بلثا نامند و زهره و الهه برقيا بوده و سحميه (بت ) ناميده مي شود . . . .

كانون ثاني

در بيست و چهارم اين عيد ميلاد الهه قمرات و در آن سرالشمال به جاي آرند و حيواناتي مي كشند . . . .

شباط

از روز نهم اين ماه هفت روز روزه دار شوند و براي آفتاب است كه آن را خداوندي بزرگ و خداي فيض و بركت دانند.

اذار

از هشتم اين ماه سي روز براي ماه روزه دار باشند و در بيستم ماه رئيس براي الهه آريس مريخ در ميان اين گروه نان و جو تقسيم نمايد . . . .

            ابن النديم بر اساس آراء شايع عصر خويش عموم آيين هاي كلدانيان قديم را به صابئين و يا حرانيان صابئه نسبت مي دهد. او بدون اشاره به متون مندايي و آيين هاي ساده مندايي كه در كناره هاي دجله و فرات اجرا مي شد، بخش عظيمي از مقاله نهم كتاب الفهرست را به توصيف آيين هاي حرانيان كوكب پرست اختصاص مي دهد.

            غفلت ابن النديم از آيين هاي مندايي به دو دليل قابل توجه است: اول اينكه مندائيان در كمال سادگي و فروتني و بدون هياهوي تبليغي هيچ كوشش براي معرفي خويش مصروف نكردند. دوم اينكه شغل ابن النديم، دسترسي او را به صابئين مندايي محدود كرده بود. ابن النديم صاحب يك كارگاه صحافي و كتابفروشي بود. اين كار وقت زيادي از او را در بر مي گرفت. و اجازه تحقيق و تفحص بيشتر به او نمي داد .

5- آثار الباقيه اثر ابوريحان بيروني

يكي از دقيق ترين آراء محققين اسلامي (كه بيش ار آنكه متكلم باشد منجم و رياضي‌دان بود) نظر ابوريحان بيرون (وفات 440 هجري)، است او در كتاب آثار الباقيه مي‌نويسد:

و بعضي از اين جماعت بوذاسف را هرمس مي دانند و گفته شده كه صابئين حقيقي آنهايي هستند كه در بابل از جمله اسباطي كه كوروش و ارطخشاست به بيت المقدس حركت دادند باز ماندند و بيشترشان دو واسط و سواد عراق در ناحيه جعفر و جامده و دو نهر صله ساكن اند و خود را با نوش بن شيث نسبت مي دهند و با حرانيه مخالفند و مذاهب ايشان را عيب مي كنند و جز در اشيا معدودي با ايشان موافق نيستند، حتي اينكه در نمازشان به قطب شمال متوجه اند و حرانيه به جنوبي . گمان ميكنم كه مانوي ها نيز به اين قطب توجه كنند. اين قطب نزد ايشان وسط قبه السماء است.

بيروني در اين نظريه به منبع خود اشاره اي نكرده است.

بر اساس نظريه ابوريحان بيروني، صابئين (يا بعضي از اين جماعت) گروهي يهودي بودند، كه در لشكر كشي بخت النصر پادشاه بابل به بابل آورده شدند، مدتها در تبعيد بسر بردند، و تنها با آزادي آنان به دست كوروش در 539 م اجازه اقامت در بخش هاي شمالي و غربي بين النهرين را دريافت كردند. برخي از يهوديان به اورشليم بازگشتند ، و برخي در بين النهرين تحت حمايت دولت هخامنشي قرار گرفتند.

حال به بوثه 61 كتاب انياني مندائيان نظري مي افكنيم. در اين بوثه از مهاجرت مندائيان و يا حضور اجباري (اسارت گونه) مندائيان در شهر حران سخن رفته است:

من عازم شدم،

آمدم رسيدم،

به دروازه هاي بابل.

از بچه هاي (فرزندان) بابل،

چند تايي بودند كه وقتي مرا ديدند،

درهاي (منازلشان) را بستند.

پيروزي كوروش بر بابل در 539 ق . م در بوثه هاي 152 تا 163 قلستا به اشاره آمده است:

            به نام زندگي بزرگ.

            وقتي كه تابندگي به سرزمين سپيد پارس پيش آمد،

يك جوانك به نام آرسابان (احتمالاً كوروش) پسر موجودات نوراني پرچمي برافراشت.

مراجعت مندائيان به كناره رود اردن بوثه پائين در كتاب قلستا گزارش شده است:

                        به نام خداي بزرگ

                        كه پرچم زيهرون را بر افراشت

                        كه دنياها و نسلها در آن درخشيدند

                        و به ساحل اردن پرياويس رفتند.

                        اردن پرياويس در نظاره درخشندگي،

                        پرچم زيهرون به سوي تابندگي اش دويد.

بيروني تفاوت بين صابئين و حرانيان را آشكار مي كند. او صابئين را از اختلاط يهوديت و مجوسي (زرتشتي) مي داند، حرانيان معتقدان به كواكب و افلاك آسماني وكليات عناصر طبيعي معرفي مي كند.

بيروني مي نويسد:

در پيش گفتم كه صابئين حقيقي آنهايي را گويند كه از اسيراني كه بخت النصر به بابل آورده بود در آنجا بازماندند و پس از آنكه ديرگاهي در بابل بماندند به همان ديار خو گرفتند و چون اصول صحيحي در دست نداشتند اين بود كه پاره اي از گفته هاي مجوس را كه در بابل شنيد باور داشتند و كيش صابئين از مجوسيت و يهوديت آميخته است.

بيشتر صابئين در سواد عراق به طور متفرق زيست مي نمايند و صابئين حقيقي ايشانند و چون دين اين جماعت اساسي صحيحي از وحي و الهام ندارد بدين سبب اختلافات بسياري در مذهب صابئين ديده مي شود و اين گروه خود را به انوش بن شيث ابن آدم منسوب مي دارند.

            بيروني حرانيان را در اشكال مختلف و از زاويه هاي گوناگون مورد بررسي قرار داده و در كل آنها را معتقدان به كواكب و افلاك آسماني مي داند و ريشه آنها را گاه بودايي و گاه ايراني تلقي مي كند.

پادشاهان پيشدادي و برخي از كيان كه بلخ را جايگاه خود قرار داده بودند، نيرين و كواكب كليات عناصر را تا زمان پيدايش زردتشت، در سال سي ام از سلطنت آشتاسب ، تقديس مي كردند.

باقي مانده هاي اين طايفه در حران سكني دارند و بديشان حرانيه گفته مي شود و اين اسم منصوب و مسكن ايشان است و برخي گفته اند كه آن نام منسوب به هاران بن ترح مي باشد كه برادر ابراهيم است و او از ديگر روساي ايشان در دين پا بر جا تر و متمسك تر بود.

ما از ايشان بيش از اين نمي دانيم كه مردمي هستند كه خداوند را يگانه مي دانند واز قبايح تنزيه مي كنند واو را به سوب متصف مي كنند نه به ايجاب مثل اينكه مي گويند محدود نمي شود و ديده نمي گردد و ستم نمي كند وجود نمي نمايد و حق تعالي را به اسماء حسني مي خوانند ولي به طريق مجاز، زيرا كه نزد آنها صفتي حقيقتاً وجود ندارد و تدبير عالم را به فلك و اجرام آن نسبت مي دهند و به حيات و نطق و سمع بصر افلاك قائلند و انوار را تعظيم مي كنند . . . .

اشاره بيروني به عقايد و شعاير حرانيان بسيار ظريف و قابل تامل است. او حرانيان را معتقدان به انوار معرفي مي كند. اصل مهمي كه در عقايد مندائيان آمده است! او حرانيان را معتقدان به حيات و نطق و سمع و بصر افلاك معرفي مي كند. اين صفت در عقايد مندائيان به فرشته هاي آسماني اطلاق مي گردد. او قبله گاه حرانيان را جنوبي و قبله گاه صابئين را شمالي توصيف كرده است. مندائيان كنوني نيزبه قبله گاه شمالي در آسمان (در امتداد ستاره دب اكبر) اعتقاد دارند.

از ديدگاه بيروني، صابئين فاقد ذبايح بشري بودند. حتي درباره حرانيان نيز با احتياط بحث مي كند، و اخبار مربوط به قرباني كردن انسان براي معابدشان را دروغ و نارسا مي داند.

تفكيك و مرزبندي تاريخي و عقيدتي صابئين از حرانيان و نيز وجود مشتركشان در آثار الباقيه به زيبايي و دقت تشريح شده است . بيروني اطلاعات كامل درباره آنها ندارند، ولي ريشه هاي تاريخي هر يك را براي اولين بار بيان مي كند. و اين، بزرگترين نقطه قوت آثارالباقيه است.

در پايان بررسي كتاب بيروني مناسب است جدول تطبيقي نام ستارگان مأخوذ از آثارالباقيه آورده است:

تازي

زحل

مشتري

مريخ

شمس

زهره

عطارد

قمر

رومي

قرونس

زاوس

آراس

ايليوس

افروديطي

هرمس

سيليس

فارسي

كيوان

هرمزد

بهرام

خورشيد

ناهيد

تير

ماه

سرياني

كادن

بيل

نرغال

شمشا

استرابلتي

نفو

سهرا

عبري

شبش

صيدق

ماذيم

لمو

نوغه

كيخوحمو

لفافه

هندي

سنسجر

برهسيتي

منكل

اويد

شرك

بد

سوم

خوارزمي

ـ

رشيمرد

اريغز

اخير

ناهيچ

چيدي

ماه

 

6-    تاريخ ثعالبي اثر عبدالمك بن محمد بن اسمائيل ثعلبي نيشابوري

ثعالبي (احتمالاً تولد 350، وفات 429 ه ق)، اديب، شاعر، مورخ و آشنا با دستگاه دولت غزنوي و پرورش يافته در حوزه هاي علمي خراسان بزرگ است.

            ثعالبي اطلاعات زيادي درباره صابئين ارائه نمي دهد . او همچون مورخين قرون گذشته، صابئين را با ستاره پرستها مرتبط و يكسان معرفي مي كند. ثعالبي شاهان پيش از گشتاسب را بر كيش صابئي دانسته،و اين گروه را بدون ذكر ريشه هاي تاريخي اش پرستندگان ماه وخورشيد و زهره و مشتري مي پندارد. او براي حل معماي پيدايش ستايش ستارگان و افلاك آسماني از شايعات خرافي بهره جسته، زرتشت را باني پرستش ستارگان قلمداد مي كند.

«زرتشت پرستش ستارگان را نيز پيش آورد و گفتارهاي درهم ريخته و دور از باور بر آن بيفزود وبراي نزديك شدن به خداوند آتش را بزرگ شمرد و گفت كه آتش از پرتو الهي است و آب را گرامي شمرد كه مايه زيست آفريدگار و اسباب آباداني جهان است»

نكته با ارزش تاريخ ثعالبي قطعه شعري است كه گويا منتسب به اسحاق بن ابراهيم بن هلال صابي (از خاندان معروف هلال صابي) بوده، و ثعالبي آنرا در كتابش آورده است. در اين قطعه شعر، چه به صورت استعاره و يا بر حسب شهرت ستاره پرستي صابئين، ستايش ستارگان توسط حرانيان صائبي را تاييد مي كند. اسحاق بن ابراهيم بن هلال صابي اين شعر را براي كنيزش «ثريا» سروده است:

من كه صابيام ستارگان مي پرستم كه ثريا با ستارگان روان است.

            از مجموع گزارشات ثعالبي استنباط مي گردد ثعالبي هيچ گزارش از صابئين مندايي كه ساكنين رودها و مردابهاي جنوب عراق بودند دريافت نكرده است.

7-    بيان الاديان اثر ابوالمعالي محمد بن الحسين العلوي

كتاب بيان الاديان در حوالي 485 ه ق توسط ابوالمعالي در 5 باب (مجموعاً 78 صفحه)  تاليف يافته و آيين هاي ديني و آراء مكاتب فلسفي ملل ديگر را تشريح كرده است.

درباره شخصيت علمي ابوالمعالي اطلاعات دقيقي در دست نيست. احتمالاً او در دوره غزنويان مي زيسته و علاقه وافري نسبت به مسائل كلامي اديان ديگر ملل داشته است. ابوالمعالي همچون مورخين قرون سوم تا هفتم هجري قمري در كنار تشريح تاريخ ملت ها به نقد و بررسي آراء ديني فلسفي آنها همت گماشته، و از رهيافت اين تلاش مجدانه كتاب بيان الاديان همراه با واقع گرايي و تيز بيني كتابخانه اي ، پديدار گشته است.

مهمترين نظريه ابوالمعالي در نسبت دادن مانويان به صابيان است. او مانويان را بخوبي مي شناخته و اصول و عقايد ايشان را به اختصار بازخواني مي كند.

ايشان (ماني) همه گويند كه زردتشت گفته است كه صانع دو است : يكي نور است كه صانع خيراست و يكي ظلمت كه صانع شر است و هر چه در عالم هست از راحت و روشنايي و طاعت خير به صانع خير و باز پذيرد و هر چه از شر و فتنه و بيماري و تاريكي است به صانع شر . . .

ابوالمعالي در تشريح آرا و آيين هاي صابيان به اختصار مي نويسد:

بعضي از فلاسفه از شهر يونان كه ايشان را صابيون خوانده اند، ايشان اين مذهب را داشته اند و صابي در لغت آن بود كه از كيش در شود، لكن اين طبقه را صابي خوانده اند و سرور ايشان اراني و آغاذيمون و هرمس و سولون كه جد افلاطون بوده است از سوي مادر، هم بر اين جمله آورده است ابوالحسين نويزي در كتاب اختصارات، و هر روز سه بار نماز كرده اند: نماز بامداد و پيشيين و شبانگاه . و كواكب ثابته را نماز تطوع كنند هر روزي آن ستاره را كه آن روز را بد باز خواندند چنانكه شنبه زحل رات كماكانوا، و روزه ايشان هر سالي سي روز است تمام ليكن پراكنده. از اول ماه آذر هشت روز پيوسته ، هفت روز و شش روز ديگر پراكنده و در ايام روزه گوشت نخورند و هر ماه چهار قرباني كنند به نام ستارگان از خروس و خون آن خروس در گور كنند و پر و استخوانش را بسوزند. گوشت شتر و دراج و كبوتر نخورند و ماهي نخورند و عقوبت بر گناه ارواح را ببينند چنانچه در پيش از آن در مذهب فلاسفه ياد كرديم.

مطالب ياد شده كه ابوالمعالي از كتابخانه هاي بزرگ ماوراء النهر استخراج نموده، با مطالب محققان قرون قبلي مشابهت دارد. انتساب صابئين به هرمس تريس مجستوس (سه بار درود بر هرمس) و آغاذيمون ، نه تنها در بيان الاديان بلكه در متون قبلي نيز ادعا شده است. مسلماً با توجه به اينكه مصداق صابئين در متون اسلامي ، عموماً همان حرانيان مي باشد، جاي شك نيست كه از نظر گاه مورخين و فلاسفه و متكلمين اسلامي ، حرانيان به مثابه ميراث خواران كلدانيان ، حلقه واسطه علوم يوناني و تمدن اسلامي تلقي مي شوند.

آنچه ابوالمعالي درباره شعاير صابئين آورده ، بيشتر به آيين حرانيان شباهت دارد. چند نكته از شعاير ياد شده با آيين مندائيان شباهت دارد. يكي اينكه در ايام روزه سنگين در مندائيان كنوني خوردن گوشت حرام است. مشابهت دوم، قرباني كردن خروس مي باشد. اما در مندائيان هيچ ذبيحه اي براي كواكب و ستارگان قرباني نمي شود . بلكه قرباني كردن و ريختن خون حلال گوشت نرينه ، براي اموات و برخي اعياد صورت مي گيرد. مهمتر از همه اينكه، گوشت حيوان ذبح شده را تناول مي كنند ، و بر خلاف صابئين حراني كه ذبايح را سوزانيده و در خاك مي كردند ، رفتار مي كنند . ديگر شعايري كه مندائيان در گذشته از اين شعاير كه عموماً مبتني بر فلسفه شرك بوده تابعيت مي نمودند.

8- الملل و النحل اثر محمد بن عبد الكريم شهرستاني

شهرستاني از متكلمين و فلاسه قرن ششم هجري است. در 479 ه ق در «شهرستانه» خراسان متولد و در 548 ه ق در موطنش سر به خاك مي گذارد اثر الملل و النحل است. به تعبيري مي توان آن را تاريخ دين و فلسفه ناميد. او در اين كتاب به تشريح آرا فلاسفه يونان و اسلام و انديشه هاي ديني عرب جاهليت و هند و ايران باستان و صابئني مي پردازد بخش مربوط به صابئين، تحت عنوان «صابيان»، از مهمترين مباحث كتاب شهرستاني است . تشريح آرا صابيان در اندازه هايي كه شهرستاني ارائه كرده است ، در هيچ متني تاريخي اسلامي يافت نمي شود . منابع شهرستاني در تشريح آرا صابيان نامعلوم است. دسترسي شهرستاني به آرا صابيان نيز غير قابل ارزيابي است. زيرا او در زماني مي زيسته كه تمامي معابد شهر حران (ويراني در 424 ه ق) نابود شده بودند. شهرستاني در طول زندگانيش تنها سه سال در بغداد (نظاميه بغداد) حضور داشته (510 تا 514 ه ق)، و ما بقي عمر خود را در ايالت خراسان بسر برده است. اگر تاريخ تاليف او را در 512 ه ق باور داشته باشيم، همواره اين سوال را در پيش رو خواهيم داشت كه با توجه به اقامت كوتاه سه ساله او در بغداد ، آيا منابع كافي در اختيارشهرستاني قرار گرفته،  تا به تفسيري در كتابش درباره صابئين آمده ترديد نداشته باشيم؟

شهرستاني در علوم عقلي خواسته احتجاجات كلامي و فلسفي ، تبحر داشت . در بخش هاي مربوط به آرا فلاسفه يونان، هيچ كاستي در تشريح آرا فلاسفه يونان مشاهده نمي شود. گويا منابع كافي در كتابخانه هاي نيشابور و خوارزم و مرو براي اين رشته تحصيلي وجود داشت. در بخش هاي فلاسفه اسلام نيز هيچ ضعفي ديده نمي شود . قدرت او بر آرا بو علي سينا نيز قابل تحسين است. ضعف او بر آرا هند محسوس است. گويا عليرغم سكونت در شرق ايران منابع و متون هندي را مطالعه نكرده است.

روش شهرستاني كاملاً عقلي و مبتني بر احتجاج و پرسش و پاسخ است. حداقل از بخش صابيان مي توان استنتاح كرد، كه او بر قرار دادن الگوهاي تقسيم بندي فلسفه ارسطويي و با استعانت از فلسفه اسلامي (خاصه بوعلي سينا)، و قرار دادن يك مخاطب ذهني به بحث و گفتگو مي پردازد. بسان شيوه اي كه در نظاميه هاي عصرش رايج بود ، و الگوي بحث جدلي در حوزه هاي علميه قرون بعدي قرار گرفت. ضعف شهرستاني در اين است كه هيچ گاه فيلسوف حراني و صابئي به گفتگو ننشسته بود . ما تمامي حرفها و استلالات حرانيان و صابيان را از دهان شهرستاني مي شنويم. و اين اساسي ترين مشكل ما در بررسي آرا صابيان در كتاب الملل و النحل است.

به جسارت مي توان مدعي بود كه مندايئان هيچ گاه فلسفه يوناني (ارسطويي يا نو افلاطوني و يا حتي قديمي ترش، فيثاغورث) را مدون و با علم كلام در نياويختند.

تقسيم بندي هاي فلسفي كلامي شهرستاني در مباحث ماده و صورت ، تقسيمات نفس ، وجود واجب وجود ممكن ، حدود ماده و معنا ، عالم مثل ، علم كلي ، علم جزئي و نقد فلسفه حسي در هيچ يك از متون صابئين مندايي ديده نمي شود . اين در حالي است كه شهرستاني مباحث پيچيده اي را به شكل پرسش و پاسخ بين گروه (حنفاء) و «صابئه»، به شكل ذهبي ارائه كرده ، و صابئين را گروهي مسلط و آگاه به فلسفه افلاطوني ، ارسطويي و سينايي معرفي كرده است.

هر خواننده اي بعد از مقايسه الملل و النحل ومتون مندايي شگفت زده ميشود . حيرت و شگفت زدگي به اين خاطر است كه ، چگونه ممكن است صابئين مندايي در قرن ششم هجري به اين تراز پيچيده فلسفي كلامي نايل شده باشند. ولي امروزه هيچ اثري از آنها در متونشان ديده نمي شود.

يقيناً  و بدون هيچ شكي، مصداق واژه صابئه در كتاب الملل و النحل مندائيان نيستند . اين بدين معنا نيست كه هيچ آرا مندايي و مشابه آن در كتاب شهرستاني يافت نمي شود.

شهرستاني در نقد آرا صابئه ، يك تنه بر كرسي قضاوت نشسته ، و در هيات يك متكلم مسلمان و احتمالاً مستند به كتابخانه هاي شرق ايران و بدون رويارويي با باقي مانده حرانيان، به بررسي كلامي فلسفي انديشه معروف حرانيان موسوم به اصحاب روحانيات پرداخته است. ارزش كار شهرستاني در اين است كه برخي از آرا حرانيان كه انديشه تنجيمي باستاني را با فلسفه يوناني آميخته بودند، مكشوف مي سازد.

شهرستاني صابئه را به سه قسم تقسيم كرده است:

1-     اصحاب روحانيات

2-     اصحاب هياكل و اشخاص

3-     حرنانيه (حرانيان)

شهرستاني سه فرقه صابئي تشريح و محكوم مي كند.

فرقه اول به واسطگي روحانيت بين خدا و انسان اعتقاد دارند. شهرستاني در تشريح گروه  اول مي نويسد:

                            گويند(معتقدان به اصحاب روحانيات مي گويند) :

                            روحانيات سبب ها و واسطه هاي ايجاد و آفريدگارند و گردانيدن امور از حالي به حالي. و متوجه ساختن مخلوقات از مبدا به سوي كمال فرمان بردارند و از حضرت قدسي مدد مي خواهند و فيض ميرساند به موجودات سفلي .

و از روحانيات بعضي مدبر : «سيارات سبعه اند» كه هفت كوكب معروفند در افلاك ، و آن افلاك «هيكل هاي آن» هفت سياره اند. و هر «روحاني» را «هيكلي» هست و هر «هيكلي» را «فلكي» كه نسبت روح است به بدن و آن روحاني رب او و مدبر او است. هيكل ها رب گويند و گاه اب خواننده و عناصر امهات گويند. و روحانيات حركت دهنده هر فلكي باشند به مقداري مخصوص كه از آن حركات انفعالات در طبايع و عناصر به پديد آيد، و از آن انفعالات تركيبات و امتزاجات در مركبات عناصر پيدا شود و قواي جهاني در آن مركبات حادث شود و نفوس روحاني نيز به آن مركبات مركب شود مانند انواع رستني و انواع حيوانات.

و تاثيرات كليه از: «روحاني كلي» حاصل شود و تاثيرات جزيي «روحاني جزئي» حاصل آيد، چنانچه با جنس باران، فرشته اي مصاحب است و با هر قطره اي فرشته اي .

شهرستاني گروه اصحاب روحانيات (مهمترين گروه صابئي)را معتقدان به واسطگي موجودات فرشته گونه بين خدا و انسان معرفي مي كند. مومنين به راه انبيا به واسطگي جسماني (پيامبران كه از گوشت و خون و مانند ديگر آدميان هستند) اعتقاد دارند. مومنين به ره انبيا در تضاد با مومنين به اصحاب روحانيات قرار دارند. اولي را حنفا و دومي را صابئه مي نامد.

حنفا كساني هستند كه اعتقاد دارند. خداوند احكام و شريعت خود را از طريق پيامبراني كه آنها را حس مي كنيم و مي بينيم و گفته هايشان را مي شنويم ، نازل مي كند. و براي وصل به خداوند ادراك پيامبران (جسماني) ضروري است.

صابئه كساني هستند، كه به پيامبران جسماني كه حنفا مي گويند اعتقادي نداشته، و معتقد هستند: شان و ذات احديت ايجاب مي كند، كه واسطه اي از نور همجنس خويش و مبرا از محدوديت هاي مادي به وجود آورد ، تا انسانها مجبور شوند براي تمسك و اتصال به واسطه هاي روحاني، نفس خود را از پيرايه هاي شهوت آلود و قوت هاي نفساني و غصبي پاك كنند. استدلال صابئه (بزعم شهرستاني) اين است كه پيامبران جسماني چه فضيلتي بالاتر از ديگر انسانها دارند. آنهااز گوشت و پوست و خون هستند، و بسان ما مي خورند و مي نوشند و زاد و ولد مي كنند و مي ميرند. در عوض واسطه هاي روحاني (فرشته و يا مدبرهاي آسماني) از نور و عقل محض و از عالم مجرد و فاني و ازپليديهاي خاكي و محدوديتهاي ماده هستند. صابئه بر اساس اين فرضيه كه ماده از جنس شر است، از پذيرفتن پيامبران جسماني پرهيز دارند و آنها را لايق رهبري انسانها براي رسيدن به كمال و طهارت روح و نفس مي دانند.

در واقع از اينجا به فصل مشترك فلسفه ديني مندائيان و اصحاب روحانيت (بزعم شهرستاني : صابئين) نائل مي شويم. در ظاهر، شباهت صوري مندائيان با صابئين كه شهرستاني ترسيم نموده، غير قابل انكار است. زيرا مندائيان به سازمان عريض و طويل فرشتگاني كه در خلقت آسمانها و زمين دست اندر كارند معتقد بوده ، و بيش از آنكه به قواي جسماني و عقل خاكي معتقد باشند، به سازمان فرشتگان آفريدگار از جنس نور مطلق و خير مطلق و عقل مطلق هستند، اعتقاد دارند. مندائيان در اين نظريه همسان اصحاب روحانيات، بيش از هر چيز به آسمان و نور و فضاي لايتناهي و عقل آسماني ايمان دارند، و از رهيافت اين نظريه ، به نوعي از عرفان ديني پايبند هستند. اما يك تفاوت آشكار بين اين دو گروه به چشم مي خورد. مندائيان عليرغم اعتقاد به سازمان فرشتگان آفريدگار به انبياء اعزامي از سوي خداوند (حيي) اعتقاد دارند. انبيا مندائيان عبارتد از :

آدم، رام و رود، شرباي و شوربا هيبل، نوح ، سام، يحيي.

            فلسفه تاريخ مندائيان مشحون از دوره هاي تاريخي است، كه با اوج فساد و نزول حريق عالم سوز يا طوفان و نزول پيامبر جديد به شكل ادواري تا پايان جهان (ظهر انش و شيتل) ادامه دارد.

            در ادامه نظريه روحانيات ، شاهد يك انطباق و در هم آميختگي عقل آسماني (عقل الهي) با انديشه تنجيمي كلدانيان باستان هستيم.

            در اينجا حرانيان صابئه كوشش دارند، پايه باستاني فلسفه ديني خويش را زنده دارند. حرانيان ميراث خوار كلدانيان هستند، كه به سعدها و نحس هاي فلكي در چارچوب گردش دوازده منطقه البروج اعتقاد داشتند. اينكه مدبرهاي آسماني (روحانيت: فرشته ها) در افلاك منزل مي كنند، و از اين طريق افلاك حاوي ذرات نور و عقل و خير مطلق مي شوند و به طور غير مستقيم تقدير و سرنوشت بشر خاكي را رقم مي زنند، نشان دهنده تلفيق آموزه هاي فلسفه يوناني و انديشه تنجيمي ميراث خوران كلدانيان قديم است. اين تلفيق فلسفي و آييني كه بزعم شهرستاني مورد ادعاي صابئين (حرانيان) است، هيچ گاه از سوي مندائيان و متون مندايي تاييد نشده است. گنزا ربا و سيدرا اد نشماتا و ادراشا يحيي مكرراً و مستمراً كوكب پرستي و انتقال قدرت الهي به افلاك آسماني را محكوم كرده اند. حتي در جاهايي كه مجبور به قبول تقدس عدد 7 (هفت سياره) و 12 (دوازده منطقه البروج) شده اند، و يا به قدرت ظاهري خورشيد و ماه و اذهان كرده اند، به گونه اي آنها را تقديس كرده اند كه به عنوان مخلوقات و زير مجموعه خداوند خدا (حيي) تلقي شده اند.

            موضوع بعدي كه شهرستاني آن را از اصول عقايد صابئه قلمداد نموده، وجود كلي هاي روحاني و جزئي هاي روحاني براي عناصر طبيعي مانند: وجود كلي روحاني (فرشته) براي آب و جزئي هاي روحاني‌ (فرشته ها) براي قطره آب است.

            در بررسي مقايسه اي به آيين و عقايد مندايي چنين اصلي در عقايد مندايي (به صورتي نيم بند و ناقص) ديده مي شود.

            مانا، ماناهاي بسياري تكثير كرد. مانا نشانه حكمت و عقل است و فرشته هاي توليد شده شايد فرشتگان حامل حكمت و عقل باشند. يردنا نشانه آب جاري آسماني است. هر چند بر گرفته از رود اردن است، ولي به يك فرشته كلي تبديل شده است. هر ذره آب جاري نيز توسط فرشته هاي كوچكتر حمل مي شود. اين حالت براي نور نيز هست. منشا نور ، حيي است ولي هر ذره نور توسط فرشته اي حمل مي شود. آير زيوا فرشته هوايي نوراني است، ولي هزاران فرشته كوچكترين ذرات هواي نوراني را حمل ميكنند.

            سازمان عريض و طويل فرشته ها، كه از ميليونها فرشته تشكيل شده به انجام جزئي هاي عمل طبيعت مي پردازند.

            اين اصل فلسفي درعقيده مندائيان از آنجا ناشي مي شود كه ، طبيعت و جهان ماده در گروي جهان بالايي است. ماده و طبيعت پيراموني ما سنتز نور و ظلمت است. با تركيب نور و ظلمت آب پاك و آب مغشوش جهان ماده به وجود مي آيد. ماده از نظر مندائيان شر است. ولي شر مطلق به حساب نمي آيد چون براي پيدايش و بقايش به نور نيازمند است.

            شهرستاني در ادامه مي نويسد:

صابئه گويند: روحانيات از شيئي پديد آمده اند. نه از ماده و نه از هيولي وتمام ايشان يك جوهرند و جواهر اينها انوار محض است كه به ظلمت اصلاً امتزاج ندارد . . . .

مندائيان نيز اعتقاد دارند كه فرشته ها از نور مطلق سرچشمه گرفته اند! جنس فرشتگان از نور است . و نور ، عقل و حكمت است. و عقل و حكمت چيزي جز خير نيستند. بنابراين در دنياي بالا عنصر شر راهي ندارد.

در مجموع ، اثر شهرستاني در كنار آثار نويسندگاني چون مسعودي و ابن النديم و بيروني داراي ارزش فني خاصه در شناسايي الهايات صابئين حراني است كه چنانچه برخي اضافات و پيرايه هاي فلسفي را از نظريه اصحاب روحانيات حذف نمائيم، شايد واقعيت هاي فلسفي و عرفاني نهفته در دين مندايي بهتر و بيشتر آشكار گردد.

9- تاريخ الحكماء اثر قفطي

            جمال الدين ابو الحسين ابن القفطي (568 646 ه ق) مورخ مصري قرن هفتم هجري زندگي نامه 414 تن از دانشمندان مسلمان و غير مسلمان را در كتاب اخبار العلماء به اخبار الحكماء گرد آوري كرده است. كتاب در حوالي 624 ه ق تاليف شده است. ميرزا محمد ابراهيم (متوفي در زمان شاه سليمان صفوي ) آن را به فارسي برگرداند.

            قفطي، صابئين را به ادريس پيامبر نسبت مي دهد. قبله آنها را جنوب بر خط نصف النهار مي داند. يوناني ها و مصري ها را از صابئين دانسته ا، آنهارا پرستندگان ستارگان معرفي مي كند.

            قفطي به نقل از ابو حنيفه (80 150 ه ق) صابيان حراني را بت پرست خوانده و نكاح و قرباني صابئين را حرام مي داند. ولي فتواي ابو يوسف و محمد دو تن از علماي پيروي ابو حنيفه متفاوت است. اين دو عالم معتقد بودند كه صابئين از طايفه نصاري و نكاح و قربانيشان مباح است.

            مواضع كلامي ديني قفطي ، محدود ولي مستند مي باشند. او بيشتر ، مورخين چيره دست عصر خويشبود. مورخي كه در تدوين تارخي علم و زندگي نامه علماء مانند نداشت. به همين خاطر بيش از اينكه به تشريح آيين و شعاير صابئين بپرازد، به تشريح تاريخ و زندگاني علما اين قوم و خدمات آنهابه تمدن اسلايم پرداخته است. ما مديون اخبار مستند او هستيم. او گزارش دقيقي از ثابت بن قره حراني و فهرست تاليفات ثابت را ارائه و خدمات خاندان ثابت را بر مي شمرد.

10- تاريخ مختصر الدول اثر ابن العبري (غيرغوريوس ابوالفرج اهرون)

            ابن العبري در 624 ه ق / 1226 م در مليطه، پايتخت ارمنستان متولد و پس از 60 سال حيات در 685 ه ق / 1286 م در شهر مراغه آذربايجان چشم فرو مي بندد. او مورخ و جهانگرد زبردستي بود، كه در قرن هفتم هجري هم زمان با يورش مغول به ايران توانست مطالعات ذيقيمتي را به شكل تاريخ عمومي انبيا و تاريخ شاهان و سلاطين، خاصه تاريخ خلفاي اموي و عباسي، از مشخصه هاي اصلي كتاب مختصر الدول است. بخش تاريخ انبيا و تاريخ اسلام، برگرفته از تواريخ عمومي قرون گذشته بوده، نظراتش درباره فرهنگ اجتماعي وعلوم و فنون اسلامي به استعانت از منابع عرب و غير عرب تكميل شده است.

در تشريح وقايع تاريخ زندگاني ابراهيم خليل و يعقوب به شهر حران (مطابق روايات تورات) اشاره مي كند. به نظر او حران از ابتدا يك شهر مذهبي بوده است.

ابن العبري درباره صابيان اعتقاد دارد:

1-     صابيان همان كلدانيان باستاني هستند.

2-     قبله آنها شمالي است.

3-     سه نماز دارند.

4-     سي روز روزه واجب دارند.

5-     به ستارگان احترام ميكنند.

6-     سخنان صابيان مانند سخنان فلاسفه است.

ابن العبري بر اساس متون تاريخ قبل از خود درباره صابيان قضاوت كرده است. او مدتي در شهر نينوا ساكن بود و عليرغم استقرارش در شهر نينوا نتوانسته گزارش دقيق تري از صابئين ارائه دهد. اين در حالي است كه ابن العبري به زبان سرياني مسلط بوده، و به علت اعتقادات مسيحي اش، مي توانست تحقيقات عميق تري را سامان دهد.

ابن العبري درباره صابئين مي نويسد:

آنچه از حقيقت مذهب صابئين براي ما روشن شده و ما درباره آنها تحقيق كرده ايم مذهب آنها همانند مذهب كلدانيان قديم است. قبله آنها قطب شمالي است و براي نفس چهار فضيلت لازم مي دانند و سه نماز بر آنها واجب است. نماز اول پيش از طلوع خورشيد تا طلوع آن و داراي هشت ركعت و هر ركعت سه سجده دارد و بايد طوري شروع شود كه پيش از طلوع خورشيد به اتمام برسد. نماز دوم پنج ركعت و در هر ركعت سه سجده و آن نماز نيز بايد طوري شروع شود كه هنگام ظهر تمام شود. نماز سوم نيز پنج ركعت دارد. و بايد پيش از طلوع آفتاب به پايان برسد. روزه واجب آنها سي روز است. چهارده روز آن در ماه آذار از هشتم آن شروع ميشود. آنان از ستارگان استعانت مي جويند . قرباني هاي زيادي دارند، از گوشت قرباني ها نمي خورند، بلكه آنها را مي سوزانند.

آنها باقلا و سير و بعضي از آنها لوبيا، كلم، ترب سياه و عدس نيز نمي خورند و سخنان آنان مانند سخنان حكماء است و گفتار آنها در توحيد در نهايت امراز ديگران گرفته شده است. آنها معتقدند كه روح گناهكار شرير نه هزار دور عذاب خواهيد ديد، آنگاه به رحمت خدا ملحق خواهد شد.

همانگونه كه در بررسي ديگر متون اسلامي آمد، شعاير ياد شده هيچ شباهتي با مندرجات متون صابئين مندايي ندارد. اين شعاير عموماً به صابئين حراني ، يا بهتر است گفته شود به حرانيان ستاره پرست تعلق دارد.

تنها نكته مشترك شعاير ياد شده با فرهنگ ديني صابئين مندايي اشاره به قبله شمالي است. نكته اي كه درمقايسه با فرهنگ ديني مانويت حائز اهميت است و عموم مورخين قرون سوم تا پنجم هجري بدان اشاره كرده اند.

آنچه كه در كتاب تاريخ مختصر الدول براي بررسي تاريخي قوم صابئين مندايي اهميت بسزايي دارد زندگاني خاندان ثابت بن قره و هلال صابي است.

ديگرمتون اسلامي

به اعتقاد صاحب كتاب كشاف اصطلاحات الفنون، صابئين فرقه اي هستند كه ملائكه را مي پرستيدند، زيوا را مي خوانند و داراي قبله خاص هستند.

ابوالفتح رازي در ذيل كلمه الصابئين (در سوره بقره) مي نويسد:

علما خلاف كردند در ايشان كه كي بودند و دين ايشان چه بود؟

سدي گفت: ايشان قومي اند از اهل كتاب و ذبايح ايشان ذبايح اهل كتاب بود. عبدالله عباس گفت: ذبايح ايشان حلال نباشد و با ايشان مناكحه نشايد . مجاهد گفت: ايشان اهل نيستند، بلكه قبيله اي از شاهند. ميان گبري و جهودي ، ايشان را ديني نيست. اين مذهب ابوحنيفه است. قتاده و مقاتل مي گويند: قومي اند كه خداي تعالي و فرشتگان را پرستند و زبور خوانند و نماز كنند به جانب كعبه. از هر ديني چيزي گرفته اند.

امام فخر در تفسير كبير (در تفسير سوره بقره) صابئين را به دو قسمت تقسيم كرده است. به نظر ايشان قسمت اول كساني هستند كه معتقدند خداوند خالق جهان است و خداوند خود فرمان به تعظيم كواكب داده است. قسمت دوم كساني هستند كه معتقدند خداوند كواكب و افلاك را آفريد، پس افلاك به تدبير امور عالم پرداختند.

زمخشري در تفسير كشاف (در تفسير سوره بقره) مي نويسد:

صابئين به قومي گفته مي شود كه از آيين نصرانيت و يهود خارج شد. و به پرستش ملائكه پرداختند.

سيف الدين آمري نيز در كتاب ابكارالافكار صابئين را به اصحاب روحانيات و اصحاب هياكل يا ستاره پرستان تقسيم مي كند. اين نظريه در كتاب الملل و النحل اثر شهرستاني ديده مي شود. شهرستاني اين نظريه را در قالب احتجاجات كلامي فلسفي مابين حنفا و صابئه توضيح داده است.

الوس در بلوغ الارب، صابئين را به ابراهيم خليل منتسب كرده و آنها را به دو گروه:

1-     صابيان حنيف

2-     صابيان مشرك

تقسيم مي كند. از نظر او صابيان مشرك همان پرستندگان ستارگان و كواكب سبعه و دوازده منطقه البروج بوده اند.

            كتاب فقهي جواهر كه مورد تاييد اكثر علما و شيعه ميباشد، اقوال مختلف علما پيشين درباره صابئين را ذيل نكاح المجوسيه آورده است.

از ابن علي آمده است كه: همانا (صابئين) قومي از نصاري هستند. در صحيح خلاف آن ذكر شده است. براي اينكه آنها (صابئين) ستارگان را (بزعم صاحب صحيح) مي پرستيدند. در تيبان و مجمع البيان آمده كه : جزيه گرفتن از آنها (صابئين) به علت عدم اهل كتاب بودنشان جايز نمي باشد. درالعين آمده است: همانا دين (صابئين) شبيه نصاري است. جز اينكه قبله آنها به سمت جنوب بر روي نصف النهار است و مي پندارد بر دين نوح هستند. و گفته شده است: آنها (صابئين) قومي از اهل كتاب هستند كه زبور را مي خوانند. و گفته شده : آنها ميان يهود و مجوس هستند. و روايت ديگر آمده است: قومي موحد مي باشند كه ايمان به رسول نمي آورند. نيز نقل گرديده كه: (صابئين) قومي هستند كه خداي عزوجل را خوانده و ملائكه را عبادت مي كنند. زبور را مي خوانند و به سوي كعبه نماز مي گذارند. نتيجه گيري

هيچ يك از گزارشات مورخين و متكلمين اسلامي تمام و كمال سيماي واقعي صابئين را ترسيم نمي كند. هريك از مورخين با فاصله بسيار، بخش هايي از تاريخ و فرهنگ صابئين مندايي را به انگيزه تشريح تاريخ پيامبران و يا تاريخ ايران و ديگر ملل توضيح داده است. اين توضيحات عموماً بر شنيدني ها استوار بوده است. تحقيق مشاهده اي و تحقيق اسنادي كمتر به كار رفته است. عدم بكارگيري دو روش روشن است:

1-   تحقيق مشاهده اي به انيگيزه بسيار قوي و امكانات فوق الده مادي نياز داشت. تحقيق اسنادي به شرط تسلط برزبان آرامي مندايي ميسر مي شد.

2-    دركنار اينها بايد به انزواي صابئين مندايي اشاره گردد. انزواي بسيار طولاني و گسترده مندائيان، موجب فاصله بيشتر محققان مسلمان با آنها مي شد.

جغرافي دانان مسلمان در طول اعصار گذشته، به جز تشريح جغرافيايي شهر حران و يا اشاراتي كوتاه به صابئين حراني، ذكري از آنها نكرده اند. نيز هيچ اشاره اي به گستردگي دقيق جغرافيايي صابئين مغتسله، در طول رود خانه هاي دجله و فرات نداشته اند. جغرافي دانان مسلمان همواره از شهرهاي مهم و پر جمعيت و با اهميت (تاريخي يا جغرافيايي) فوق العاده و به قصد سرزمينهاي بسيار مذهبي (مثل كعبه ، اورشليم، كوفه، كربلا، ري . . . .) ديدن مي كردند . به همين خاطر سيماي صابئين در متون جغرافيايي فروغي ندارد.

با عنايت به اشارات كوتاهي كه در بالا آمد. مجموعه عللي كه موجب عدم دستيابي مورخين و متكلمين مسلمان (خاصه از قرن سوم تا هفتم هجري قمري) بر ماهيت دين صابئين گرديد، به اختصار ذكر مي گردد.

1-     عدم دسترسي مورخين و متكلمين مسلمان به متون مندايي كه همواره به دو علت ادامه داشت:

الف: به علت تسلط مورخين مسلمان بر زبان آرامي مندايي .

ب: به علت استقبال روساي قوم مندايي در ارائه متون مندايي جهت ترجمه آنان.

2-     عدم تحقيق مشاهده اي توسط مورخين مسلمان از مراسم و شعاير صابئين مندايي در شهرهاي حران، طيب، عماره، الق